راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

اقتصاد نولیبرال

"دیجیتال" شده!

ع. خیرخواه

     

ماه گذشته کمیته نوبل اقتصاد جایزه خود را به سه اقتصاددان اعطا کرد که نظریه "رشد پایدار از طریق تخریب خلاق" را صورت‌بندی کرده اند. (مراجعه کنید به مقاله تخریب خلاق در راه توده شمار ۹۸۵). در ظاهر، این جایزه صرفا تأیید تلاش های علمی در زمینه نظریه رشد بود، اما در واقع معنایی عمیق تر داشت:  بازگشت رسمی به منطق ژوزف شومپتر – اقتصاددان اتریشی و پایه گذار این مفهوم - در لحظه بحران پایانی سرمایه داری.

می دانیم که شومپتر مفهوم "تخریب خلاق" را در کتاب "سرمایه داری، سوسیالیسم و دموکراسی" در سال ۱۹۴۲ انتشار داد. یعنی زمانی که پس از جنگ ویرانگر جهانی اول، سپس دوران بحران اقتصادی دهه ۳۰، جهان در بحبوحه دومین جنگ جهانی و ویرانگرترین جنگ تمام تاریخ بشری بود. "تخریب خلاق" شومپتر از چنین فضایی بیرون آمد و بازگشت دوباره نولیبرالیسم بدان خود دارای معناست: یعنی جهان وارد مرحله ای تخریبی در همان ابعاد و مقیاس شده است.

بار دیگر، درست مانند دهه ۱۹۳۰ و بسیار فراتر از آن، جهان سرمایه داری در وضعیتی از رکود طولانی، بدهی فزاینده، فرسایش منابع و بحران مشروعیت گرفتار شده است. نهادهای اقتصادی قادر به بازتولید پایدار نیستند، و دولت ها میان رشد منفی، فشار زیست محیطی و شورش اجتماعی سرگردان اند. در چنین فضایی، مفهوم و ایده های شومپتر دوباره به کار می آید: معرفی نوآوری به مثابه تخریب، و تخریب به مثابه شرط تداوم.

اما آنچه امروز در حال انجام است یک بازگشت ساده نیست. از شومپتر تنها نام او باقی مانده است، نه فلسفه اش. در نظریه اصلی او، "تخریب خلاق" نه شعار رشد، بلکه توصیف فرایند درونی و تراژیک سرمایه داری بود که در جلوی چشم او در جهان جریان داشت؛ فرایندی که سرمایه داری در آن هر آنچه را خود ساخته، ویران می کند تا بتواند ادامه یابد. شومپتر این پویایی را هم موتور پیشرفت و هم بذر نابودی نظام می دانست. اما در روایت کنونی، "تخریب خلاق" از بعد تاریخی و تراژیک خود تهی شده و به زبان رسمی اقتصاد نولیبرال و به اصطلاح "دیجیتال" بدل گشته است، زبانی که ویرانی را به نام نوآوری می ستاید و زوال را با رشد یکی می گیرد.

بازگشت امروزین شومپتر، نشانه نوعی بحران تکرارشونده تمدنی است. هرگاه سرمایه ‌داری در مرحله ای از رکود و بی افقی قرار می گیرد، به نظریه‌هایی پناه می برد که بتوانند "تخریب" را طبیعی، مشروع، و حتی خلاق جلوه دهند. درست همان‌گونه که در دهه ۱۹۴۰ شومپتر کوشید بحران را نه شکست، بلکه حرکت درونی سرمایه داری بنامد، امروز نیز نظریه پردازان رشد نوبلی در برابر بحران جهانی اقلیم، بدهی و بی عدالتی، همان منطق را احیا می کنند: جهان باید تخریب شود تا دوباره زنده بماند.

اما آیا این واقعا "رشد" است، یا آخرین مرحله بقاء از راه ویرانی؟

آیا تخریب می تواند تا بی نهایت ادامه یابد، بدون آنکه چیزی برای بازسازی باقی بگذارد؟
و آیا بازگشت به شومپتر به معنای بازخوانی انتقادی اوست، یا فقط استفاده از زبانش برای توجیه وضعیت موجود؟

برای پاسخ به این پرسش باید مسیر فکری شومپتر را در سه مقطع بازسازی کرد:
نخست، شومپتر نخست -۱۹۱۱-  که نوآوری را موتور تحول درونی اقتصاد می دانست؛
دوم، شومپتر متأخر -۱۹۴۲-  که تخریب خلاق را به فلسفه تاریخ سرمایه داری تبدیل کرد؛
و سوم، بازگشت نولیبرالیسم که از دهه ۱۹۷۰ تا امروز، این نظریه را از معنا تهی و به ابزار توجیه ویرانی بدل کرده است.

در واقع تخریب خلاق در اندیشه شومپتر از دل بحران های تاریخی قرن بیستم زاده شد یعنی از جنگ ها و رکود بزرگ گرفته تا ظهور اتحاد شوروی و سپس در دست اقتصاددانان و سیاست‌گذاران غربی، از هشدار درباره فروپاشی سرمایه داری به دکترین رسمی بقای آن تبدیل گردید. به این ترتیب، مسئله نه فقط بازخوانی شومپتر، بلکه تحلیل تاریخی تبدیل بحران به ایدئولوژی است.

شومپتر نخست و قرن نوزدهم رو به افول

در آغاز قرن بیستم، اروپا هنوز در ظاهر درخشش عصر صنعتی را حفظ کرده بود. کارخانه ها در حال گسترش بودند، تجارت جهانی در اوج بود، و نظریه های اقتصاد بازار با اعتماد به نفس از "تعادل طبیعی بازار" سخن می گفتند. اما در زیر این سطح آرام، نشانه های زوال نظم بورژوایی آشکار شده بود: بحران های مالی، انحصارهای صنعتی، رقابت استعماری، و موج های پنهان سوسیالیستی در میان طبقه کارگر. این همان زمینه ای است که ژوزف شومپتر جوان در آن می نوشت؛ اقتصاددانی که می خواست به علم اقتصاد روح تاریخی و پویایی بازگرداند.

شومپتر در کتاب "نظریه توسعه اقتصادی"-۱۹۱۱- می خواست به پرسشی پاسخ دهد که اقتصاد کلاسیک از آن طفره می رفت: چگونه نظام سرمایه داری دگرگون می شود؟
در نظریه های غالب آن زمان، اقتصاد مجموعه ای از عوامل در تعادل تلقی می شد؛ رشد تنها در اثر افزایش جمعیت یا سرمایه توضیح داده می شد، نه از درون خود نظام. شومپتر این تصویر را شکست. او گفت که در دل سرمایه داری نیرویی وجود دارد که تعادل را می شکند و جهان را به طور مداوم از نو می سازد:  فرد کارآفرین.

از نگاه او، کارفرما فردی است که ترکیب های اقتصادی تازه ای می آفریند. محصول نو، روش نو، بازار نو یا سازمان نو، و بدین ترتیب ساختار پیشین را بر هم می زند. در نگاه شومپتر نخست، این تخریب صرفا اقتصادی بود، نه تمدنی. او هنوز در فضای خوش‌بینی قرن نوزدهم می زیست؛ در جهانی که علم، فناوری و رقابت صنعتی را معادل پیشرفت می دانست. کارآفرین  و بنگاه ساز با شکستن سنت ها، انرژی تازه ای در اقتصاد می دمد و مسیر پیشرفت را می گشاید.

با این‌حال، همین مفهوم به ظاهر ساده حامل جنینی از یک تناقض بزرگ بود: اگر موتور سرمایه داری، بی تعادلی و تخریب است، پس چگونه می تواند تعادل اجتماعی و سیاسی را حفظ کند؟ آیا نیرویی که رشد می آفریند، هم‌زمان تخم فروپاشی را در خود نمی کارد؟

در ۱۹۱۱ این پرسش هنوز در حاشیه بود. شومپتر جوان تحت‌تأثیر نیچه و وبر، تخریب را بمثابه شکوه اراده خلاق انسان می دید. برای او، سرمایه‌دار نوآور همان قهرمان مدرن بود که نظم کهنه را فرو می ریزد تا نظمی برتر بسازد. هنوز هیچ نشانه ای از بدبینی فلسفی آثار بعدی اش وجود نداشت.

اما همین سال ها، جهان بورژوازی در آستانه انفجار بود. چهار سال بعد، جنگ جهانی اول آغاز شد و همه آنچه شومپتر "ترکیب های نو" می نامید، در میدان های جنگ به سلاح، باروت و مرگ بدل شد. پیشرفت فناورانه، دیگر صرفا عامل تولید نبود، بلکه ابزار نابودی گردید. از آن لحظه به بعد، شومپتر اقتصاددان آرام اتریشی به متفکری بدل شد که می خواست بفهمد چرا پیشرفت به ویرانی منتهی شد.

این گذار از خوش‌بینی اقتصادی به تردید تاریخی، همان مسیری است که اندیشه او را از نظریه توسعه اقتصادی -۱۹۱۱-  به "سرمایه داری، دموکراسی وسوسیالیسم" در سال ۱۹۴۲ رساند. از نظریه پویایی درونزا به فلسفه بحران تمدنی.

 

دوران بی ثباتی: از ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۲

 

جنگ جهانی اول، برای اروپا صرفا یک نبرد نظامی نبود، بلکه لحظه شکستن ستون فقرات تمدن بورژوایی بود؛ تمدنی که دو قرن باوری عمیق به عقلانیت بازار، پیشرفت فناورانه و فردگرایی اقتصادی داشت. پس از ۱۹۱۴، همان نیروهایی که روزی مایه شکوفایی بودند، به موتور ویرانی تبدیل شدند: فناوری، رقابت و انباشت سرمایه. شومپتر از این نقطه، دیگر نه اقتصاددان تعادل، بلکه شاهد فروپاشی تمدن خویش بود.

در دهه ۱۹۲۰، او به عنوان استاد دانشگاه و وزیر مالیه کوتاه مدت در اتریش شاهد فروپاشی امپراتوری ها، تورم افسارگسیخته، و سقوط ارزش پول بود. این تجربه، همراه با بحران بزرگ ۱۹۲۹ و ظهور رژیم های فاشیستی، او را از تحلیل اقتصادی صرف به تأمل فلسفی درباره سرنوشت سرمایه داری سوق داد. همان نظامی که پیش تر آن را به مثابه پویایی درونی تحول ستوده بود، اکنون در برابر چشمش به بن‌بست رسیده بود.

 از پیشرفت به بحران

بحران بزرگ ۱۹۲۹ نیز برای شومپتر صرفا یک حادثه مالی نبود، بلکه نشانه ای از منطق درونی خودتخریبگر سرمایه داری بود. او برخلاف اقتصاددانان جریان اصلی، که رکود را ناشی از ناکارآمدی دولت یا بازار می دانستند، معتقد بود بحران جز طبیعی پویایی سرمایه ‌داری است. هر موج نوآوری، ساختارهای کهنه را نابود می کند و چرخه ای تازه از رشد و فروپاشی می آفریند.

اما اکنون این چرخه دیگر "خلاق" به نظر نمی رسید؛ زیرا ویرانی نه ‌تنها در اقتصاد بلکه در سیاست و فرهنگ نیز آشکار شده بود. در اروپا، فاشیسم از دل همین بحران ها برآمد و نوآوری صنعتی در خدمت ماشین جنگی قرار گرفت. برای شومپتر، این واقعیت تاریخی همان چیزی بود که بعدها در ۱۹۴۲ آن را با واژه معروفش نام‌گذاری کرد:  "تخریب خلاق". اما در آن لحظه، تخریب به معنای دقیق کلمه، بیش از آنکه خلاق باشد مرگ‌بار بود.

 رویارویی با نظم سوسیالیستی

در همین دوران، در سوی دیگر اروپا، نظم اقتصادی تازه ای در حال شکل گیری بود. اتحاد شوروی پس از انقلاب ۱۹۱۷، در حالی‌که غرب در رکود و بی ثباتی فرو می رفت، پروژه ای کاملا متفاوت را آغاز کرده بود: صنعتی‌سازی متمرکز، برنامه ریزی پنج‌ ساله و سازمان‌دهی علمی تولید.

در دهه ۱۹۳۰، اقتصاد شوروی با نرخ رشد دو رقمی، توسعه صنایع سنگین و پیشرفت چشم گیر علمی، توجه ناظران غربی را جلب کرد. این امر پرسش دشواری را پیش روی متفکران لیبرال نهاد: اگر سرمایه داری در بحران است و سوسیالیسم در پیشرفت، پس قانون پویایی تاریخی به نفع کدام یک است؟

شومپتر برخلاف بسیاری از هم‌عصرانش، پاسخ ساده ای نداشت ولی به انکار روی آورد. او سوسیالیسم را نه ضدسرمایه‌داری، بلکه نتیجه نهایی آن اعلام کرد. به تعبیر او، موفقیت سرمایه داری در تولید و سازمان‌دهی، به تدریج همان نیروهای اجتماعی را به وجود می آورد که آن را کنار می زنند: بوروکراسی، مدیریت علمی و برنامه ریزی.

از نظر شومپتر، گذار به سوسیالیسم نه حاصل انقلاب پرولتری، بلکه پیامد درونی خود تکامل سرمایه داری است. این همان معنایی است که آن را به روشنی فرمول‌بندی کرد: "سرمایه داری، با دستاوردهای خویش، بنیان های اجتماعی و اخلاقی خود را از میان می برد." به این ترتیب سوسیالیسم شوروی، نتیجه نهایی و شکل دیگر و پیشرفته تری از سرمایه داری اعلام شد که بجای روح خلاقیت کارافرین، خلاقیت بوروکراسی را قرار داده است.

 فلسفه بحران تمدنی

بدینسان کتاب "سرمایه داری، سوسیالیسم و دموکراسی"-۱۹۴۲-  در چنین فضایی نوشته شد؛ در بحبوحه جنگ جهانی دوم، زمانی که اروپا ویران و آمریکا به مرکز نظام سرمایه داری بدل شده بود. حضور شومپتر در امریکا و این واقعیت که امریکا از دل ویرانی جنگ در حال شکوفایی بود در تصور او از "تخریب خلاق" سرمایه داری نقش داشت: تخریب اروپا موجب شکوفایی سرمایه داری در امریکا می شود. با اینحال در این اثر، شومپتر به جای آن‌که راه نجاتی برای سرمایه داری تجویز کند، سرنوشت تاریخی آن را ترسیم می کند: نظامی که نیروی خلاق آن - نوآوری فناورانه و رقابت - در نهایت ساختارهای فرهنگی و اخلاقی اش را نابود می کند و در نتیجه فرآیند تخریب خلاق واقعیت بنیادی سرمایه داری است.

در نگاه او، سرمایه داری از درون خود رشد می کند و از درون خود می میرد؛ همان‌طور که موجود زنده از دل فرایند زیست خود به پیری و مرگ می رسد. تخریب، در این معنا، نه انحراف از مسیر رشد بلکه نتیجه منطقی آن است. از اینجا شومپتر پیش بینی می کند که شکل بعدی نظم اقتصادی، سوسیالیسم اداری خواهد بود. سرمایه داری قربانی موفقیت خود می شود، چون همان عقلانیت ابزاری ای که آن را نیرومند کرد، در نهایت آن را به ماشین بی روح اداره و کنترل بدل می سازد.

از اقتصاد به فلسفه تاریخ

بدین‌ترتیب، میان دو جنگ جهانی، شومپتر از یک اقتصاددان نظری به فیلسوف تاریخ سرمایه داری تبدیل شد. در نظر او، نیروی تخریب خلاق دو چهره دارد:

چهره خلاق آن، که در قرن نوزدهم مایه پیشرفت صنعتی بود؛ و چهره ویرانگر آن، که در قرن بیستم به جنگ، فاشیسم و بحران انجامید. شومپتر با نگاهی سرد و بدون رمانتیسم، اعتراف می کند که تمدن بورژوایی دیگر نیرویی برای دفاع از خود ندارد. طبقه بورژوازی از درون تهی شده است، روشنفکران علیه آن شوریده اند، و حتی نظام آموزشی و فرهنگی دیگر ارزش های سرمایه‌دارانه را بازتولید نمی کند. سرمایه داری به گفته او، "در پیروزی خود شکست می خورد". عبارتی کلیدی ای که بعدها الهام‌بخش بسیاری از نظریه پردازان بحران شد.

بازگشت نولیبرالیسم و رسمی‌شدن منطق تخریب (دهه ۱۹۷۰ تا امروز)

دهه ۱۹۷۰ آغاز مرحله ای بود که می توان آن را بازگشت سیاسی شومپتر بدون اصطلاح و فلسفه او نامید. بحران رکود تورمی، فروپاشی نظام برتون وودز، و سقوط نرخ سود، سرمایه داری غربی را در وضعیتی قرار داد که به نظر می رسید نسخه های کینزی دیگر کار نمی کنند. دولت های رفاه، که برای سه دهه توانسته بودند تعادلی میان رشد، اشتغال و بازتوزیع برقرار کنند، اکنون با بحران کاهش نرخ سود مواجه شده بودند. در این بستر، اندیشه ای دوباره جان گرفت که سه دهه پیش تر در حاشیه مانده بود :تخریب به مثابه پیش‌شرط نوسازی.

در حالی‌که شومپتر در ۱۹۴۲ این فرایند را تراژدی تمدن بورژوایی می دید، نظریه پردازان نولیبرال آن را به نسخه نجات بدل کردند. "بحران"، به جای آن‌که علامت فروپاشی تلقی شود، به عنوان ابزار اصلاح معرفی شد؛ همان‌گونه که پزشک، درد بیمار را نشانه بهبود می داند. اصطلاح‌هایی چون "جراحی اقتصادی"، "شوک‌درمانی" و "داروی تلخ" در ادبیات سیاست اقتصادی دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ تثبیت شدند. در این گفتمان، تخریب دیگر نه پدیده ای تاریخی، بلکه روشی مدیریتی بود.

شومپتریسم نولیبرالی

در این دوره، اقتصاددانانی چون فریدریش هایک و میلتون فریدمن، که خود از سنت اتریشی و منتقدان دولت مداخله‌گر بودند، به صورت ضمنی از منطق شومپتری استفاده کردند. آن ها می گفتند نظم اقتصادی تنها از دل آشوب و رقابت زاده می شود. هر مداخله ای برای حفظ ثبات یا عدالت، مانع "خودتنظیمی" بازار است. بنابراین باید اجازه داد بازار ساختارهای ناکارآمد را ویران کند تا "ترکیب های نو" پدید آیند. بازخوانی صریح همان مفاهیمی که شومپتر نیم ‌قرن پیش در مورد کارآفرینی نوشته بود، اما این بار بدون لحن انتقادی و تاریخی او.

سیاست های خصوصی سازی، مقررات‌زدایی، آزادسازی سرمایه و بازکردن مرزها در دهه ۱۹۸۰، دقیقا در چارچوب این منطق اجرا شدند: حذف هر چیز "کهنه" به نام آزادی بازار. در واقع، تخریب به سیاست بدل شد، نه به عنوان مرحله ای از رشد، بلکه به عنوان هدفی در خود تا از این طریق بتوان سوداوری سرمایه ها را بازسازی کرد.

چهره جدید تخریب: جهانی‌سازی

دهه ۱۹۹۰ جهان به صحنه گسترش این منطق تبدیل شد. فروپاشی شوروی، که غرب آن را پیروزی سرمایه داری می دانست، موجب شد محتوای دکترین "تخریب خلاق" به گفتمان رسمی جهانی‌سازی تبدیل شود. صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، نسخه های ساختاری مبتنی بر "شوک درمانی" را در کشورهای در حال توسعه اجرا کردند. در ادبیات رسمی این نهادها، تخریب صنایع ملی، حذف حمایت های اجتماعی و انهدام ساختارهای دولتی، شرط ورود به "مدرنیته" نامیده شد. بحث تقابل میان سنت و مدرنیته در همه کشورها و از جمله ایران به بحث حاکم تبدیل شد. زیر پوشش مدرنیسم بشریت به پذیرش تخریب هر آنچه سنتی و زایاست و تبعات آن فراخوانده شد.

در این معنا، تخریب دیگر حتی با "خلاقیت" پیوندی نداشت. این واژه فقط بهانه ای بود برای مشروعیت‌بخشی به انباشت جدید سرمایه، از راه ویرانی سرمایه های اجتماعی و طبیعی کشورها.

دهه ۲۰۰۰ و اقتصاد دیجیتال: تخریب به عنوان برند

در آغاز قرن بیست‌ویکم، تخریب خلاق با چهره ای تازه بازگشت: تخریب دیجیتال.
شرکت های فناوری، از سیلیکون‌ولی تا شرق آسیا، واژه  "نوآوری ساختارشکن" - یعنی نواوری هایی که نظام صنایع سنتی را در هم می شکند- به شعار اصلی خود بدل کردند. در این مرحله، تخریب نه‌ تنها طبیعی، بلکه مطلوب و حتی شکوهمند جلوه داده شد. حذف مشاغل سنتی، نابودی کسب‌وکارهای کوچک و تسلط پلتفرم های جهانی، همگی به عنوان نشانه "نوآوری" جشن گرفته شدند.

ضرورت تمدنی گذار از تخریب خلاق به بازسازی خلاق

تاریخ اندیشه شومپتر را می توان همچون آیینه ای دانست که سیر تحول سرمایه داری مدرن را در خود بازتاب می دهد. آنچه او در نیمه قرن بیستم به مثابه تحلیل یک بحران نوشت، امروز به قانون بقای نظام بدل شده است. سرمایه داری، در هر مرحله تاریخی، از تخریب برای توجیه شکل تازه ای از ویرانی بهره گرفته است: در قرن نوزدهم، تخریب صنایع کهنه به نام صنعت نو؛ در قرن بیستم، تخریب جوامع و دولت ها به نام بازار آزاد؛ و در قرن بیست‌ویکم، تخریب زیست‌جهان و خود انسان به نام اقتصاد دیجیتال.

شومپتر هشدار داده بود که نیروی تخریبی سرمایه داری، در نهایت، بنیان های فرهنگی و اخلاقی آن را از میان می برد. اما وارثان نولیبرال او، همین هشدار را به دستورالعمل بدل کردند: از بحران نه باید پرهیز کرد، بلکه باید آن را مدیریت و دائمی کرد. در نتیجه، تخریب دیگر ابزار نوسازی نیست؛ شیوه بقاء است.

امروز، سرمایه داری بجای بازسازی خلاق، بلکه به دنبال بازتولید تخریب است. از شرکت های فناوری گرفته تا بازارهای مالی، از سیاست های اقلیمی نمایشی تا نوسازی شهری، همه بر یک اصل تکیه دارند: حرکت باید ادامه یابد، حتی اگر چیزی برای ساختن باقی نماند. در این وضعیت، "نوآوری" تنها نام دیگری برای جایگزینی مداوم کالاها، مشاغل و انسان‌هاست.

امروز در برابر "تخریب خلاق"، باید از نوسازی و باززایی خلاق سخن گفت. فرایندی که در آن نوآوری و فناوری نه بر پایه نابودی، بلکه بر پایه احیای انسان، طبیعت و جامعه استوار است. در این منطق تازه، رشد نه به معنای انباشت سود، بلکه به معنای افزایش توان بازتولید زندگی است. خلاقیت، دیگر در ویران‌سازی ساختارها نیست، بلکه در آفرینش شیوه های نو حفظ و گسترش منابع انسانی، اجتماعی و زیستی است. چنین بازتعریفی، در واقع بازگشت به معنای نخستین "خلاقیت" است، زایش از دل زندگی، نه از دل مرگ.

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 986   -  7 آبان  1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت