|
گذار از دوران بازتولید سودمحور به دوران غیر سودمحور "دکتر سروش سهرابی" |
|
بشریت امروز در حال مبارزه برای گذار از تمدن سودمحور سرمایه داری به یک تمدن غیر سودمحور و بازتولیدی است. ولی تمدن "بازتولیدی" یعنی چه؟ منظور بازتولید نظم موجود با "پاک کردن" آن از جنبه های منفی آن است؟ یا بازتولید زندگی دربرابر نظم سودمحوری است که به تخریب آن مشغول است؟ در این بازتولید تکلیف نظم سرمایه داری چه می شود؟ اصولا می شود بدون پایان دادن به سرمایه داری، به بازتولید زندگی امید داشت؟ یا تمدن بازتولیدی یک مرحله گذار است که هدف آن بقای بشریت برای ممکن ساختن پشت سرگذاشتن سرمایه داری سودمحور است؟ اینها پرسش هایی است که هر طرح گذار از تمدن سرمایه داری به تمدنی غیرسرمایه داری باید بدان پاسخ دهد و موضوع این مطلب کوشش برای پاسخ به این پرسش هاست. مفهوم بازتولید هر تمدنی در نهایت بر یک منطق بازتولید استوار است؛ یعنی بر نحوه ای از تداوم حیات، بازسازی منابع و انتقال دستاوردها و ارزش ها به نسل های آینده. وقتی این منطق دچار اختلال می شود، فروپاشی صرفا اقتصادی یا سیاسی رخ نمی دهد، بلکه فروپاشی تمدنی آغاز می گردد. سرمایه داری در مراحل نخستین خود توانست از طریق گسترش تولید مادی، سطحی از بازتولید اجتماعی و فناورانه را تضمین کند، اما در مرحله کنونی با چیرگی منطق سود مالی و کار غیرمولد دیگر قادر به بازتولید زندگی انسانی، اجتماعی و زیستی نیست. در ظاهر، رشد ادامه دارد؛ اما این رشد، رشد بر بستر ویرانی است: ویرانی طبیعت، نیروی کار، همبستگی و معنا. بازتولید در سنت اقتصاد سیاسی در سنت اقتصاد سیاسی کلاسیک از آدام اسمیت تا دیوید ریکاردو بازتولید عمدتا به استمرار گردش سرمایه و کالا مربوط بود. فرض اصلی این بود که اگر تولید، تقسیم کار و تجارت آزاد به درستی عمل کنند، اقتصاد بطور خودکار خود را بازتولید می کند. در این چارچوب، تمایز میان کار مولد و کار غیرمولد برای نخستینبار مطرح شد. اسمیت کار مولد را کاری می دانست که کالایی ملموس و قابل مبادله تولید می کند، و کار غیرمولد را خدمتی که ارزش ماندگار ندارد، مانند کار اشراف، روحانیان یا مستخدمان خانگی. ریکاردو نیز، با اصلاح این دیدگاه، کار مولد را کاری دانست که به انباشت سرمایه می انجامد، زیرا سود حاصل از آن می تواند مجددا در تولید به کار رود. در هر دو تفسیر، بازتولید به معنای حفظ تعادل و تداوم در گردش ثروت بود، نه پرسش از چگونگی استمرار زندگی یا جامعه. طبیعت، خانواده و فرهنگ در حاشیه قرار داشتند؛ آن ها صرفا پیش شرط های خاموش نظام اقتصادی به شمار می رفتند، نه موضوع آن. به بیان دیگر، اقتصاد کلاسیک تنها بازتولید سرمایه را می دید، نه بازتولید زندگی را. مارکس و بازتولید مارکس با حفظ تمایز میان کار مولد و غیرمولد اما با دگرگون کردن معنای آن، مفهوم بازتولید را وارد قلمرویی بنیادی تر کرد. مارکس از بازتولید ساده، یعنی حفظ سطح تولید موجود، و بازتولید گسترده، یعنی انباشت سرمایه از طریق سرمایه گذاری مجدد سود، سخن گفت. اما معنای عمیق تر بازتولید نزد مارکس در جای دیگری نهفته است: بازتولید، برای او، نه فقط سرمایه گذاری دوباره در تولید و گسترش تولید کالایی، بلکه بازتولید روابط اجتماعی تولید است. نظام سرمایه داری هر بار که چرخه تولید را می چرخاند، نه فقط کالا تولید می کند، بلکه خود مناسبات سلطه و بیگانگی را بازتولید می کند: وابستگی کارگر به سرمایه، تمرکز مالکیت و جدایی انسان از شرایط طبیعی و انسانی خویش. به این معنا، سرمایه داری از طریق بازتولید خویش زنده می ماند، اما همین بازتولید، تکرار بی پایان بیگانگی است. ازاینرو، مارکس نخستین کسی است که مفهوم بازتولید را به حوزه نقد گسترش داد و نشان داد که تداوم نظام الزاما به معنای تداوم زندگی نیست و در یک نقطه در تقابل با آن قرار می گیرد. تحولات نظری بعدی در قرن بیستم، مفهوم بازتولید به تدریج از قلمرو اقتصادی فراتر رفت. در آثار مثلا آلتوسر، بازتولید ایدئولوژیک جایگاه یافت: مدرسه، رسانه و نهاد خانواده ابزاری برای بازتولید ارزش ها و روابط سلطه اند. در اندیشه فمینیستی، به ویژه نزد سیلویا فدریچی بازتولید معنایی ریشه ای تر پیدا کرد: کار خانگی، مراقبت، پرورش کودکان و حفظ سلامت، پایه های نامرئی نظام اقتصادی اند، هرچند در حسابداری رسمی نادیده گرفته می شوند. بدینترتیب، بازتولید اجتماعی به عنوان شرط امکان حیات اقتصادی مطرح شد. سرمایه داری برای بقای خود بطور ساختاری به این کارهای بی دستمزد وابسته است، اما هر بار که منطق سود گسترش می یابد، بر قلمرو بازتولید اجتماعی در عرصه های غیردستمزدی فشار می آورد و در نتیجه، خود بنیان جامعه را تضعیف می کند. کار مولد و کار غیرمولد در مرحله صنعتی سرمایه داری، کار مولد نیروی اصلی بازتولید اقتصادی بود. صنعت، کشاورزی و زیرساخت های مادی موتور خلق ارزش به شمار می رفتند، و هرچند استثمار شدید بود، اما نظام در سطح کلان هنوز قادر به بازسازی نیروهای مولد و اجتماعی خویش بود. اما از نیمه قرن بیستم، بویژه از دهه ۷۰ میلادی به بعد، با مالی سازی، تمرکز سرمایه و دیجیتالی شدن تولید، این نسبت به تدریج وارونه شد. اکنون، بخشهایی که از نظر اقتصادی غیرمولدند، مانند بانک ها، بورس، مستغلات، تبلیغات، پلتفرم های داده و صنایع نمایشی، بر کل نظام اقتصادی سرمایه داری مرکز سیطره یافته اند. هنگامی که سود نه از کار واقعی، بلکه از گردش مالی و بدهی حاصل می شود، نظام دیگر قادر به بازتولید خود نیست. این وضعیتی است که در اثار مارکسیست هایی نظیر ویم دیرکسنز، رمی هررا، اندرس پیکراس، والتر فرمانتو و همفکران آنان به شکلی گسترده و عمیق تحیل شده است. آنان این وضعیت را نشانه آغاز فروپاشی می دانند: سرمایه داری، وقتی از کار مولد جدا می شود، از منبع زندگی خود می گسلد. سود باقی می ماند، اما ریشه های آن در زمین خشکیده اند. در نتیجه وارونگی در سطح تمدنی و کار رخ می دهد، لحظه ای که فعالیت های ویرانگر و انگلی به عنوان موتور نوآوری و رشد تجلیل می شوند، در حالی که کارهای واقعا حیاتی مانند تولید کالاهای مصرفی مفید، آموزش، مراقبت، کشاورزی یا محیط زیست بی ارزش یا زیان بار شمرده می شوند. در این مرحله، جامعه نه با بحران رشد، بلکه با بحران بازتولید رو به روست: نظامی که همچنان می خواهد سود تولید کند، اما دیگر نمی داند از چه چیزی باید آن را بیرون بکشد. تبدیل شدن منطق بازتولید به منطق تخریب نتیجه چیرگی کار غیرمولد، از کار افتادن منطق بازتولید در سطوح مختلف است. در اقتصاد، سودهای موهوم جای ارزش های واقعی را گرفته اند؛ در محیط زیست، منابع طبیعی سریع تر از بازسازی آن ها مصرف می شوند؛ در جامعه، نیروی کار و اعتماد اجتماعی فرسوده اند؛ و در فرهنگ، معنا – یعنی آنچه به زندگی هدف و جهت می دهد – از کار افتاده، وارونه شده و جای خود را به سرگرمی و بازنمایی داده است. سرمایه داری متأخر در واقع از درون به نظامی ضدباززای بدل شده است: برای بقای خود ناگزیر از تخریب شرایط بقا است. هر چه بیشتر به دنبال رشد می رود، ظرفیت بازتولید کمتری باقی می گذارد. به تعبیری سرمایه داری به نظامی خودبلعنده تبدیل شده که برای زندهماندن، خود را می بلعد. نظامی که نه بر پایه تولید زندگی، بلکه بر پایه تخریب آن بازتولید می شود. این وارونگی، نشانه گذار از مرحله تمدن به مرحله ضدتمدن است. بدینسان بحران کنونی، بحرانی تمدنی است که در آن جهت تولید از زندگی به سود و از سود به ویرانی چرخیده است. مفهوم نوین تمدن بازتولیدی در این نقطه، تفاوت میان مفهوم بازتولید نزد مارکس و مرحله کنونی سرمایه داری باید روشن شود. مارکس هنوز نظامی را می دید که بقای آن به بازتولید گسترده نیروهای مولد وابسته بود. حتی استثمار نیز در نهایت به انباشت مادی منجر می شد و نظام از دل تولید خود را بازسازی می کرد. اما سرمایه داری متأخر از این منطق گسسته است. نظام کنونی دیگر بر بازتولید سرمایه مولد استوار نیست، بلکه بر بازتولید سرمایه مالی بنا شده است؛ و این بازتولید مالی تنها از طریق تخریب پایه های بازتولید زندگی ممکن می شود. سرمایه برای بقای خود، دیگر به تولید نمی افزاید بلکه از تخریب زیست کره، فرسایش نیروی کار و انباشت بدهی تغذیه می کند. نسبت دارایی های مالی به تولید جهانی از دهه ۱۹۸۰ تاکنون سه برابر شده است، در حالی که نرخ سرمایه گذاری در تولید واقعی به نصف کاهش یافته است. بخش مالی، تبلیغاتی و نظامی اکنون بیش از نیمی از سود جهانی را جذب می کند بی آنکه چیزی به بازسازی نیروهای مولد بیفزاید. نظام کنونی در حال بازتولید خود از طریق تخریب خویش است. سرمایه داری متأخر در واقع نه بر بازتولید، بلکه بر تخریب سازمان یافته بازتولید استوار است. آنچه باقی مانده بازتولید سرمایه مالی است که حیات خود را از ویرانی زندگی واقعی می گیرد: از زمین، از کار، از روابط اجتماعی و از آینده. خود تولید مادی نیز بطور فزاینده ای به پیرامون نظام جهانی واگذار شده است. چین، آسیا و کشورهای جنوب جهانی امروز بار اصلی بازتولید مادی بشریت را بر دوش دارند. اکنون چین به تنهایی بار ۴۰ درصد تولید صنعتی جهانی را بر دوش دارد. این کشورها هستند که همچنان کالا، غذا، انرژی و زیرساخت های حیاتی تولید می کنند و در واقع، امکان ادامه حیات را برای نظامی فراهم می سازند که در مرکز خود دیگر توان تولید ندارد. جهان مرکز با تمرکز بر مالیه، داده و مصرف از تولید جدا شده است؛ و جهان پیرامون با تمام فشارها نقش آخرین پناهگاه بازتولید را ایفا می کند. این جابهجایی تاریخی نشان می دهد که بحران کنونی نه صرفا بحران رشد، بلکه بحران بازتولید است. سرمایه داری در مرکز از بازتولید سرمایه مولد به بازتولید سرمایه مالی گذر کرده است؛ و همین گذار، آن را از منطق تولید به منطق تخریب کشانده است. نظام دیگر نمی تواند خود را از راه بازتولید نگاه دارد؛ تنها می تواند از راه نابودی بنیان های بازتولید زندگی، بقای موقت خویش را بخرد. در چنین شرایطی، مفهوم بازتولید از معنای تداوم نظام سلطه به تقابل با نظام سلطه تبدیل می شود. کوشش برای ایجاد یک نظم بازتولیدی دیگر مناسبات موجود را استمرار نمی دهد بلکه در برابر مرحله نهایی سرمایه داری که جز کسب سود از طریق تخریب راه حلی نمی شناسد می ایستد. بدینسان واژه بازتولید در تاریخ اندیشه، بار معنایی دوگانه ای می یابد. در یک معنا، به معنای استمرار و تکرار نظم موجود است، اما در معنای دیگر، به معنای تداوم زندگی در برابر نظمی است که آن را تهدید می کند. در این دو معنا تفاوتی بنیادین در جهت و ارزش وجود دارد: در اولی بازتولید ابزار بقاء نظام است؛ در دومی ابزار بقاء بشریت. برای روشنشدن این تمایز، می توان سه سطح اصلی بازتولید را از یکدیگر تفکیک کرد: بازتولید سیستمی، بازتولید اجتماعی و حیاتی، و بازتولید تمدنی. سطوح بازتولید در سطح نخست یعنی بازتولید سیستمی، بازتولید به معنای حفظ کارکردهای نظام موجود است. هدف آن است که ساختار اقتصادی و سیاسی بتواند بدون وقفه ادامه یابد، حتی اگر کیفیت زندگی، معنا و عدالت قربانی شوند. به بیان دیگر، بازتولید سیستمی یعنی تکرار کارآمد بحران. در سرمایه داری، این نوع بازتولید در سطح بنگاه ها، بازارها و نهادها دائما رخ می دهد. سود، بهره وری و رشد شاخص های ظاهری پایدار داراند، اما در واقع، این شاخص ها تنها بقای نظام تخریب را تضمین می کنند، نه بقای بشریت و تمدن را. بازتولید در این معنا معادل بازتولید سلطه است؛ نظام هر بار که بحران می آفریند، از همان بحران تغذیه می کند و خود را بازسازی می نماید. سطح دوم بازتولید به حوزه زندگی روزمره انسان و جامعه تعلق دارد. اینجا بازتولید دیگر فقط اقتصادی نیست، بلکه شامل همه فعالیتهایی می شود که تداوم حیات انسانی را ممکن می سازند: تربیت و آموزش، مراقبت از کودکان و سالمندان، سلامت جسمی و روانی، و حفظ تعادل زیستی میان انسان و محیط. این همان چیزی است که بازتولید اجتماعی - نه به معنای روابط طبقاتی- نامیده اند: عرصه ای که اقتصاد سرمایه داری بر آن تکیه دارد، اما خود آن را نادیده می گیرد. کارهای بازتولیدی در منطق سودمحور، بی ارزش یا هزینه شمرده می شوند، در حالی که بدون آن ها هیچ تولیدی ممکن نیست. در این سطح، بازتولید همچنان در چارچوب نظام انجام می شود، اما هدف آن دیگر بقاء نظام نیست، بلکه حفظ شرایط زندگی است. سطح سوم، نقطه گسست از هر دو سطح پیشین است. در اینجا، بازتولید نه به معنای تداوم نظام، و نه صرفا حفظ شرایط زندگی در درون آن، بلکه به معنای احیای توان زایش حیات در برابر نظمی است که خود به عامل مرگ بدل شده است. تمدن بازتولیدی در چنین سطحی معنا می یابد. این تمدن نمی خواهد نظام کنونی را حفظ کند، بلکه می خواهد امکان زندگی را از زیر آوار نظام بیرون بکشد. در جهانی که منطق سود به تخریب طبیعت، انسان و معنا انجامیده، بازتولید تمدنی یعنی بازیابی پیوند از دسترفته میان اقتصاد، اخلاق و زیست. در این معنا، بازتولید دیگر تکرار نیست، بلکه آفرینش است: آفرینش توازن، معنا و آینده. تمدن بازتولیدی، نقطه وارونگی تاریخی است که در آن انسان از تکرار بحران به سوی پویایی زندگی حرکت می کند. تغییر شاخص ها در نظام سودمحور، شاخص های رشد و پیشرفت بر پایه معیارهایی چون تولید ناخالص داخلی، بازده سرمایه، یا میزان سود بنگاه ها تعریف می شوند، اما در جهان کنونی این شاخص ها نه تنها واقعیت زندگی را نشان نمی دهند، بلکه آن را پنهان می کنند. رشد تولید ممکن است همزمان با فرسایش منابع طبیعی، کاهش سلامت اجتماعی، یا تخریب نیروی کار رخ دهد. سود می تواند بالا رود، بی آنکه جامعه بازسازی شود یا آینده ای برای زندگی باقی بماند. تمدن بازتولیدی برای داوری درباره موفقیت یا شکست یک نظام اقتصادی، نیازمند معیاری تازه است: معیاری که نه میزان انباشت، بلکه میزان توان باززایی زندگی را بسنجد. بازتولید در این معنا به مفهوم راهنمای تمدن بدل می شود. این دیگر فقط یک روند طبیعی یا اقتصادی نیست، بلکه جهت گیری آگاهانه ای است که باید همه حوزه های سیاست، آموزش، فناوری و اقتصاد را هدایت کند. بازتولید به معنای بازگرداندن جهان به وضعیت زیستن است؛ یعنی به جای رشد بی هدف، ایجاد توازنی پایدار میان انسان، جامعه و طبیعت. در چنین نگاهی، بازتولید در نقد نظم سودمحور کشوری مانند ایران دو پیامد بنیادین دارد. نخست، جایگزینی معیار سود با معیار مازاد بازتوزیعی؛ و دوم، جایگزینی شاخص رشد با ضریب بازتولیدی. مازاد بازتوزیعی در منطق تمدنی همان بخشی از ارزش و منابع و سود است که برای بازسازی جامعه و طبیعت به کار می رود، نه برای انباشت فردی یا مالی. در تمدن بازتولیدی، مازاد باید به چرخه حیات بازگردد؛ به آموزش، سلامت، محیط زیست، عدالت اجتماعی و پایداری تولید. ازاینرو، هر واحد اقتصادی یا نهادی بر پایه سهم آن در بازسازی زندگی داوری می شود، نه بر پایه میزان سود یا سرمایه گذاری. ضریب بازتولیدی نیز معیاری برای سنجش این سهم است. این ضریب نشان می دهد که هر فعالیت اقتصادی تا چه اندازه به بازسازی چهار محور اصلی زندگی کمک می کند: محور انسانی، محور اجتماعی، محور زیستی و محور تولیدی. اگر فعالیتی سودآور باشد اما به فرسایش نیروی کار یا تخریب منابع طبیعی بینجامد، ضریب بازتولیدی آن منفی است. در مقابل، ممکن است یک فعالیت به ظاهر زیان ده، مانند آموزش عمومی یا سلامت اجتماعی، از دید تمدنی دارای ضریب بازتولیدی مثبت باشد، زیرا ظرفیت جامعه برای بقاء را افزایش می دهد. در منطق تمدنی جدید، معیارهای مالی و حسابداری جای خود را به معیارهای حیاتی می دهند. سؤال اصلی دیگر این نیست که چه مقدار سود حاصل شده، بلکه این است که چه مقدار از منابع انسانی و طبیعی توانسته اند خود را بازسازی کنند. اقتصاد فرع زندگی است، نه بالعکس؛ و ارزش واقعی در باززایی حیات نهفته است، نه در انباشت عددی سرمایه. توسعه دیگر به معنای افزایش کمی تولید یا صادرات نیست، بلکه به معنای افزایش ظرفیت جامعه برای زیستن است. هر برنامه اقتصادی باید پاسخ دهد که آیا به تداوم زندگی، عدالت میان نسل ها و پایداری محیط یاری می رساند یا خیر. اگر پاسخ منفی باشد، حتی اگر از نظر مالی موفق باشد، از نظر تمدنی شکستخورده است. بازتولید دربرابر تخریب تمدن سرمایه داری در مرحله کنونی خود به نقطه ای رسیده است که برای حفظ بقا ناگزیر از تخریب پایه های حیات است. از منابع طبیعی تا پیوندهای اجتماعی و از سلامت انسان تا معنا و امید، همه در خدمت تداوم سود قربانی می شوند. در چنین نظمی، حتی حیات انسان به کالایی بدل شده که ارزش آن را بازار تعیین می کند. تمدن سرمایه داری که زمانی وعده پیشرفت و رفاه می داد، امروز به نظامی ضدباززای تبدیل شده است؛ نظامی که در آن هر اصلاح اقتصادی خود به تشدید بحران می انجامد و هر نوآوری، تخریب تازه ای را به همراه دارد. سرمایه داری با ویران کردن شرایط بازتولید زندگی، خود را نیز نابود می کند، اما این نابودی فردی یا حتی سیستمی نیست؛ سرمایه داری در حال تبدیل مرگ خود به مرگ بشریت است. در برابر این وضعیت، تمدن بازتولیدی صرفا بدیلی اخلاقی یا اصلاحی نیست؛ پاسخی است به ضرورت تاریخی بقا. اگر در قرون پیشین مسئله اصلی عدالت یا مالکیت بود، امروز مسئله اصلی امکان زیستن است و این امکان زیستن در چارچوب تمدن سودمحور سرمایه داری ناممکن شده است. گذار از تمدن سرمایه داری سودمحور به تمدن بازتولیدی در محتوای خود یک انقلاب است و ممکن است با اشکال مختلف انقلاب ها هم توام شود یا ضروری گردد. بنابراین تمدن بازتولیدی با نصایح اخلاقی ایجاد نمی شود و موضوع یک مبارزه است. ولی این مبارزه ملی، جهانی و تمدنی است. یک جبهه جهانی باید شکل بگیرد که معیار آن این نیست که کدام کشورها ضد سرمایه داری یا غیرسرمایه داری هستند، بلکه معیار آن است که کدام کشورها می کوشند جنبه تخریبی تمدن سرمایه داری سودمحور را مهار کنند، اقتصاد را در خدمت تولید و سازندگی و بقا و پیشرفت قرار دهند و شرایط یک جهان چند قطبی را بسازند. به همین دلیل تلاش برای اینکه این گذار در سطح جهانی به شکلی کم خشونت تر و بدون جنگ های منطقه ای و جهانی انجام شود جزئی از مقابله با اخرین دست و پا زدن های خطرناک تمدن سودمحور سرمایه داری است. مبارزه ملی برای گذار به تمدن بازتولیدی غیرسرمایه داری باید در هر دو سمت یعنی مقابله با سودمحوری سرمایه داری در عرصه داخلی و کوشش برای پیوستن و تقویت این جبهه جهانی همراه باشد.
تلگرام راه توده
|