|
خاطرات خواهر بزرگ لنین – بخش چهارم دستگیری لنین و آغاز بازجوئی از او |
|
۶. ولادیمیر ایلیچ در زندان ولادیمیر ایلیچ در حالی دستگیر شد که بیمار بود و روانش از تنش های عصبی ناشی از کارهای سنگین فرسوده شده بود. برگه سنجش بدنی سال ۱۸۹۶، تصویری از وضعیت سلامت نامساعد او به دست می دهد. پس از نخستین بازجویی، نادژدا کروپسکایا را با مأموریتی نزد ما به مسکو فرستاد. در نامه ای رمزشده، از او خواسته بود فورا ما را مطلع کند که وقتی از او پرسیده بودند چمدانی که از خارج آورده بود کجاست، پاسخ داده که آن را نزد ما در مسکو گذاشته است. در نامه نوشته شده بود "باید چمدانی مشابه بخرند و آن را بعنوان چمدان من جا بزنند... و هرچه زودتر، وگرنه در بازداشت خواهم ماند." این بود محتوای پیام او که آن را خوب بخاطر دارم، چرا که مجبور شدم با نهایت احتیاط چمدانی بخرم و به خانه بیاورم. کروپسکایا توصیفی بسیار مبهم از چمدان داشت که البته اصلا شبیه چمدان دوجداره ای که از خارج آورده شده بود، نبود. برای آن که این چمدان نو به نظر نرسد، زمانی که برای دیدار با برادرم و اطلاع از وضعیت پرونده اش به پترزبورگ رفتم آن را با خود بردم. در پترزبورگ، در آغاز، این چمدان نقشی بسیار مهم پیدا کرده بود، هم در همه گفتگوها با رفقا، هم در تبادل نامه های رمزشده با برادرم، و هم در ملاقاتهایمان. طوری که وقتی در خیابان از کنار ویترینهایی می گذشتم که چمدانی در آن به نمایش گذاشته شده بود، رو برمیگرداندم. انقدر از این چمدان دلزده شده بودم که دیگر نمی توانستم با آرامش نگاهش کنم. اما با وجود آنکه در نخستین بازجویی به چمدان اشاره شده بود، نتوانستند آن را ثابت کنند، و پیگیری این اتهام، همانطور که اغلب اتفاق می افتاد، در میان اتهامات دیگر که برایشان مدارک قانعکننده تری وجود داشت، گم شد. در نهایت ارتباط و روابط او با شماری از فعالانی که همزمان با او دستگیر شده بودند، اثبات شد. در خانه یکی از آن ها، وانیف، نسخه ای دستنویس از روزنامه غیرقانونی "آرمان کارگری" کشف شده بود. ارتباط او با کارگران محافلی که ولادیمیر ایلیچ در آن ها تدریس می کرد، در حومه "نوسکایا زاستاوا" نیز ثابت شد. خلاصه، مدارک کافی برای پرونده قضایی وجود داشت. دومین کسی که پس از دستگیری برادرم به دیدار ما در مسکو آمد، میخائیل الکساندروویچ سیلوین بود، یکی از اعضای محفل او که هنوز آزاد بود؛ او از نامه ای صحبت کرد که ولادیمیر ایلیچ از زندان به نام یکی از آشنایان او فرستاده بود. در این نخستین نامه بلند که در زندان نوشته شده بود، ولادیمیر ایلیچ طرح کاری را که قصد داشت در آنجا انجام دهد، شرح داده بود. او می خواست اسناد لازم برای کتابی که در نظر داشت بنویسد، تهیه شود: "توسعه سرمایه داری در روسیه". لحن جدی این نامه بلند که فهرستی بسیار طولانی از آثار علمی و مجموعه های آماری به آن پیوست شده بود، اهداف پنهان او را بخوبی مخفی می کرد. نامه بدون هیچ گونه خط خوردگی به مقصد رسید. با اینحال، در آن نامه که ولادیمیر ایلیچ برای رفقایش فرستاده بود، صرفا به گونه ای رمزی پرسیده بود چه کسانی همزمان با او دستگیر شده اند، نه بیش تر و نه کم تر. او این را بی آنکه از پیش با کسی هماهنگ کرده باشد، بگونه ای نوشته بود که رفقایش منظور او را فورا فهمیدند و پاسخ دادند. در حالیکه نگهبانان مراقب بهیچ چیز مشکوک نشدند. سیلوین با لحنی تحسین امیز به من گفت که ولادیمیر ایلیچ در همان نخستین نامه از ما پرسید چه کسی دستگیر شده است و ما هم پاسخ دادیم. متأسفانه، تنها بخش نخست این نامه حفظ شده است؛ فهرست کتابهایی که به آن پیوست شده بود دیگر وجود ندارد: ظاهرا در جریان جستجوی کتاب ها گم شده است. بیشتر کتابهایی که در آن فهرست آمده بودند واقعا برای کار ولادیمیر ایلیچ ضروری بودند، بطوریکه این نامه با یک تیر دو نشان می زد و برخلاف ضربالمثل معروف، هر دو هم به هدف زد. من تنها می توانم برخی از عناوینی را که ولادیمیر ایلیچ با زیرکی در فهرست خود گنجانده بود تا از سرنوشت رفقایش آگاه شود، از حافظه بازسازی کنم. این عناوین با علامت سؤال همراه بودند، که نویسنده نامه برای نشان دادن اینکه عنوان کتابی که از حافظه نقل می کند شاید دقیق نباشد، می گذاشت، اما در واقع منظورش این بود که در این مورد، او کتاب نمی خواهد بلکه پرسشی مطرح می کند. او با استفاده از اسم مستعار رفقایش سؤال می پرسید. برخی از این اسم های مستعار به خوبی با ماهیت کتابهایی که او نیاز داشت، هماهنگ بودند و سؤال نمی توانست توجه کسی را جلب کند. مثلا درباره واسیلی واسیلیویچ استارکوف، می پرسید: "کتاب و.و. : " سرنوشت سرمایه داری در روسیه". اسم مستعار استارکوف "و.و" بود. درباره رفقا وانیف و سیلوین از نیژنی - نووگورود، که اسم مستعارشان "مینین" و "پوجارسکی" بود، این پرسش می بایست توجه سانسورچی دقیقتری را که نامه های زندانیان را بررسی می کرد، جلب می کرد، چرا که کتاب هیچ ارتباطی با موضوع اثر مورد نظر نداشت؛ آن کتاب "قهرمانان دوران آشوب" اثر کوستوماروف بود. با این حال، این کتاب علمی و تاریخی بود و، طبیعی است، نمی توان از کسانی که دسته دسته نامه ها را مرور می کردند انتظار داشت که این ناهماهنگی را تشخیص دهند، چنین انتظاری بیش از حد تیزبینی آنان بود. با این حال، همه اسم های مستعار به این آسانی با عناوین کتاب های علمی جور درنمیآمدند. یکی از کتاب های بعدی که در کنار دیگر کتاب های واقعا مورد نیاز برای کارش ذکر شده بود، کتاب "جونده های کوچک" اثر برم بود. در اینجا، علامت سؤال بدون شک به رفیق کریژانوفسکی اشاره داشت که لقب"سوسلیک" (به روسی یعنی نوعی جونده زیر زمینی.م) را داشت. به همین ترتیب، عنوان کتابی از ماین رید به نام "مینوگا" که به انگلیسی نوشته شده بود، به نادژدا کروپسکایا اشاره داشت که اسم مستعارش "پوسیون" یا "مینورا" بود. به نظر می رسد برخی از این عناوین می توانستند توجه سانسورچیان را جلب کنند، اما لحن جدی نامه، حجم عظیم کتاب های فهرستشده و همچنین جمله ای که با احتیاط در برگ دوم (که گم شده) نوشته شده بود: "تنوع کتاب ها برایم جبرانی است بر یکنواختی وضعیت فعلی ام"، هوشیاری آن ها را به خواب برد. متأسفانه، حافظه ام تنها این چند عنوان را حفظ کرده است، که در آن زمان بسیار با آن ها خندیدیم. هنوز هم"گوچول" یا "گوچیوله" را به یاد دارم؛ این نام، که عمدا با املای پیچیده فرانسوی نوشته شده بود، متعلق به نویسنده ای خیالی از کتابی تاریخی بود که دقیقا به یاد ندارم. این باید به معنای "گوتسول" می بود که نام قومی است در اوکراین، یعنی اشاره به "زاپوروجتس" که اهل اوکراین بود. همچنین به یاد دارم که درباره "قهرمانان دوران آشوب"، سیلوین برایمان تعریف کرد که آن ها پاسخ داده بودند: "کتابخانه تنها جلد اول این اثر را دارد"، یعنی فقط وانیف دستگیر شده بود، نه سیلوین. ولادیمیر ایلیچ در محل بازداشت موقت، که به اختصار"بازداشتگاه" نامیده می شد، زندانی شده بود. شرایط زندان در آن زمان نسبتا مساعد بود. معمولا یک ماه پس از دستگیری، ملاقات ها مجاز بود، هفته ای دو بار: یکی ملاقات حضوری و دیگری ملاقات عمومی از پشت توری. اولی در حضور یک نگهبان، نیم ساعت طول می کشید؛ دومی - یک ساعت کامل. نگهبانان در رفت و آمد بودند، یکی پشت قفس آهنی که زندانیان در آن قرار می گرفتند، و دیگری - پشت سر ملاقاتکنندگان. سر و صدای زیادی که در این روزها حاکم بود، خستگی عمومی که برای نگهبانان ایجاد می کرد، و همچنین سطح پایین دانش آن ها، این امکان را می داد که اگر با مهارت عمل می کردیم، تقریبا درباره هر چیزی در این ملاقات ها صحبت کنیم. بسته های غذایی سه بار در هفته پذیرفته می شدند، کتاب ها - دو بار. کتاب ها نه توسط ژاندارم ها، بلکه توسط کارمندان دادستانی دادگاه، که در خانه مجاور قرار داشت، بررسی می شدند؛ و این بررسی، با توجه به حجم زیاد کتاب های آورده شده، در بیشتر موارد احتمالا فقط یک تشریفات ساده بود. ارسال هر نوع کتاب نسبتا مجاز بود، بدون مصادره های عمده؛ حتی مجلات ماهانه و بعدها هفتهنامه ها نیز مجاز بودند. به این ترتیب، زندانیان از زندگی جدا نمی ماندند، که یکی از جنبه های دردناک زندان انفرادی است. کتابخانه "بازداشتگاه"، که از هدایای مختلف تشکیل شده بود، نسبتا غنی بود؛ بطوری که بسیاری از رفقا، بویژه کارگران، آموزش خود را در آنجا بطور جدی تکمیل می کردند. ولادیمیر ایلیچ، که خود را برای بازداشت طولانی و در آینده، تبعیدی دوردست آماده می کرد، تصمیم گرفت از این فرصت برای استفاده از کتابخانه های پترزبورگ بهره گیرد تا اسناد و مدارک لازم برای کتابی که در نظر داشت -"توسعه سرمایه داری در روسیه" - گردآوری کند. او به نامههایش فهرست های طولانی از کتاب های علمی و مجموعه های آماری پیوست می کرد که از آکادمی علوم، کتابخانه دانشگاه و جاهای دیگر برایش تهیه می شد. در بیشتر مدت بازداشت ولادیمیر ایلیچ، من و مادرم در پترزبورگ زندگی می کردیم و من باید دسته های بزرگی از کتاب ها را که گوشه ای از سلولش را پر کرده بودند، برای برادرم می بردم. بعدها شرایط از این نظر سخت تر شد: تعداد کتابهایی که به زندانی در سلولش داده می شد کاهش یافت و به طور دقیق تعیین شد. اما در آن زمان، ایلیچ می توانست بدون عجله، گزیدههایی از مجموعه های آماری را رونویسی کند و کتاب های دیگری - علمی و ادبی - به زبان روسی و زبان های خارجی دریافت کند. مقدار زیاد کتابهایی که برایش می فرستادیم ارتباط ما را تسهیل می کرد. ولادیمیر ایلیچ، زمانی که هنوز آزاد بود، اصول مکاتبه رمزی را به من آموخته بود، و ما بسیار فعالانه مکاتبه می کردیم، با گذاشتن نقطه ها یا خط تیره های نامحسوس در حروف و علامتگذاری کتاب و صفحه نامه با نشانه ای توافقشده. چشمهایمان را حسابی با این مکاتبه خراب کردیم! اما این مکاتبه به ما امکان می داد ارتباط برقرار کنیم، آنچه ضروری یا محرمانه بود را منتقل کنیم، و به همین دلیل برایمان بسیار ارزشمند بود. به لطف آن، ضخیم ترین دیوارها و سختگیرانه ترین نظارت ها نمی توانست مانع گفتوگوهای ما شود. اما، طبیعی است، ما فقط درباره ضروری ترین چیزها صحبت نمی کردیم. من اخبار بیرون را به او می دادم، که با وجود همه رمزگذاری ها، گفتنش در ملاقات ها آسان نبود. او نیز مرا مأمور انجام کارهایی از همین نوع می کرد، از من می خواست این یا آن پیام را به رفقا برسانم، رابطه برقرار می کرد، از طریق کتاب های کتابخانه زندان با آنان مکاتبه داشت؛ مثلا از من می خواست به آن ها اطلاع دهم که روی کدام تخته قفس، جایی که زندانیان اجازه داشتند قدم بزنند، تکه نانی سیاه با یادداشتی برای یکی از آن ها چسبانده شده است. او علاقه و توجه فراوانی نسبت به رفقایش نشان می داد: نامه های دلگرم کننده ای برای کسانی می نوشت که شنیده بود دلسرد شده اند. سفارش می کرد فلان یا بهمان کتاب برایشان تهیه شود؛ یا برای کسانی که هنوز ملاقاتی نداشتند، اجازه دیدار گرفته شود. این دلمشغولی ها وقت زیادی از او و از ما می گرفت. طبع سرزنده همیشگی و شوخ طبعی اش روحیه رفقایش را بالا نگه می داشت. شرایط زندان او را خوشبختانه می شد تا اندازه ای "مساعد" خواند. البته لاغر شده بود و بویژه در پایان بازداشت رنگ و رویش زرد شده بود؛ اما حتی معده اش همان که در خارج نزدیک متخصص بزرگ سوئیسی معاینه کرده بود در سال زندان بهتر از سال قبل شده بود. مادرمان سه بار در هفته برایش غذاهای خانگی می پخت و می آورد و رژیمی را که متخصص تجویز کرده بود رعایت می کرد؛ علاوه بر آن، یک وعده شام خریداری شده و شیر هم دریافت می کرد. پیداست که زندگی منظم در این بازداشتگاه های روسی که به طعنه به آنها "ساناتوریوم" (آسایشگاه) می گفتند نسبت به زندگانی ای که طبعا در آشوب و اضطراب کار مخفیانه اصلا نمی شد به آن اندیشید تأثیری مثبت بر سلامتی او گذاشته بود. دیدارهایم با برادرم بسیار جالب و پرمحتوا بود. بیش تر اوقات می توانستیم هنگام ملاقات ها، از پشت توری، مدت طولانی صحبت کنیم. با اشاره حرف می زدیم، و برای واژه های حساس و ناخوشایندی مثل"اعتصاب" یا"اعلامیه"، کلماتی بیگانه پیدا می کردیم. من خبرها را جمع می کردم و می کوشیدم به او منتقل کنم. برادرم هم می کوشید خبرهای خودش را به من بدهد و مرا بازجویی کند! و چهقدر هر دو با خوشی می خندیدیم وقتی موفق می شدیم موضوعی دشوار را به هم منتقل کنیم یا بفهمیم! دیدارهایمان در ظاهر گپ زدنی بی خیال و پرنشاط جلوه می کرد، اما در واقع ذهنهایمان در تمام مدت متمرکز و آماده بود: باید بلد می بودیم درست بگوییم، درست بفهمیم، و همه سفارش ها را فراموش نکنیم. یادم هست روزی که بیش از اندازه از واژه های بیگانه استفاده کرده بودیم، نگهبان از پشت سر ولادیمیر ایلیچ با لحنی جدی گفت: - صحبت کردن به زبان های خارجی ممنوع است. تنها زبان روسی مجاز است. -برادرم با شتاب به سوی نگهبان برگشت و گفت باشه، من روسی صحبت خواهم کرد. پس، به آن مرد طلایی بگو... و گفتگو را ادامه داد. با خنده سرم را تکان دادم؛ "مرد طلایی" منظور گلدمن بود. چون استفاده از واژه های خارجی ممنوع بود، ولودیا نام آلمانی را به روسی ترجمه کرده بود تا کسی نتواند بفهمد منظورش کیست. به طور خلاصه، حتی در زندان نیز ولادیمیر ایلیچ همان انرژی پرجوش همیشگی اش را نشان می داد. او توانسته بود زندگی اش را طوری سازمان دهد که تمام روزش پر باشد، به ویژه با کار علمی، البته. در زندان بود که او اسناد گسترده ای را برای کتاب "توسعه سرمایه داری در روسیه" گردآوری کرد. ولادیمیر ایلیچ برای جمع آوری این اسناد شتاب داشت. یک روز، نزدیک پایان دوران بازداشتش، به او گفتم که طبق شایعات، دادگاه به زودی پایان خواهد یافت. او فریاد زد: "خیلی زود است، من هنوز وقت نکرده ام تمام اسناد را جمع آوری کنم." اما حتی این کار بزرگ نیز برایش کافی نبود. او می خواست در زندگی غیرقانونی و انقلابی که آن زمان اوج گرفته بود مشارکت داشته باشد. در تابستان همان سال (۱۸۹۶) اعتصابات بزرگی در کارخانه های نساجی پترزبورگ رخ داد که سپس به مسکو نیز گسترش یافت؛ اعتصاباتی که در جنبش انقلابی پرولتاریا نقطه عطفی به شمار می رفتند. معلوم است که این اعتصابات چه وحشتی در محافل دولتی ایجاد کردند، تا جایی که تزار از ترس این اعتصابات، از بازگشت از جنوب به پترزبورگ خودداری کرد. در شهر همهچیز در حال غلیان و جوشش بود. روحیه ها عالی بود و حال و هوا پرشور. سال تاج گذاری نیکلای دوم در ۱۸۹۶ با دو حادثه شوم برای او همراه شد. فاجعه جشن تاج گذاری در میدان خودنیکا که در آن بیش از هزار نفر برای گرفتن هدایا زیر دست و پا کشته شدند. و دوم همین اعتصابات بزرگ پطررزبورگ و مسکو یعنی نخستین اقدام آزمایشی کارگران در دو مرکز اصلی کشور. این نخستین حرکت تهدید آمیز علیه تزار، حرکتی بود که هنوز سیاسی نبود، اما متحد و گسترده بود. برای رفقای جوان تر دشوار است که اکنون این ها را درک یا تصور کنند؛ اما برای ما، پس از یوغ سنگین دهه ۸۰، زمانی که مانند موش کور زندگی می کردیم و جلسات در اتاقک های کوچک برگزار می شد، این اعتصاب رویدادی مهم بود. برای ما چنین به نظر می رسید که "درهای زندانی تاریک بسوی افق های دور و روشنایی روزی درخشان گشوده شده اند"؛ گویی از میان غبار آینده، تصویری از جنبش کارگری پدیدار شده بود که می توانست و باید انقلاب را به پیروزی برساند. سوسیال دموکراسی، که پیش تر نظریه ای کتابی و آرمانی دور از دسترس بنظر می رسید، اکنون به واقعیت؛ به نیرویی زنده برای پرولتاریا و دیگر اقشار جامعه تبدیل شده بود. پنجره ای در سیاه چال خفه کننده خودکامگی روسی گشوده شده بود. ما همگی با ولع هوای تازه را تنفس می کردیم و خود را نیرومند و پرانرژی تر از همیشه احساس می کردیم. "اتحاد مبارزه برای آزادی طبقه کارگر"، نامی که پس از دستگیری ولادیمیر ایلیچ به اتحادیه ای که او بنیان نهاده بود داده شد، روز به روز محبوب تر می شد. کارخانه ها یکی پس از دیگری به این اتحاد مراجعه می کردند و از آن می خواستند که برایشان اعلامیههایی منتشر کند. حتی شکایاتی نیز برایش فرستاده می شد: "چرا اتحاد ما را فراموش کرده است؟" همچنین درخواستهایی برای اعلامیه های عمومی تر، به ویژه برای اول ماه مه، وجود داشت. رفقایی که هنوز آزاد بودند، افسوس می خوردند که ولادیمیر ایلیچ نمی تواند آن ها را بنویسد. خودش نیز بسیار مایل بود. از سوی دیگر، او پیش تر طرحهایی برای جزوههایی ریخته بود، مانند: درباره اعتصابات. در آن زمان مسئله برنامه حزب ذهن او را مشغول کرده بود. نوشتن متون غیرقانونی را در زندان آغاز کرد. بدیهی بود که انتقال آن ها با رمزنگاری ممکن نبود. باید از روش نوشتن نامرئی استفاده می شد، بگونه ای که در بیرون قابل رمزگشایی باشد. ولادیمیر ایلیچ بازی ای از دوران کودکی را به یاد آورد؛ او شروع کرد به نوشتن با شیر بین خطوط یک کتاب، متنی که با گرم کردن آن بالای چراغ آشکار می شد. برای این کار، او دوات های بسیار کوچکی از خمیر نان سیاه می ساخت تا در صورت شنیدن صدایی پشت در یا دیدن کسی از سوراخ در، بتواند آن ها را ببلعد. و با خنده برایمان تعریف می کرد که یک روز آنقدر بدبیاری آورد که مجبور شد شش دوات را پشت سر هم ببلعد. به یاد دارم که در آن سال ها، پیش از زندان و پس از آن، ایلیچ دوست داشت بگوید:"هیچ نیرنگی نیست که نتوان آن را خنثی کرد." و او در زندان با زیرکی خاص خود در این کار تمرین می کرد. در زندان، اعلامیه ها را می نوشت مثل جزوه "درباره اعتصابات" که (که نادژدا کروپسکایا آن را رمزگشایی و بازنویسی کرده بود) و هنگام کشف چاپخانه در لاختینسکایا توقیف شد. سپس برنامه حزب و یک "یادداشت توضیحی" نسبتا مفصل نوشت که بخشی از آن را خودم پس از دستگیری نادژدا کنستانتینوونا بازنویسی کردم. آن برنامه نیز منتشر نشد: وقتی کاملا بازنویسی شد، آن را به آ. پوترسیوف دادم. پس از دستگیری او، شخصی که برنامه را به او سپرده بود، آن را نابود کرد. علاوه بر کار، من از نادژدا کنستانتینوونا محل مخفی نگهداری مواد غیرقانونی را به ارث بردم: یک میز کوچک که یک رفیق نجار طبق دستور ایلیچ ساخته بود. دکمه ای تراش خورده که پایه یگانه میز را زینت می داد، بزرگ تر از پایه های معمولی بود و باز می شد، و در حفره اش می شد یک طومار نسبتا ضخیم را جای داد. من شب ها بخشی از کار بازنویسی شده را در آن پنهان می کردم، در حالی که نسخه اصلی را با دقت نابود می کردم. این نسخه برگههایی بود که گرم کردن با چراغ خطوط پنهان آن اشکار می شدند. این میز کوچک خدمات بزرگی به ما کرد: در بازرسیهایی که هم در خانه ولادیمیر ایلیچ و هم در خانه نادژدا کنستانتینوونا انجام شد، کشف نشد؛ بنابراین آخرین بخش بازنویسی شده برنامه توقیف نشد و مادر نادژدا کنستانتینوونا همراه با میز به من تحویل داد. ظاهر میز هیچ شکی برنمیانگیخت؛ تنها بعدها، به دلیل باز و بسته شدن مکرر، رزوه دکمه آسیب دید و گاه جدا می شد. در ابتدا، ولادیمیر ایلیچ پیشنویس های اعلامیه ها و دیگر نوشته های غیرقانونی را پس از بازنویسی با شیر، با دقت نابود می کرد؛ سپس، با استفاده از شهرتش به عنوان کسی که کار علمی انجام می دهد، آن ها را میان برگه های آماری و دیگر یادداشت ها که با دستخط ریزش نوشته شده بود، نگه می داشت. افزون بر این، چیزهایی مانند یادداشت توضیحی مفصل برای برنامه را نمی شد نابود کرد چون بازنویسی آن در یک روز ممکن نبود؛ و ایلیچ هنگام اندیشیدن به آن، مدام اصلاحات و اضافاتی در آن اعمال می کرد. یک روز، در ملاقات، با طنز همیشگی اش برایم تعریف کرد که چگونه در جریان بازرسی جدیدی در سلولش، افسر ژاندارمری پس از آنکه بی حوصله نگاهی به انبوه کتاب ها، جدول ها و جزوه های تلنبارشده در گوشه ای انداخته بود، موضوع را با شوخی ختم کرد: "امروز خیلی گرم است که بخواهیم سر و کارمان به آمار بیفتد." برادرم سپس گفت که وضع هم در مجموع چندان نگران کننده نبوده: "در چنین انبوهی چیزی پیدا نمی کرد." و بعد با خنده بلند افزود:"من وضعیتم از دیگر شهروندان امپراتوری روسیه بهتر است؛ مرا نمی توان دستگیر کرد." او می خندید، اما من طبعا نگران بودم؛ از او خواستم محتاط تر باشد و گفتم که اگر هم گیر بیفتد، شاید نتوانند او را دوباره دستگیر کنند، اما می توانند بدون شک مجازاتش را سنگین تر کنند، حتی ممکن است او را به جرم جسارت در نوشتن متون غیرقانونی در زندان، به تبعید در سیبری محکوم کنند. به همین دلیل، همیشه با اضطراب منتظر بودم که او کتاب را همراه با پیام شیمیایی اش برایم بازگرداند. به یاد دارم که با نوعی دل شوره خاص منتظر بازگشت کتابی بودم که راهنمای توضیحی برنامه را در بر داشت، راهنمایی که می دانستم بطور کامل بین خطوط با شیر نوشته شده بود. می ترسیدم که هنگام بررسی کتاب توسط اداره زندان، چیزی مشکوک کشف شود، یا در صورت تأخیر، حروف خود به خود ظاهر شوند، همانطور که گاهی اتفاق می افتاد وقتی شیر خیلی غلیظ بود. و انگار از روی عمد، کتاب ها را در روز مقرر به من بازنگرداندند. همه بستگان دیگر زندانیان، پنجشنبه کتابهایی را دریافت کرده بودند که همان روز توسط زندانیان به اداره زندان داده شده بود؛ ولی نگهبان بطور مختصر به من گفت: "چیزی برای شما نیست"؛ با اینکه در همان دیداری که تازه از آن برگشته بودم، برادرم به من گفته بود که کتاب ها را بازگردانده است. این تأخیر، که برای نخستین بار رخ می داد، باعث شد گمان کنم ایلیچ دستگیر شده است؛ چهره همواره غمگین نگهبانی که کتاب ها را بازمی گرداند، به نظرم حتی شوم تر آمد. بدیهی بود که اصرار کردن ممکن نبود، و من بیست و چهار ساعت در عذاب بودم، تا فردای آن روز که کتاب ها، از جمله همان کتابی که راهنمای برنامه را در بر داشت، به من تحویل داده شد. گاهی برادرم نیز بی دلیل نگران می شد. در زمستان هزار و هشتصد و نود و شش، پس از چندین دستگیری (شاید پس از دستگیری پوترسیوف)، من به طور اتفاقی با تأخیر به ملاقات رسیدم و تنها با آخرین گروه وارد شدم، کاری که معمولا نمی کردم؛ ولادیمیر ایلیچ نتیجه گرفت که من دستگیر شده ام و پیشنویسی را که آماده کرده بود، نابود کرد. اما این حوادث نادر بودند و تنها در شرایط استثنایی، مانند دستگیری های جدید، رخ می دادند. بطور کلی، ایلیچ خلق و خویی عجیب آرام داشت؛ در ملاقات ها مسلط بر خود و بسیار شاد بود و نگرانی های ما را با خنده مسری اش از بین می برد. ما، همه بستگان زندانیان، نمی دانستیم چه حکمی را باید انتظار بکشیم. سوسیال دموکرات ها در مقایسه با نارودوولتسی ها معمولا محکومیت های نسبتا سبکتری داشتند. اما آخرین ماجرای پترزبورگ، محاکمه آقای بروسنف بود که پایان سختی داشت: چهار سال حبس انفرادی و ده سال تبعید به سیبری شرقی - این بود حکمی که علیه رهبر این پرونده صادر شد. { اشاره متن به ویکتور میخائیلوویچ بروسنف است. او از نخستین مارکسیست های روس و از رهبران جنبش سوسیال دموکرات در پترزبورگ بود. در سال های پایانی سده نوزدهم (دهه ۱۸۹۰)، او نقش مهمی در تشکیل نخستین محافل مارکسیستی و سپس شبکه ای از گروه های سوسیال دموکرات در پایتخت ایفا کرد. پرونده ای که خواهر لنین به آن اشاره می کند، محاکمه "گروه بروسنف" در پترزبورگ است که در اواخر دهه ۱۸۹۰ جریان داشت. این محاکمه به عنوان یکی از نخستین محاکمه های رسمی فعالان مارکسیست روسیه شناخته می شود. در این محاکمه، بروسنف به ۴ سال حبس انفرادی و سپس ۱۰ سال تبعید در سیبری شرقی محکوم شد. به بروسنف محکومیت سنگینی دادند چون نه فقط یک عضو، بلکه سازمان دهنده و رهبر شبکه مارکسیست های پترزبورگ شناخته می شد. او شبکه ای گسترده از حلقه های مارکسیستی کارگری را هماهنگ می کرد. فعالیتهایش از سطح بحث های روشنفکری فراتر رفته و به پیوند سازمان یافته با کارگران صنعتی پترزبورگ رسیده بود و حکومت خطر"تشکلیابی طبقاتی کارگران" را بسیار جدی تر از مباحث مجرد روشنفکران می دانست. به همین دلیل، بروسنف به عنوان یک نمونه بازدارنده به ۴ سال حبس انفرادی و پس از آن ۱۰ سال تبعید در سیبری شرقی محکوم شد. این حکم، در مقایسه با مجازات های متداول برای دیگر سوسیال دموکرات ها، غیرعادی و بسیار سنگین بود. از نظر تأثیر تاریخی، این محاکمه دو پیامد مهم داشت: ۱. نشان داد که حکومت تزاری مارکسیست ها را نیز به تدریج در ردیف دشمنان اصلی خود می گذارد. ۲. بر نسل بعدی فعالان (از جمله لنین و همفکرانش) روشن کرد که فعالیت صرفا "تبلیغی" هم می تواند به همان اندازه خطرناک تلقی شود، و بنابراین باید برای کار سازمانی مخفی و منسجم تر آماده باشند.م} ما به شدت از زندانی شدن طولانی مدت می ترسیدیم که بسیاری توان تحمل آن را نداشتند، و در هر صورت، سلامت برادرم را بشدت به خطر می انداخت. چنانکه زاپورتژتس پس از یک سال زندان، دچار اختلالات شدید عصبی شد که بعدها به عنوان بیماری روانی لاعلاج شناخته شد؛ وانیف لاغر می شد و سرفه می کرد (او یک سال پس از آزادی، در تبعید، بر اثر سل درگذشت)؛ کرژیژانوفسکی و دیگران نیز کموبیش به بیماری های عصبی مبتلا شده بودند. به همین دلیل، حکم سه سال تبعید به سیبری شرقی برای ولادیمیر ایلیچ با آسودگی خاطر واقعی از سوی همه پذیرفته شد. حکم در فوریه هزار و هشتصد و نود و هفت صادر شد. در پی تلاش های مادرمان، به ولادیمیر ایلیچ اجازه داده شد که با هزینه شخصی خود آزادانه به سیبری برود. این ارفاق قابل توجهی بود، چرا که توقف در زندان های میانی، قوای جسمی را تحلیل می برد و اعصاب را فرسوده می کرد. به یاد دارم که روز آزادی برادرم، رفیق لاکوبووا به اتاقی که من و مادرم در آن اقامت داشتیم دوید و برادرم را در حالی که همزمان می خندید و گریه می کرد، در آغوش گرفت. و من چهره ولادیمیر را به روشنی به یاد دارم، رنگپریده و لاغر، اما درخشان و پر از احساس، وقتی که برای نخستین بار بر روی سکوی بالایی یک تراموای اسبی بالا رفت و از آن بالا با تکان دادن سر به من اشاره کرد. او می توانست با تراموا در خیابان های پترزبورگ سفر کند و رفقایش را ببیند، زیرا به تمام "دکابریست"های آزادشده اجازه داده شده بود که پیش از عزیمتشان، سه روز را در کنار خانوادهشان در پترزبورگ بگذرانند. این لطف بی سابقه ابتدا توسط مادر ای. تسدر باوم (مارتوف) برای پسرش، به برکت روابطش با زولیانسکی، رئیس اداره پلیس، به دست آمده بود؛ سپس، چون دیگر یک سابقه وجود داشت، رئیس پلیس نتوانست همین لطف را از دیگران دریغ کند. در نهایت، همه یکدیگر را دیدند، به صورت گروهی عکس گرفتند. دو گردهمایی شبانه ترتیب دادند که تا دیروقت ادامه یافت: اولی در خانه استپان ایوانویچ راتچنکو، و دومی در خانه تسدر باوم. گفته می شد که پلیس بعدا متوجه اشتباهش شده بود که اجازه داده بود این سوسیال-دموکراتهایی که اصلا آدم های آرامی نبودند، در پترزبورگ پرسه بزنند؛ همچنین گفته می شد که زولیانسکی در این باره توبیخ شدیدی دریافت کرده بود. به هر حال، پس از این ماجرا، دیگر چنین لطفهایی "به صورت جمعی" داده نشد؛ و اگر گاهی به کسی پیش از تبعیدش اجازه آزادی موقت داده می شد، یا بخاطر بیماری آشکارش بود، یا به دلیل حمایت ویژه. این گردهمایی ها فرصتی برای دیدار میان "قدیمی ها" و "جوانترها" بود. بحث ها پیرامون تاکتیک ها بود. نخستین گردهمایی در خانه راتچنکو کاملا سیاسی بود. دومی - در خانه تسدر باوم - پرتنش تر و هیجانی تر بود. در گردهمایی اول، بحث داغی میان "دکابریست ها" و کسانی که بعدها طرفداران "اندیشه کارگری" شدند، درگرفت. {اندیشه کارگری "رابوچه میسل" نام یک نشریه و جریانی بود که بیشتر از فعالیت صرفا اقتصادی و صنفی کارگری دفاع می کرد که بعدها لنین آن را نقد کرد.م} ولادیمیر ایلیچ نیز اجازه یافت سه روز را در مسکو، در کنار خانواده اش بگذراند. وقتی دوباره رفقایش را دید، تصمیم گرفت به زندان در مسکو بازگردد و همراه با رفقایش سفر کند. در آن زمان، خط اصلی راه آهن تا کراسنویارسک تازه تکمیل شده بود؛ سفر تحت اسکورت دیگر به سختی گذشته نبود: تنها با دو بازداشتگاه در میانه راه، یکی در مسکو و دیگری در کراسنویارسک. و ولادیمیر ایلیچ نمی خواست در مقایسه با رفقایش امتیازی داشته باشد. به یاد دارم که مادرمان از این تصمیم بسیار ناراحت شد؛ برای او، اجازه ای که به ولودیا داده شده بود تا با هزینه شخصی اش سفر کند، اطمینان خاطر مهمی بود. با آنکه به ولادیمیر تاکید کردیم که گرفتن اجازه سفر با هزینه شخصی برای مادرمان چقدر مهم بوده؛ پس از آنکه سخنان یک تبعیدی سابق را برایش تکرار کردند: "می توانم دوباره تبعید را تحمل کنم، اما سفر تحت اسکورت - هرگز"، ولادیمیر ایلیچ همچنان مصمم بود از این لطفی که با زحمت بسیار به دست آمده بود، صرف نظر کند و با میل خود به زندان بازگردد. اما اوضاع درست شد. "دکابریست ها"یی که در پترزبورگ دوباره زندانی شده بودند، هنوز تا پایان سه روز مهلتشان به مسکو نرسیده بودند؛ در این میان، پلیس سیاسی مسکو نیز به تکاپو افتاد؛ ولادیمیر ایلیچ را احضار کرد و این اولتیماتوم را به او ابلاغ کرد: یا برای فردا گذرنامه دریافت کند، یا بلافاصله به زندان بازگردد. چشمانداز رفتن فوری به زندان، بدون آنکه حتی با خانواده اش خداحافظی کرده باشد، و انتظار کشیدن در آنجا، برای مدتی نامعلوم، تا رسیدن بقیه بازداشت شدگان که معلوم نبود چه مدت طول کشد - این واقعیت عینی روسی، در شکلی بدتر از پترزبورگ، در مسکو که آن زمان به "قلعه" دوک بزرگ سرگئی، (فرماندار مسکو و از خانواده رومانوف) شهرت داشت داشت، بر او و بر میلش برای رفتن همراه با رفقایش سایه انداخت. اعتراض طبیعی عقل سلیم در برابر این اتلاف بیهوده نیرو، فقط برای آنکه از رفقایش متمایز نباشد، آگاهی ای که همیشه از ضرورت حفظ نیرو برای مبارزه واقعی، و نه برای ابراز احساسات شوالیه وار، داشت، غلبه کرد، و ایلیچ تصمیم گرفت فردا حرکت کند. ما چهار نفر، مادرمان، خواهرمان ماریا ایلیچنا، شوهرم مارک تیموفیویچ و من، او را تا تولا همراهی کردیم. وقتی ولادیمیر ایلیچ به تبعید رفت، دیگر بسیاری او را در نقش یک رهبر می دیدند. نخستین کنگره حزب که در سال ۱۸۹۸ برگزار شد، او را به عنوان مدیر ارگان حزب منصوب کرده بود و نگارش برنامه حزب را به او سپرده بود. و جنبش سوسیال-دموکرات ما در آن سال ها نخستین گام، و بنابراین، دشوارترین گام را به سوی ایجاد یک حزب، به سوی مبارزه گسترده توده ای برداشته بود. تقریبا همه رهبران دستگیر شده بودند، شرکتکنندگان در کنگره اول تقریبا همگی از صحنه حذف شده بودند، اما پایه ها گذاشته شده بود. مرحله آغازین جنبش طی شده بود. بخش های پیشین: https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/oktobr/983/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/982/lenin.html https://www.rahetudeh.com/rahetude/2025/septambr/980/lenin.html
تلگرام راه توده:
|