شاه
سلطان حسین
با مشت آهنین، نیمی از ایران را برباد داد
(4)
با همه مستندات تاریخی و تفاصیلی که درباره سفاکی و خونریزی شاه سلطان حسین همه تاریخدانان بر آن متفق القول هستند، باز هم متملقین حکومتی که وظیفه تفسیر "منویات مقام معظم رهبری" را برعهده گرفتهاند، مدعی اند که شاه سلطان حسین بی کفایت بود، چون به اندازه کافی خونریز و سرکوبگر نبود و از سیاست تبدیل کردن "دشمن به مخالف و مخالف به موافق" تبعیت میکرد.
بحث شاه سلطان حسین در میهن ما، بحثی به درازی تاریخ استبداد است. به همین دلیل
باید خوشحال بود از بهانه ای که رهبر جمهوری اسلامی با طرح ماجرای شاه سلطان حسین
فراهم ساخت و پامنبری هائی که روزنامه کیهان و خبرگزاری وابسته آن "فارس" خواندند.
به همین دلیل است که ما ادامه بحث را، علیرغم آن که در جمهوری اسلامی سکوت را ترجیح
دادند پی می گیریم:
از دلایلی که هوچیهای حکومتی رهبر جمهوری اسلامی را کنار گذاشته و محمد خاتمی را
مصداق شاه سلطان حسین معرفی کردند آن است که وی از سیاست "تبدیل دشمن به مخالف و
مخالف به موافق" پشتیبانی کرده است. بنظر این عده، این سیاست همان مصداق "بی
کفایتی" و "ضعف نفس" است و شاه سلطان حسین هم اگر به جای "عقب نشینی" و امید به
تبدیل کسانی همچون محمود افغان به موافق، هر مخالفی را با "مشت آهنین" سرکوب کرده
بود کار به سقوط خفت بار او نمیرسید. آیا واقعا چنین است؟ آیا واقعا سیاست تبدیل
مخالف به موافق موجب سقوط شاه سلطان حسین شد و یا برعکس، بی کفایتی و دشمن
تراشیهای مدام وی بود که از یکسو موجب بروز شورش اقوام و ملیتهای مختلف ساکن
ایران شد و از سوی دیگر موجب شد هنگامی که در خطر و فشار قرار گرفت کسی به کمک او
نیاید؟ در واقع سیاست مشت آهنین شاه سلطان حسین در پیوند با عدم تساهل و تسامح
مذهبی و در کنار چپاول درباریان و حاکمان ولایت و ظلم و ستم و فشارهای اقتصادی
انبار باروتی را بوجود آورد که موجب از هم پاشیدن سلسله صفویه گردید.
نویسندگان کتاب "تاریخ ایران از دوران باستان .... " درباره وضع اقتصادی، چپاولها
و فشار روی قومها و ملیتها در دوران شاه سلطان حسین مینویسند:
"سنگینی بار مالیات، تعدی و اخاذیهای ماموران شاه، بویژه در مناطقی که ساکنان آن
غیرایرانی بودند بگونه روزافزونی شدت مییافت. نفرت و بیزاری از صفویان باعث شد که
در چند استان جنبشهای جدایی خواهانه و قیامهایی روی دهد. این جنبشها رنگ مذهبی
داشتند، و ظاهرا با شعار دفاع سنیان در برابر تعدی شیعیان، یا آنگونه که در
ارمنستان و گرجستان روی داد، زیر شعار آزادی مسیحیان از زیر یوغ مسلمانان، انجام
گرفت. (ص282)
نتیجه این سیاستها آن شد که "به سال 1700 خرده مالکان فئودال و روحانیان ارمنی،
بوسیله یکی از ارمنیان ملی گرا، به نام "اسرائیل آوری" باب مراوده را با دولت روسیه
باز کردند، به آن دولت وعده دادند، در صورت ورود روسها به کشورهای ماورای قفقاز
ارمنیان و گرجیان مسیحی از آنها بگونهای فعال پشتیبانی خواهند کرد."(همانجا)
از طرف دیگر تعقیب و آزار بازرگانان ارمنی و هندو منجر به زیان رسیدن به اقتصاد
کشور شد. وادار کردن زرتشتیان به ترک آئین خویش و پذیرش اسلام سبب شد که ایشان بطور
دسته جمعی به کرمان بگریزند و به شورشیان افغان به چشم نیروهای آزادیبخش بنگرند. در
این میان بروز نارضایتی میان اهل سنت- بعلت کثرت جمعیتشان - از همه تاثیرگذارتر
بود.
به گفته "احمد پناهی سمنانی" نه فقط زمینه قیام افغانها، بلکه زمینه جدایی
افغانستان از ایران به سیاستهای دوران شاه سلطان حسین باز میگردد. وی مینویسد
:"زمینه جدایی افغانستان از ایران نیز در دوران شاه سلطان حسین نهاده شد. شاه سلطان
حسین به توصیه درباریان مغرض و ناآگاه خود گرگین خان گرجی را بدون توجه به این که
وی با آداب و رسوم پشتونها ناآشناست و کار را خراب تر خواهد کرد و بر وخامت اوضاع
خواهد افزود به حکومت قندهار بر گزید تا اوضاع منطقه را آرام کند. به اسلام گرویدن
گرگین خان دلیل عمده گماردن او به حکمرانی قندهار" بود.(پارسینه)
جام جم گرگین خان را فردی معرفی میکند "که در گرایشهاى مسلکى و تربیت نظامیش، رحم
و شفقت و اجتناب از ظلم معنایى نداشت."
پیش از آن شورش طوایف بلوچ روی داده بود که کرمان را در معرض غارت قرار داده و
دامنه آن به یزد نیز رسیده بود. این شورش را گرگین خان با مشت آهنین سرکوب کرده
بود.
سیاست مشت آهنین و زورگویی و ستمگری در میان قبایل افغان و در قندهار نیز نتایج
هولناک خود را به بار آورد. "قندهار در عین حال مورد ادعاى پادشاهان هند بود، و
طوایف غلزایى آن دیار، که از سوى حاکم ایرانى قندهار مورد اخاذى و اهانت و تعدى
واقع بودند، از دوام حاکمیت ایران بر قندهار راضى به نظر نمىرسیدند." نتیجه همه
این فشارها و تعدیات به شورش میرویس پدر محمود افغان منجر گردید. به گفته پناهی
سمنانی"شورش میرویس موفق شد زیرا که شاه سلطان حسین با بیکفایت قبلا طایفه ابدالی
را از خود رنجانده بود تا بتواند از آنان کمک گیرد و ملک محمود سیستانی حاکم «فراه»
را هم کشته بود و مردم آن ایالت ناراضی بودند."
چنانکه میبینیم بی کفایتی شاه سلطان حسین در این نبود که "مشت آهنین" را بکار
نمیبرد یا دنبال تبدیل کردن مخالف به موافق بود بلکه برعکس در استفاده از زور نسبت
به اقوام مختلف ایرانی و در انجا بود که هر مخالف کوچکی را هم به دشمن خونین خود
تبدیل کرده بود.
بنوشته "جام جم" وضع در نواحی سرحدی نیز از همین وضع حکایت داشت وجود داشت. در این
نواحی حکام محلى براى جبران مبلغى که مستمراً براى حفظ منصب خود به وزرا و درباریان
مىپرداختند، از هر گونه اجحاف و زور و اخاذى از مردم دریغ نمىکردند؛ از این رو،
شورش در این مناطق، هم عادى بود و هم گوش شنوایى به دولتخانه صفوى براى آگاهى و
اطلاع از آن مظالم وجود نداشت و غالباً شورشهایى که ناشى از اوضاع برآمده از ظلم و
تعدى حکام محلى بود این نواحى را دستخوش طغیان و ناامنى مىساخت. در اینگونه موارد
این شورشها به دستور دولت توسط همان حکام جابر فرو مىنشست یا در بهترین حالت،
حاکم ولایت مجاور مأمور سرکوب و تأمین «نظم» و «امنیت» مىشد. آنان نیز هیچ
وسیلهاى جز خشونت براى رفع این شورشها و برطرف کردن اسباب ناخرسندی ها
نمىشناختند." با همه این تفاصیل که همه تاریخدانان بر آن متفق القول هستند، باز هم
متملقین حکومتی که وظیفه تفسیر "منویات مقام معظم رهبری" را برعهده گرفتهاند مدعی
هستند که شاه سلطان حسین بی کفایت بود چون به اندازه کافی خونریز و سرکوبگر نبود و
از سیاست تبدیل کردن "دشمن به مخالف و مخالف به موافق" تبعیت میکرد.
نتیجه همه سیاستهای شاه سلطان حسین آن شد که اقوام و ملیتها و پیروان مذاهب مختلف
همه به صف ناراضیان پیوستند. و همراهان محمود توانستند بر بستر این نارضایتی اقوام
و پیروان مذاهب مختلف کشور را به سوی خود جلب کنند یا بیطرف نگاه دارند. مثلا به
گفته سیستانی "قشون افغان در 16 مارس به پیشروی خود بسوی اصفهان پرداخت. جلفا
محلهای ارامنه نشین بدون هیچگونه تلفاتی به تصرف افغانها درآمد ."
کروسینسکی کشیش لهستانی نیز در خاطرات خویش مینویسد که نصرالله زرتشتی "چون متوجه
شد که پاره یی از گرجیان در موقع ارجاع خدمتی از طرف شاه به آنان، مجبور به قبول
اسلام میشوند، به آنان اجازه داد که به کیش اولیه خویش بازگردند و حتی از اصفهان
کشیش گرجی برای آنان فرستاد. کروسینسکی اضافه میکند که به هرحال او « نه از راه
علاقه به عیسویت بلکه به علت تنفر از مذهب شیعه به این کار میپرداخت.»
بی کفایتی و سختگیری مذهبی و ظلم و ستم حکومت شاه سلطان حسین، سیاست تبدیل موافق به
مخالف و مخالف به دشمن هیچ دوستی را برای او باقی نگذاشته بود چنانکه در هفت ماهی
که شهر اصفهان در محاصره محمود افغان بود کمتر کسی حاضر بود به کمک او بیاید.
اینها همه مشتی از نمونه خروار است که وضع مملکت و شیوه کشورداری شاه سلطان حسینی
را نشان میدهد که گویی دست اندرکاران جمهوری اسلامی میخواهند جا در پای آن گذارند
و تاسفآورتر اینکه همه اینها را بنام مقابله با سیاست شاه سلطان حسینی میخواهند
به کشور ما تحمیل کنند.
راه توده 216 09.03.2009