|
ترامپ چرا بگرام رامی خواهد؟ اسدالله کشتمند- بخش دوم |
|
بطوری که می دانیم در15 آگست سال 2021امریکائی ها ظاهراً از روی اجبار در برابرمقاومت طالبان ولی در واقع بر پایه برنامه ای از قبل تنظیم شده نیروهای نظامی شان را از افغانستان بیرون بردند. در آن زمان طی مصاحبه ها و در چندین مقاله نوشتم که امریکائی ها را کسی ازافغانستان بیرون نکرده است زیرا در وضع کنونی در شرایطی مانند افغانستان نیروئی وجود ندارد که بتواند این کار را انجام بدهد؛ آن ها با برنامه با دقت تنظیم شده ی استفاده بعدی از این نیروهائی که به قدرت رسانیده اند و ایجاد زمینه های دقیق عملی مادی و روانی به کاربرد آن، افغانستان را با دقت به طالبان واگذارکردند و با خیال راحت رفته اند تا در آینده موعود برگردند و یا از راه دور از این پایگاه ایجادشده، افغانستان را به مثابه نیروی مطیع نیابتی به تخته خیز تجاوزعلیه آسیای میانه و چین و مقداری هم ایران و پاکستان مبدل سازند. برای پیاده نمودن این برنامه، امریکائی ها درسال2021ارتش متشکل ازسیصدوپنجاه هزارسرباز و افسرآموزش دیده درطول بیست سال اشغال افغانستان و مسلح به تجهیزات نظامی به قیمت86 ملیارد دلار(به گفته خود امریکائی ها) را در اختیار طالبان قرار دادند. راه انداختن یک چنین بازی اوپراتیفی و قبول چنین ریسکی، تنها به اتکای امکانات فراوانی امکان پذیربود که از برکت فروپاشی شوروی و ظهورنظم تک قطبی جهانی در اختیارامریکائی ها قرارگرفته بود. این امکانات تا هنوز هم به ته نکشیده و می توانند درچندین نقطه دنیا به تطبیق برنامه های تخریبی و براندازانه خود بپردازند؛ چنانچه شاهد برخورد تجاوزی آنان در برابر ونزوئلا، برخورد مزورانه شان دربرابر ایران و شعبده بازی سیاسی آنان دربرابر ملت مظلوم فلسطین هستیم. این تعرضات متداوم و بی بندوبارانه هم برای تلافی شکست در اوکرائین و هم برای تضعیف جبهه نیرومند شکل گرفته "شرق" صورت می گیرد. شکست در اوکرائین مسئله ساده ای نیست. این شکست، به اذعان همگانی، می تواند تبعات و تداوم روانی وحیثیتی وعملی فراوانی داشته باشد. اگر این شکست در خود مقطع زمانی و مکانی کنونی خلاصه می شد، به طور یقین امریکا می توانست آن را نادیده گرفته و بی چون و چرا هضم و حتی فراموش کند ولی تاثیرات و تبعات این شکست روابط بین المللی در سراسر گیتی و اعتبار و حیثیت و مقام بین المللی و منافع درازمدت اقتصادی امریکا را به تدریج دچاردگرگونی می سازد، طرف بازنده با چنگ و دندان در پی تلافی و پایان دادن به تاثیرات بعدی این شکست دست به کارمی شود. شاید بتوان گفت که به علت سیال بودن بخشی ازپیمان های با اهمیت بین المللی که در بسی موارد نانوشته و بر پایه تشریک عینی منافع مادی استوارمی باشد، گسست و شکست درحلقه های عمده این پیوندها(دراینجااوکرائین) باعث ایجاد بی نظمی و بی اعتمادی شده درمجموع باعث تضعیف زنجیره روابط و اعتمادها و پیمان ها می شود. از اینجاست که ضرورت تلافی این نوع شکست ها در اولویت قرارمی گیرند. به طور مشخص در وضع کنونی کشورهای عدیده ای که برای امنیت خود به امریکا پناه برده اند وقتی می بینند که اتکای شان بر پایه محکمی ازعقلانیت و توان و ثمردهی عملی مادی استوارنیست و آینده مطمئنی ندارد، به تدریج در جستجوی امکانات دیگری می شوند از این جا است که امریکا به طور نامحسوس و به تدریج ضعیف می شود و نمی تواند نقش برترخود را ایفا نماید. شاید، دربرابرچنین احتمالی است که امریکا برای نشان دادن بازوهای خود با نمونه پیت هیگزیت (وزیرجنگ امریکا) نیازدارد این توانائی را در جاهای دیگری به نمایش بگذارد. ولی این می تواند فقط ظاهرقضیه باشد. زیرا شکست امریکا در این معرکه تنها یک حادثه مجزا از گرایش عمومی تغییراوضاع جهانی و جابجائی روندها و جریانات سیاسی، اجتماعی واقتصادی و درنتیجه روانی و بالاخره ژئوپولیتیک نیست. دربرابر این تغییرعینی در وضع جهانی با نمایش و تظاهر نمی توان واقعیت ها را تغییرداد. با این همه اما، امریکا اول ازهمه برای اطمینان خاطردوستان به نمایش قدرت در این لحظه متوسل می شود و متاسفانه کشورهای ضعیفِ غیرمطیع امریکا بناحق هزینه آن را می پردازند. مثال ونزوئلا در این لحظه بسیارگویا است. در این راستا، تمام علایم نشان می دهد که امریکائی ها برای تلافی شکست سنگینی که در اوکرائین متحمل شدند و بر پایه سیاست های همیشگی خرابکاری و نفوذ در آسیای میانه و روسیه اصولاً نقشه تضعیف جناح جنوبی روسیه و سین کیانگ چین با انتقال جنگ و شورش درجمهوری های تاجیکستان و ازبکستان و سین کیانگ چین و در مقیاس دیگری علیه ایران و مقداری هم علیه پاکستان را در پیش خواهند گرفت. این همه، کار کمی نیست ولی این برنامه ها درشرایط مناسب تری برای امریکا برنامه ریزی شده بود و نقشه جدیدی نیست. اینکه تا چه حدی بتوانند در این شرایط نوین آن را به طور کامل و طبق نقشه دلخواه عملی سازند، جای شک فراوان باقی است. نباید نادیده گرفت که ازبیشتر از ده سال به اینسو امریکائی ها داعشی ها و دیگر تروریست های اسلامی را به داخل افغانستان برای چنین روزی منتقل و شرایط ورود آن ها درعرصه جنگ و تجاوز را آماده ساخته اند. تمام این آمادگی ها بارها منجمله به وسیله نماینده روسیه درسازمان ملل افشا شده و در داخل افغانستان نیز رسانه ای شده است تا حدی که حتی کرزی رئیس جمهور دوران اشغال امریکا دراین زمینه اشاره هائی داشته است. به تاریخ 16/10/2025 "الکساندر بورتنیکوف"، رئیس سرویس امنیتی روسیه به کشورهای آسیای میانه هشدار داد که انتقال جنگجویان داعش به افغانستان افزایش یافته است. او در نشستی در شهر سمرقند ازبکستان گفت که یکی از اهداف شاخه خراسان داعش بیثباتی در کشورهای آسیای میانه است. امریکا زمان مناسبی را در طول بیشتر از سه دهه بعد از فروپاشی شوروی دراختیارداشت تا به زعم و ذوق خود بسی از اتفاقات و زمینه ها را آماده بسازد تا بتواند حوادث بعدی را طبق دلخواه خود شکل بدهد که صحنه سیاسی افغانستان یکی از نمونه های بسیار بارز آن به شمارمی رود. قابل ذکر است که طالبان برای ایجاد پایگاه تجاوز و جنگ و برای ایجاد مرکز لجستیکی و پشت جبهه مطمئن تجاوز به اسیای میانه به قدرت رسیده اند. در این اواخر از جانب مراجع مختلف تلاش صورت می گیرد تا نوعی تقابل بین داعش و طالبان را مطرح بسازند و بیشتر، داعش را وابسته به پاکستان وانمود کنند. این دیگر تلاش مذبوحانه ای بیش نیست زیرا کیست که نمی داند که "پدرخوانده" داعش سی آی ای است و امریکائیها هستند که داعشی ها را به افغانستان انتقال دادند. برنامه های وسیع و چند بعدی امریکا برای منطقه خاورمیانه (ازخرابکاری گرفته تا تضعیف و تا سرنگونی رژیم ها و کشورها) یک واقعیت اعلام شده بود و بخش آشکار استراتژی امریکا برای این منطقه را تشکیل می داد. در این رابطه، گذشته نه چندان دور نشان داد که چه محشری را برای کشورهای ضعیف بر پا کردند و ملیون ها تن را کشتند و شهرها و کشورها را ویران کردند.(براساس تازه ترین تحقیقات دانشگاه براون (Brown)در پروویدنس _ رودآیلند، امریکا طی جنگ های بعد از11سپتامبرچهار میلون و پانصدهزار نفررا درافغانستان، پاکستان، عراق، سوریه وغیره به قتل رسانیده است. براساس این پژوهش ها در این جنگ ها هشت هزارملیارد دلار به مصرف رسیده است و این برابراست با دو بارتولید ناخالص داخلی سالانه کشوری مانند فرانسه). آنچه اما، خارج از برنامه های اعلام شده امریکائی ها قرارداشت و با جدیت زمینه های تطبیقی آن عملی می شد برنامه نفوذ درآسیای میانه بود. و این هم به علت نزدیکی با روسیه و اتفاقاً حیاط خلوت بودن آن. درصحنه عمل در آغاز از قرار تمام قراین پیدا بود که این برنامه عمدتا آسیای میانه و مقداری هم سینک یانگ چین را مدنظر داشت ولی در اثر تغییرشرایط مثلاً خرابی اوضاع داخلی ایران در اثراعمال سیاست های غلط داخلی جمهوری اسلامی (به ویژه در بخش اقتصادی با تبعات ویران کن سیاسی) و به موازات آن، خرابکاری و مداخله پنهانی سی آی ای و دیگر اهرم های مداخله و فشار در بخشی از نواحی حاشیه ای کشور مانند بلوچستان وضعی را به میان آورده است که برای امریکائی ها به عنوان "توفیق اجباری" عمل کرده و ایران را وارد برنامه های خرابکارانه از طریق افغانستان در مقیاس بسیار بالاتر از آن حدی که تصور می شد قرارمی دهد. پاکستان نیز در کادر این برنامه ها بی نصیب نمانده است. اما وضع پاکستان و روابط آن با امریکا چندلایه ای و یکی ازبغرنج ترین روابط در منطقه ما است که لزوماً باید مورد ارزیابی قرارگیرد: من درسال 2004 در نوشته مفصلی (دید نامتعارف درباره یکی ازمسائل بسیار متعارف) وضع منطقه ما را مورد ارزیابی قرارداده و معتقد بودم که بعد از فروپاشی شوروی و در نهایت بعد از دست یابی پاکستان به بمب هسته ای، روابط امریکا با پاکستان از لحاظ ماهوی و از بیخ و بن دچار تحولی برگشت ناپذیرگردیده و تاثیرات آن نمایان خواهد شد. درعمل می بینیم که در وضع کنونی، این روابط از مناسبات دو متحد و دوست به دو کشور ظاهراً کمی دوست ولی درماهیت دشمن بالقوه هم (باهر حاکم وحاکمیتی که باشد) مبدل شده اند و دلیل آن را هم در ماهیت عمیقاً اسلامی در حد تعصب آمیز سراسرجامعه، اداره کشور، ارتش و آی اس آی می دیدم که همه بدون استثنا درضدیت با اسرائیل (که پاشنه آشیل سیاست جهانی و به ویژه خاورمیانه ای امریکا را تشکیل می دهد) و در نتیجه با دید پر از شک و تردید و ضدیت پنهانی با امریکا قراردارند و در زمینه این تقابل گریزی ندارند. امروز هم، معتقد به این روابط پیچیده در حد آنتاگونیزم حل ناشدنی در این روابط هستم و حوادثی که رخ می دهد این ایده را تقویت می کند. درشرایط امروزی تضعیف پاکستان یکی از خواسته های درونی بسیار با اهمیت امریکا است. برای ما مردم افغانستان واقعیت انکارناپذیر این است که پاکستان بر پایه های تصنعی خلاف منافع واقعی خلق های منطقه ایجاد شده وهمچنان به مثابه یکی ازمراکز عمده تشنج زائی باقی مانده است. علیرغم این واقعیت پاکستان از لحاظ ژئوپولیتیک و دراثر تغییراوضاع جهانی و به ویژه وضع پیچیده منطقه ای ما دچار تحولات بسیار با اهمیت و بغرنجی شده است که با هر تحلیلی از اوضاع منطقه اگر این تغییرات و بغرنجی ها در نظرگرفته نشود، به خطا خواهیم رفت. درمورد پاکستان و نقش آن در حوادث افغانستان متاسفانه، طرز دیدهای بسیارمتناقض و حتی کوته بینانه در بین تحلیلگران ما وجود دارد که بخش عمده آن ناشی از آن نقش بسیارموذیانه و پرضرری بود که پاکستان طی یک دهه ونیم جنگ اعلام ناشده علیه دولت انقلابی و یک دهه در دوران تسلط اخوانی ها و دوره اول طالبان برعلیه کشورما عملی ساخت. این دوره از دشمنی های دوام دار پاکستان علیه افغانستان ذهن بخش اعظم از روشنفکران ما را انباشته و در ضمیر ناخودآگاه آن ها نقش بسته است. عده ای از این تحلیلگران، تغییرات عمده ای را که در صحنه ژئوپولیتیک منطقه ما و جهان رخ داده و به طور قطع خارج از ذهن و اراده همه ما عمل می کند، مطرح می سازند اما وقتی به پاکستان می رسند طوری برخورد می کنند گوئی این کشور در برابرتغییرات جهانی منجمد شده است. گوئی تغییرات ما حول و در مقیاسی وسیع ترتغییرات جهانی نمی توانند پاکستان را یک میلی متر هم از مواضع همیشگی اش تکان بدهند. درست است که پاکستان از بدو تشکیل به مثابه یک کشور مستقل تاکنون هیچ گاه نسبت به کشور ما نظرمنصفانه و عمل صادقانه نداشته است ولی در تحلیل اوضاع همیشه باید دو نکته اساسی را مدنظر داشته باشیم: یکی برخوردعقلانی و دیگری احساس یا موضع گیری روشن درقبال آنچه درست و قابل دفاع می دانیم. دیده می شود که این احساسی که در اثرسیاست های بسیارخصمانه و غیرانسانی پاکستان در طول این نیم قرن اخیر در وجود ما پیدا شده چنان عمیق و اثرگذار است که پای تعقل ما را درشرایط نوین و بکلی متغیرکنونی می لنگاند. پاکستان که یک کشور اسلامی است و اسلام تا رگ و پی و استخوان جامعه را اشباع کرده است، نمی تواند در برابر جور و ظلم وحشیانه ای که صهیونیزم بردنیای اسلام موردعلاقه اش روا می دارد، فریاد نکشد و خشم خود را ابراز ندارد. این "مهمانی" های ترامپ برای "عاصم منیر" (فرمانده عالی ارتش پاکستان) وچاپلوسی های ابلهانه شهبازشریف در پای ترامپ نمی تواند روحیه، حالت روانی وجانبداری جامعه پاکستان را انعکاس بدهند. پاکستان ازلحاظ عینی بر پایه منافع حیاتی خود نمی تواند با سیاست های امریکا در منطقه ما همراه باشد و این درمورد بگرام هم صدق می کند. جامعه غرق در تعصب مذهبی پاکستان درحال غلیان است. اگر تعصب با خشم گره بخورد خانه ویران کن است. در پاکستان متعصب هر روز حوادث غزه و لبنان و یمن و ایران و سوریه وغیره خشم مردم را بالا می برد. با چنین وضعی نهادهای عالی قدرت در پاکستان از همان آغاز اشغال افغانستان به وسیله امریکا نارضایتی قاطع خود را ابراز داشتند چنانچه حمیدگل رئیس سابق "آی اس آی" درمورد کسانی که روزی اوامرش را برای ویرانی افغانستان انقلابی اجرامی کردند (مجاهدین) ولی امروز با اشغال امریکا دمسازشده اند، چنان با خشم و نفرت صحبت می کرد گوئی دشمنان تاریخی و دیرینه هم هستند. درآن زمان روابط امریکا و پاکستان در اثر حملات پی هم به کاروان های انتقالاتی امریکا درعمل تا آن حدی متشنج شد که ارتش امریکا از خیر بندر بسیارمساعد کراچی گذشت و انتقالات وسیع و پرشاخ و برگ خود را از طریق کشورهای آسیای میانه و بخشی از آن را از طریق روسیه راه اندازی کرد. همه این حوادث و فاکتورهائی نظیر تغییرمواضع هند بعد ازفروپاشی شوروی نشان از این داشت که پاکستان دیگر نمی تواند شریک استراتژیک امریکا باشد. با نادیده گرفتن این تغییرات وهمچنان پیچیدگی روابط طالبان وابسته به امریکا (افرادوابسته به دفتردوحه) با پاکستان، عده زیادی از تحلیل گران ما حتی تا آستانه جنگ اخیر بین پاکستان و افغانستان عقیده دارند که هرآنچه طالب انجام می دهد، درنتیجه خواست و دستور پاکستان است. تا بالاخره این جنگ اخیر فرا رسید وتحلیلگران ما را دچار سرگیجه ساخت. واقعیت این است که امریکا بعد ازاشغال افغانستان درسال 2001 دیگر به اداره کننده نیابتی ضرورت نداشت تا طالبان را کنترل نماید. خود امریکائی ها با امکانات عظیمی که داشتند راه "اصلاح" طالبان را در پیش گرفتند و درعین زمان شاخه پاکستانی طالبان را که بکلی مستقل از طالبان افغانستان بود و در ان زمان به طور "تفاهم نانوشته" درموازات با دولت پاکستان عمل می نمود وعمدتاً کاروان های اکمالاتی امریکا را مورد حمله قرارمی داد، زیر فشار سیستماتیک قرارداده و چند نسل از رهبران آن را با هواپیماهای بی سرنشین از بین بردند تاجائی که فریاد پاکستان بلند شد و فرمانده ارتش پاکستان اعلام کرد که درصورتیکه هواپیماهای بدون سرنشین امریکائی به تجاوزات خود برسرزمین پاکستان ادامه بدهند، ارتش پاکستان آن ها را ساقط خواهدکرد. در بازی های پیچیده قدرت و مداخله دائمی امریکا، پاکستان عملاً اداره طالبان خودی را از دست داده و امروز به دشمنش مبدل شده است. بحث تاریخ و تحول مرحله ای طالبان درافغانستان و در پاکستان بحث بسیاربغرنجی بوده و مستلزم پژوهش های گسترده و دقیقی است که امیدوارم هرچه زودترصورت گیرد زیرا این پدیده شوم ناشی ازعقب ماندگی سیاسی وتعصب اغراق آمیز دینی در حال ایفای نقش بسیار پررنگ و ویرانگر در سرنوشت تمام منطقه ما است. همه می دانند و هرروز تکرارمی شود که این پاکستان بود که طالبان را به وجودآورد، این درست است ولی به این نتیجه رسیدن که بخاطراین نقش، پاکستان "پدرخوانده" ازلی و ابدی طالبان است، دیگر با حقیقت سر نمی خورد. همان طور که بخش عمده رهبری طالبان افغانستان به وسیله امریکا "تربیت" شدند و ماهرانه به استحاله کشیده شدند و همان طور که القاعده به وسیله امریکا وعربستان و پاکستان ایجاد شد و داعش به وسیله "سیا" رام شد، طالبان پاکستانی هم به تدریج درموضع ضد پاکستانی کشانیده شدند. در این معادله ابهامی وجود ندارد که: وقتی طالبان پاکستانی درکنارطالبان افغان (بخش قندهار وابسته به دفتر قطر) قرارمی گیرند حتماً پای سی آی ای درمیان است. برگردیم به این نکته اساسی که شکست امریکا و ناتو در اوکرائین، به احتمال بسیارزیاد، همان موعد موعودی برای افغانستان و آسیای میانه است که امریکائی ها برای راه انداختن برنامه های درازمدت خود آمادگی گرفته اند. اینک برنامه ها به احتمال بسیارنیرومند وارد فاز عملیاتی می شود و احتمالاً برای تلافی شکست در اوکرائین، کشور بلاکشیده ما مبدا و شاید هم عرصه نبردهای خونین نیابتی در مقیاسی بزرگ، خواهد شد. برای یک چنین روزی است که امریکائی ها طالبان را بر سر قدرت آوردند. امروز دیگر بر کسی پوشیده نیست که طالبان بدون کمک امریکا نمی توانستند به قدرت برسند و از آن بالاتر بدون کمک امریکائی ها نمی توانستند دوام بیاورند. بعد ازانتقال قدرت به طالبان درطول این چهارسال یک روز هم کمک مالی امریکائی ها برای برسرقدرت نگهداشتن آن ها قطع نشده است. اما بالاخره در کشور پهناوری چون افغانستان، چرا نام بگرام تا این حد موردتوجه قرارگرفته و چرا ترامپ می خواهد بگرام را دوباره امریکائی ها در اختیار بگیرند؟ در آغاز چنین فکر می شد که این موضع گیری ترامپ شاید یکی دیگراز آن خبر های زودگذری باشد که به شنیدن آن ها ازطریق ترامپ عادت کرده ایم و به سان موضع گیری یک رئیس جمهور مهم ترین و نیرومندترین کشور جهان، به مثابه یکی ازداغ ترین اخبار روز مورد توجه قرار نگرفت. پافشاری مجدد ترامپ و حواریونش باعث شد تا این خبرجدی گرفته شود ورسانه های بین المللی و شبکه های اجتماعی به ویژه حساب های فیسبوکی هموطنان ما در این مورد فراوان نوشتند. بالاخره از اظهارات پی هم و موکد ترامپ چنین برمی آید که امریکائی ها درزمینه پیاده نمودن این برنامه خود ظاهراً مصمم هستند. گاهی چنین برداشت می شود که شاید جدیت شان دراین مورد به همان اندازه ای باشد که در مورد گرینلند و کانال پاناما و کشور پهناورکانادا از خود نشان دادند. روشن است که بین برنامه ریزی و مرحله درعمل پیاده نمودن برنامه ها، عوامل فراوانی می توانند به مثابه مانع عرض وجود کنند. ببینیم درمورد بگرام وضع از چه قرارمی تواند باشد و چرا امریکائی ها به یکبارگی میل برگشت کرده و با چنین جدیت و لحن قاطع درباره نیت خود برای اشغال مجدد آن موضع گیری می کنند؟ قبل از همه چیز باید گفت که تنها ذوق زده های دوست دار ترامپ و بی خبر از واقعیت های دنیا، به ادعای مبارزه وی با تروریزم دراین خراب آباد شناخته شده، آن هم از روی خوش بینی محض می توانند باور داشته باشند. با کمی دقت می توان به این نتیجه رسید که انگیزه های دیگری به ویژه نفوذ و خرابکاری و ایجاد تشنج در آسیای میانه، نفوذ در سینک یانگ چین، تقابل با نفوذ پاکستان و خرابکاری علیه آن و نفوذ و خرابکاری در ایران باعث ورود امریکا در این عرصه میگردد. نخست باید گفت که حتی در بین خود غربی ها هم این شعارمبارزه برعلیه تروریزم (حتی با تعریف ناقص و جانب دارانه ای که از این فرم به خورد مردم می دهند) دیگر چندان خریداری ندارد و زیاد جدی گرفته نمی شود. غربی ها هر آنچه را در برابرمنافع آزمندانه شان که حتی اگر با حق دفاع مشروع ازمنافع خودی که با قوانینی که خود غربی ها به آن باوردارند، منطبق باشد و با خشونت همراه باشد، ولو موجد همین خشونت هم خود غربی ها باشند، مارک تروریستی می زنند. آن ها تروریزم را نه به مثابه یک شیوه عملکرد بلکه ذاتی بعضی از ایدئولوژی ها و طرز تفکر های متفاوت می دانند. خلاصه هر نوع مقاومت و مبارزه رو در رو را که در برابرمنافع آزمندانه آن ها قرارداشته باشد، تروریستی می نامند. با آن هم و به طور مشخص، درباره به اصطلاح مبارزه ضد تروریستی امریکا در کشورما باید گفت که درهیچ یک ازکشورهای منطقه نزدیک به افغانستان یعنی شش کشور همسایه ما(ایران، پاکستان، چین، تاجیکستان، ازبکستان وترکمنستان) منافع بزرگ مستقیم امریکا و به طریق اولی سربازان امریکائی مستقرنیستند تا نیروهائی از داخل افغانستان پیدا شود واین نیروها را مورد حمله تروریستی قرار بدهد. تامین امنیت دارائی های محدودی که دارند (سفارتخانه ها، شرکت های تجارتی وغیره) همه درحیطه صلاحیت دولت های این کشورها قراردارد. هیچ نیازی به مبارزه "ضدتروریستی" امریکائی ها دراین زمینه نیست. "مبارزه برعلیه تروریزم" درحقیقت بهانه امریکا برای ترویج تروریزم درچنین نقاطی است. در واقع برای بگرام که اگر امریکا از قضای بد بر آن مسلط شود نه تنها هیچ وظیفه ضدتروریستی را نمی توان تصورکرد بلکه به مرکز پرورش و حمایت گروه های تروریستی مبدل خواهد شد و پشت جبهه مطمئن تجاوز از طریق راه اندازی جنگ های نیابتی و تروریستی علیه کشورها ی آسیای میانه (وروسیه)، چین، ایران و پاکستان خواهد بود. با توجه به آن چه درعراق، لیبی و سوریه گذشت، مسلماً این برنامه ها و سیاست های امریکا درمجموع در منطقه ما باعث ایجاد ترس و نگرانی و تشویش همگانی می شود. با تحلیل دقیق تر وضع کنونی می توان به این نتیجه رسید که در شرایط کنونی، در مورد راه انداختن تهاجم پوشیده و ایجاد اغتشاش، بی نظمی و جنگ نیابتی امریکا در آسیای میانه به وسیله نیروهای تکفیری، وهابی، القاعده و غیره با توجه به آن چه می تواند در روی صحنه رخ بدهد، مشکل عمده عدم توانائی همین نیروهای نیابتی در جهت به انجام رسانیدنِ به تنهائی این پروژه دارای ابعاد وسیع امریکائی است. برای این کار بسیاربزرگ و ثقیل آن ها به پشتیبانی بزرگ لجستیکی و پشت جبهه مطمئن نیازدارند و دراین صورت تنها دولت طالبانی که اصولاً برای ایجاد پشت جبهه و مرکز لجستیکی این تهاجم در نظر گرفته شده بود، در وضع کنونی قادرنیست این ضرورت ها را رفع سازد؛ امارت طالبانی مانند جزیره ای دربین کشورهائی قراردارد که هیچ یک در درون خود دید مثبتی نسبت به آن ندارند. فقط فاکتورحضور مستقیم امریکا در وجود پایگاه های نظامی مثلاً بگرام می تواند جواب گوی ضرورت های عملی چنین پروژه با اهمیت و بزرگی باشد. اگر برنامه های امریکا در این عرصه وارد مرحله عملی گردد، گزافه گوئی نخواهد بود اگر گفته شود که بگرام به "رامشتاین" پشتیبانی از مرکز شورش و اغتشاش در آسیای میانه مبدل خواهدشد. درصورتی که امریکا از طریق یکی ازکشورهای همسایه ما می توانست امکانات لجستیکی چنین جنگی را مهیا سازد، شاید می شد گفت که به بگرام نیازی ندارد. درزمره پیش بینی ها عده ای نظر دارند که با کنترل بگرام توسط امریکا، طالبان فروپاشیده و داعش به قدرت خواهد رسید. به نظرمن این دید درستی نیست زیرا طالبان برای ایجاد پشت جبهه به قدرت رسانیده شده اند. گذشته ازهمه چنین سازمان هائی براساس نیازهای زمانی و مکانی و پایه های روانی و سیاسی شکل می گیرند. داعش زاده تجاوزامریکا برعراق و طالبان زاده "فساد اسلامی" مجاهدین در افغانستان بود. هریک از این سازمان ها دارای تاریخ مشخص و کارآمدی معین هستند. طالبان در افغانستان کارآمدی خود را درکادرسیاست های سی آی ای و داعش کارآمدی خود را درعراق و سوریه بر پایه تجاوز امریکا نشان دادند. داعش برای شرق میانه عربی کاربرد موثرداشت ولی در آسیای میانه شانس چندانی نخواهد داشت. نقش اسلام درخاورمیانه عربی و در آسیای میانه که زمانی تحت پرچم سوسیالیزم زندگی کرده است، به طور قطع متفاوت است و درنتیجه داعش این فرزند اسلام تکفیری در خرابه های سوسیالیزم شوروی نمی تواند اقبالی برای درخشش داشته باشد، ورنه سی آی ای این حربه اسلام را در تاجیکستان و در قفقازروسیه یک بارآزمایش کرده است. خیلی ها هنوزهم فکر می کنند که پاکستان می تواند شریک جرم امریکا در جهت تطبیق این برنامه ها باشد و درنتیجه می تواند به گذرگاه پشتیبانی لجستیکی امریکا در جنگ های نیابتی اش برعلیه آسیای میانه مبدل شود. چنین تصوری به یقین بسیار دور از واقعیت های کنونی منطقه ما و منافع حیاتی پاکستان است. برای یادآوری باید گفت که "جک سالیوان" مشاورامنیتی بایدن یک ماه قبل از بیرون رفتن نیروهای امریکائی از افغانستان درسال 2021درسفری رسمی به پاکستان خواهان حصول یک پایگاه عملیاتی برای هواپیماهای بدون سرنشین امریکائی شد. طرف پاکستانی با قاطعیت این خواست را رد کرد؛ در وضع کنونی بیشترازهروقت دیگری، چنین امکانی از طریق پاکستان برای امریکا، نامحتمل و حتی ناممکن به نظرمی رسد. در یک دید کلی شاید بتوان گفت که امروزه وضع منطقه خاورمیانه و پا درمیانی دین دررخدادهای سیاسی چنان تاثیرمستقیم بر پاکستان وارد می کند که هر نوع همکاری عمقی و پنهانی با امریکا را مسدود می کند. در وضع مشخص کنونی دعوت چندباره "منیرعاصم" فرمانده ارتش پاکستان به قصرسفید و برخورد حقیرانه و چاپلوسانه "شهبازشریف" نخست وزیر پاکستان در برابرترامپ نمی توانند انتاگونیزم منافع حیاتی امریکا و پاکستان را در سایه قراربدهند. ازجانب دیگر درشرایط کنونی به رسمیت شناختن طالبان به وسیله روسیه می تواند در داخل صفوف طالبان تاثیربگذارد و تکیه آن ها تنها بر امریکا را دچار تردید کند. بهرحال اگر امریکائی ها تصمیم قطعی داشته باشند بگرام را تصاحب کنند و به این کار توفیق یابند، به طور طبیعی و بسیارآشکار، مسائل عدیده ای در برابر آن ها قرارخواهد داشت که برای هریک راه حل های متناسب با وضع امروزی را باید پیدا کنند. چه بسی که امریکا در اوضاع کنونی قادر به حل آن ها نخواهد بود و یک باردیگر درمخمصه ای گیرخواهد ماند که بیرون شدن از آن برایش هزینه های بالائی خواهد داشت. حضور امریکا در افغانستان این بار با یورش و اشغال سال2001 به طور قاطع متفاوت خواهد بود. در این جا مسئله بر سر این نیست که جنگ امریکا با دولتی که خود کمک کرده است تا در افغانستان پا بگیرد، منطقی به نظر نمی رسد، مسلم است که جنگی بین امریکا و رهبران قندهاری طالبان که در قدرت سهم بزرگتر و تاکنون اوضاع را تحت کنترل خود دارند نخواهدشد و اگر حوادث گرم تر و میدان مبارزه داغ ترشود، طالب میدانی؛ طالبی که علیرغم سطح بسیارنازل درک سیاسی صرفاً بر پایه اعتقادات و تمایلات غریزی دینی در میدان نبرد از جان خود مایه گذاشته است، وارد معرکه شود وضع از بنیاد تغییرخواهدکرد. ازجانب دیگر یک بخش همین حاکمیتی که به کمک امریکا برسریرقدرت نشسته است، دچار دودستگی و افتراق درونی بساربا اهمیتی است؛ کسی نیست نداند که یک بخش این حاکمیت به پاکستان وابسته است و حاضرخواهد بود با امریکائی ها بجنگد. گره کار برای امریکائی ها درهمین جا است. درحقیقت عمده ترین مشکل در برابر امریکائی ها در قبال مسئله بگرام وضع درونی خود طالبان است. ساده لوحی محض خواهد بود اگر طالبان را تنها در زیرعنوان یک نیروی متحجر و متعصب قومی و دینی دارای تفکر واحد برخاسته ازشریعت(آن طوریکه درآغاز بودند) خلاصه کنیم. در طول سی سال بعد از ظهورطالبان در نقشه سیاسی افغانستان، این نیروی منحصربه فرد دینی مراحل بسیار بزرگ کمی و کیفی تحول سیاسی را پشت سر گذاشته و امروز لایه ها و طرز دید های مختلف در سطح رهبران آن وجود دارد. برفرض این که امریکائی ها به درخواست خود مبنی بر تسلط دوباره به بگرام مصرباشند، طالبان با عمده ترین چالش دوران حکومت داری دوباره خود مواجه می شوند. بعضاً چنین فکر می شود که امریکائی ها با انجام معامله پنهانی با گروه قطر و انتقال قدرت به رهبری طالبانی که دلخواهش بوده است، به روحیه و ذهنیت صفوف طالبان بهتر گفته شود طالبان میدانی توجه کافی نداشته اند؛ صفوف طالبان تا هنوز از سرگیجه این قدرت خدادادی فارغ نشده اند. این صفوف بیچاره اگر روزی بدانند چه معامله ای بر سر آن ها صورت گرفته است پیش خدای خود طالب مغفرت خواهندشد. در آن صورت مخالفت های شدید و خونینی بین آنان و رهبران "قطری" شان و متجاوزین ایجاد خواهدشد. دراین شکی نیست که رهبری طالبان که "زاده" قطرهستند تا هر جائی با ولی نعمت امریکائی خواهند رفت اما با این صفوف بی خبر از دنیا چه می توانند بکنند؟ همین ها و بخشی از طالبانی که در زنجیر روابط با پاکستان بسته شده اند، به احتمال بسیار بالا مخالفت خود را با سپردن بگرام به امریکا درعمل وارد میدان خواهند کرد، چنانچه وزیرخارجه طالبان و چند مسئول دیگر مخالفت خود با واگذاری بگرام به امریکا را اعلام کرده اند. حتی اگر در توافقات دوحه مواد پنهانی آن زمینه تبانی با طالبان را مهیا سازد، وضع کنونی به امریکا این اجازه را نخواهد داد که در بگرام به راحتی مستقرشود. آقای ترامپ از بدشانسی در زمانی به قدرت دوباره رسیده است که آمریکا به طور قطع از همه آن امتیازات و شرایط مساعد قبلی برخوردار نیست. علیرغم این که روحیه برتری خواهی و تصور اینکه امریکا بهترین و قوی ترین و ترسناک ترین است، در برخورد و نظر اقای ترامپ به عنوان یک حقیقت تغییرناپذیر نهادینه شده است، درحالیکه این دیگر به گذشته تعلق دارد؛ مربوط به سالهای پیش است که با امروز تفاوت ماهوی دارد. این واقعیت را آقای ترامپ به احتمال بسیارقوی در صورت تسلط بر بگرام با چشمان بازتر خواهد دید. چرا به چنین نتیجه گیری ای می توان رسید؟ من معتقدم که تشدید تناقضات بین"شرق" و"غرب" به ویژه در نتیجه جنگ اوکرائین چنان شدید و"بی پرده" و رو در رو شده است که بگرام را می تواند به یکی ازنقاط عطف عمده این رودرروئی مانند اوکرائین بدل کند. در بگرام امریکا بر خلاف گذشته ها تنها خواهد بود؛ حتی نیروهای نیابتی عمده که درطول بیست سال اشغال افغانستان با اطاعت تمام در خدمت امریکا بودند درشرایط نوین با الزامات دیگری روبرو خواهند بود. در این جا بالاجبار بحث مسئله اتنیکی در افغانستان به میان می آید. در سال 2001 بعد از سرنگونی قهرآمیز طالبان، امریکائی ها با دو نیت آشکار ولی بسیار پرضرر برای آینده کشورما، دولت جدید افغانستان را شکل دادند: یکی بر پایه دین و دیگری بر پایه قومیت. دادن نام جمهوری اسلامی به دولت جدید برآمده از اشغال افغانستان یک نیرنگ دوراندیشانه بود. امریکا ئی ها در آن زمان قادر مطلق بودند هر نامی را که خواسته باشند به دولت بعدی افغانستان بدهند. ماهیت دینی برای دولت افغانستان نه به عرف و سنت تبدیل شده بود (زیرا ما دو جمهوریت لائیک قبلی موفق را پشت سرگذاشته بودیم) و نه براساس خواست مردم و فضای سیاسی آن زمان کشور که دو تجربه خونین و اسفناک حاکمیت های دینی تحت رهبری ربانی- مسعود و دوره اول طالبان را پشت سرگذاشته بود، هیچ گونه گرایش و سمپاتی برای چنین حکومتی وجود نداشت. گذشته از همه کسانی که پایه این دولت نیابتی را تشکیل می دادند و میراث خوار حکومت دینی قبلی و از رده های دیگر مجاهدین بودند، توانائی این را نداشتند که در برابر تصمیم های امریکائی ها قراربگیرند و قادر باشند علم مخالفت با هر نوع طرحی از جانب آن ها را بلند کنند. طرح ها از جانب امریکا و غربی ها ارائه شد و نیروهائی که به مثابه دست نشانده در حاکمیت قرارمی گرفتند با آن موافقت کردند. امریکائی ها می دانستند که استفاده از اسلام به خط آخر نرسیده است و برای این کار برنامه داشتند. نیت دوم موذیانه امریکائی ها تشکیل دولت بر پایه تقدم قومی بود. درشهر بن آلمان درسال 2001فیصله به عمل آمد که رئیس جمهور باید برآمده از قوم پشتون باشد و معاونین وی از اقوام دیگر عمدتاً تاجیک ها. در کشوری که تاکنون آماری درباره تناسب های اتنیکی وجود ندارد و همه تصمیم ها بر پایه توهمات ارقامی که هر از گاهی بدون اتکای علمی از روی قیاس ارائه می شود، دادن تقدم بر یکی و تاخر بر دیگری فقط و فقط می تواند کار شیادانه تفرقه اندازانه باشد که با سنت نوپای جمهوری خواهی کشور ما در ضدیت قرارداشت. با این کار امریکائی ها عملاً خلاف دموکراسی ادعائی خود، به رده بندی و تفرقه قومی رسمیت بخشیدند و در نتیجه به اتکای تفرقه بینداز و حکومت کن اقوام مختلف جامعه ما را به جان هم انداختند که تا امروز آتش این معرکه داغ تر شده و این معضل به مسئله عمده و تعیین کننده جامعه عمدتاً در بین دیاسپورای پرجمیت ما مبدل شده است. نتیجه این که: همین اقدام امریکا در جهت تشدید تفاوت ها و تفرقه قومی در افغانستان می تواند امروز به یکی ازمشکلات عمده سر راه اقدامات خرابکارانه خودش در آسیای میانه قراربگیرد. مثلاً یکی ازعمده ترین نیروهائی که در طول بیست سال اشغال افغانستان با اطاعت کامل در رکاب امریکائی ها قرارداشتند و ازهمه امیتازات برخورداربودند، اگر روزی جنگی برعلیه تاجیکستان در بگیرد به احتمال قوی بیشتراز اینکه در کنار ولی نعمت دیروزی خود قراربگیرند درکنار تاجیک ها خواهند ماند زیرا این سیاست تفرقه قومی که در طول بیست سال عمل کرده و فاصله ها را درعمل توسعه بخشیده است به تاجیکان اجازه نمی دهد برعلیه قوم خود بجنگند. به همین سان ازبک ها که نیروی بزرگی را در افغانستان تشکیل می دهند هیچگاه برعلیه ازبکستان تحت لوای داعش و طالب و امریکا نخواهند جنگید به همین سان هزاره ها که بالاترین حد رنج و بی حرمتی و حتی نسل کشی را در طول نزدیک به یک قرن ونیم متحمل شده اند، نیز هیچ منفعتی در این مبارزه برعلیه کشورهای آسیای میانه که با آن ها دارای وجوه مشترک فراوانی هستند، ندارند. در نتیجه امریکائی ها به تنهائی با داعشی های دارای ترکیب بسیارنامتجانس کار زیادی را نخواهند توانست از پیش ببرند زیرا با وجود اینکه بخشی از آن ها مانند داعشی های ازبک و تاجیک آسیای میانه ای به این جنگ علاقه خواهند داشت ولی هیچ نیروی دیگری درکنار آن ها نخواهد جنگید. اگر احیاناً امریکا، طالبان را به مثابه دولت کنونی افغانستان وارد معرکه بسازند، مسلماً دروازه جهنم را بروی افغانستان خواهد گشود زیرا همه کشورهای منطقه برعلیه طالبان خواهند جنگید و بسیار زود داعشی های آسیای میانه ای ازپشتیبانی آن محروم خواهندشد. در نتیجه مسئله برگشت امریکا به بگرام آرایش جدیدی از نیروهای مخالف امریکا را موجب خواهدشد که برایش بسیارخطرناک خواهدبود. درباره بگرام بعضی ها از منظر حقوقی با این موضوع برخورد می کنند مثلاً می گویند طالبان نماینده مشروع مردم افغانستان نیستند و درنتیجه نمی توانند به نمایندگی از مردم و دارائی های شان قرارداد ببندند وغیره. مسلماً در اینجا باید یادآوری کرد که امریکائی ها، وقتی منافع شان مطرح باشد، در فکر چنین پایبندی هائی نیستند. بعضی ها از این منظر می نویسند که هرنوع قراردادی با طالبان مشروعیت ندارد و در نتیجه برای امریکا مشکل حقوقی به بارمی آورد. این دیگر تمسخر وضع کنونی دنیا است. در کجا امریکا پایبند حقوق بین المللی بوده است که حالا در افغانستان به آن پایبند باشد؟ امرمسلم این است که اگر امریکا در فکر گرفتن بگرام و استفاده فعال از آن باشد باید نیروی پیاده نظام هم با هواپیماها بیاورد. درغیرآن هرروزه مورد حملات قرارخواهد گرفت. در این صورت لشکر کشی مجدد امریکا قصه دنباله دار دیگری است که فکر نکنم شانس چندانی برای به دست آوردن نتیجه مطلوب داشته باشد. در هر صورتی، مردم افغانستان به طور قطع با امریکائی ها همراه نخواهند شد. این پروژه ناکام هزاران خانواده را دربدر و ویران و افغانستان را به آتشکده نوینی مبدل خواهد ساخت. برخلاف آنچه ادعا می شود امریکا ئی ها در 15ماه آگست سال 2021دربی نظمی ناشی ازشکست و هزیمت و با گریز به وسیله هلیکوپترها(مانند ویتنام) افغانستان راترک نکردند، بلکه با سازمان دهی ظاهری بی نظمی در فرودگاه کابل باعث نوعی از آشوب و بی نظمی شدند ولی اگر این بار برگردند احتمال اینکه مانند شرایط ویتنام افغانستان را ترک کنند کم نیست. درعرصه ژئوپولیتیک تحقق این استراتژی امریکا بسیارمعروض به دشواری است. این دشواری دارای ابعاد چهارگانه است: حضور ایران با نیروهائی که درصورت لزوم به آسانی تشکیل خواهندشد. عامل دوم دشواری برای این استراتژی مفروض امریکائی ها ماهیت اسلامی فوق العاده پررنگ و نیرومند نه تنها ارتش بلکه دولت و جامعه پاکستان است. وضع منطقه ما چنان آمیخته با هراس و نفرت از اسرائیل است که هیچ سیاست مدار و مرجع تصمیم گیرنده پاکستانی نمی تواند از دائره تاثیراین عامل بیرون قراربگیرد. ازهمین جا است که من همیشه معتقد بوده ام که بعد از فروپاشی شوروی و به ویژه بعد از سال 1996 که پاکستان مجهز به سلاح ذروی شد، جایش درسیاست منطقه ای امریکا از بنیاد تغییر کرده است. زیرا پاکستان در شرایط نوین به ویژه که به سلاح هسته ای مجهز شده است، به علت وابستگی کامل امریکا به سیاست پیشروی دائمی اسرائیل به دشمن بالقوه آن تغییریافته است. (ماخذ: دیدی نامتعارف درباره یکی ازمسائل متعارف) پاکستان را باید به مثابه عامل دوم مقاومت در برابر حضور امریکا و تبدیل افغانستان به مرکز جبهه جنوبی – جهانی امریکا علیه روسیه و چین در نظرگرفت. یکی ازابعاد بسیار با اهمیت و تعیین کننده مقاومت در برابرامریکا در این عرصه فدراسیون روسیه است. به ویژه بعد از تجربه خونین و کمرشکن جنگ اوکرائین که در آن حرف اول تا آخر را ناتو و امریکا مطرح می ساختند، در صورت تهاجم جبهه جنوبی روسیه دروازه جهنم واقعی را بروی امریکا خواهد گشود. بالاخره بعد چهارم مقاومت در برابر این استراتژی امریکا را برای اولین بار حضور تام و تمام چین تشکیل خواهد داد. از سلاح گرفته تا پول تا مشورت تا کمک اطلاعاتی از چین علیه امریکا سرازیر خواهد شد. تاکنون تمام علایم نشاندهنده این امراست که چین با سیاست منفعل گذشته خود و تنها اتکا بر میانه روی درمورد این استراتژی امریکا وداع خواهد کرد. نشست چهارجانبه روسیه، چین، ایران و پاکستان در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل متحد و صدور بیانیه مشترک این چهار کشور نیز نشان میدهد که اراده ترامپ برای بازگشت نظامیان امریکایی به بگرام، به نگرانیهای گستردهای در میان قدرتها و بازیگران منطقهای تبدیل شده است. در برابر تصمیم امریکا برای تسلط مجدد بر بگرام، یارگیری درمنطقه برای مبارزه برعلیه امریکا به نحو بی سابقه ای تشدید شده و جبهه گسترده ای از مخالفین امریکا شکل خواهد گرفت. تلگرام راه توده:
|