راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

سقوط اصفهان

بدست محمود افغان

حکومت نالایق

مردم ناراضی!

سمیرا دردشتی

     

«چون چشم همگی بر امرای بی‌تدبیر بود و عامه را مجال چاره نکایت خصم از خود نبود، محمود با لشکر خود در شهر آمد»

(تاریخ حزین، ص ۵۳)

پایتخت صفویه، شهری که نیمی از جهان شهرت یافته بود و طی سال‌ها تصویری ابدی از یک شهر شرقی به نمایش می‌گذاشت، به‌ناگاه با شورش یکی از اقوامی که تا آن هنگام فرمانبردار حکومت صفوی بود، در محاصره قرار گرفت؛ به فلاکت تمام‌عیار رسید و در نهایت، سقوط کرد.

 ۳۰۰ سال پیش، طومار حکومتی درهم پیچیده شد که از بسیاری جهات در تاریخ ایران، منحصر‌به ‌فرد بود. بزرگ‌ترین حکومت ایران پس از حمله اعراب که سبب‌ساز تغییر مذهب ایرانیان به تشیع شد، تا میانه‌های این سلسله، به‌نظر فناپذیر می‌رسید.

به اعتقاد بسیاری، تاریخ مدرنیته در ایران را می‌توان از دوران صفویه آغاز کرد. اروپاییان زیادی در اصفهان حضور داشتند؛ عاملین کمپانی‌های رقیب هند شرقی انگلیس و هلند، روحانیون طریقت‌های مختلف کاتولیک که شاه عباس روزگاری آنان را به دایر کردن صومعه در شهر و رسیدگی به حوائج معنوی ساکنان اروپایی تشویق کرده بود. صنعتگران و هنرمندان اروپایی و آسیایی در این شهر شرقی هنرپرور رحل اقامت افکنده بودند و در میانشان از ساعت‌سازان سوئیسی تا کوزه‌گران چینی حضور داشتند. ملیت‌های گوناگون نظیر انگلیسی‌ها، هلندی‌ها، پرتغالی‌ها، اعراب، ترک‌ها، ارمنی‌ها، روس‌ها و هندی‌ها در پی تجارت و سیاست و مذهب در این شهر، کنار یکدیگر زیست می‌کردند.

شهری که شاه عباس با جسارت و مجال دادن به صنعت و هنر بنا کرده بود، از منظر اغلب ناظرین اروپایی (البته به‌جز تاورنیه که عمدتاً با کج‌خلقی از شهر و مردمش یاد می‌کند) چیزهایی برای ستایش به‌ دست می‌داد. بازار، محل رفت‌ و آمد آزادانه و دادوستد مسلمانان، یهودیان، مسیحیان، زرتشتی‌ها و هندوها بود. حتی تاورنیه ناچار می‌شد بازار اصفهان را کیفیتی بنامد که شاید در قیاس با فرانسه او را شگفت‌زده می‌کرد: «بازار امنیت بسیار دارد و شب‌ها بازرگانان دکان خود را سرسری می‌بندند...»

چهارباغ جولانگاه اشراف و ملازمان آنها بود که در تقلّا برای برتری در حشمت و سخاوت بودند. نقش جهان که آیینه تمام‌نمای معماری صفوی است، شب‌ها محل آمدوشد خیل بازرگانان، شعبده‌بازان، خیمه‌شب‌بازان، بندبازان، قالان، درویشان و روسپیان بود و در ایام ویژه، شاه در کمال بهجت و سرور در این مکان چشم‌ها را پر می‌کرد. زیباشهر و زیبایی محصورکننده‌اش که با پل‌هایی باشکوه از خیال معمارانه شرقی، دو سوی شهر را به یکدیگر متصل می‌کند، تصویری زوال‌ناپذیر داشت. جوی‌های بزرگی که از رودخانه منشعب می‌شدند و در فرهنگ این شهر به «مادی» شهرت دارند، با چنارهایی در حاشیه آنها که در هر کجا سایه‌گاه رهگذران و دست‌فروشان بودند، تصویری کم‌نظیر از تلاقی طبیعت، هنر، اندیشه و علم از این شهر عرضه می‌کردند.

این تصویر به‌ظاهر زایل‌نشدنی اما در یک لحظه تاریخی فروپاشید. به باور بسیاری، آغاز پایان صفویه را باید تا مرگ شاه عباس به عقب برد. راه‌حل‌های کوتاه‌مدت شاه قدرتمند صفوی، اگرچه مشکلات حکومت را در زمان او تدبیر می‌کرد، اما جانشینان ضعیفی را که باقی گذاشته بود، با دردسرهای بزرگی مواجه کرد که هر یک در ناتوانی برای حل آن از دیگری پیشی گرفتند

.

متحدی که معاند شد

 

هر چه تصویر اصفهان آبادانی و عمران است، تصویری که از قندهار این عصر داریم، مانند بسیاری دیگر از نقاط کشور، قبیله‌ای و بدوی است. ملیت‌ها همه راهی پایتخت بود و سایر نقاط کشور شاید همین که در سایه صلح زندگی می‌کردند را بزرگ‌ترین دستاورد زیست خود می‌دانستند. با این حال، موقعیت این منطقه برای ایران بسیار حائز اهمیت بود، چرا که به جهت ویژگی‌های طبیعی، استراتژیک، سیاسی، اقتصادی و نظامی، کانون رقابت صفویه و گورکانیان هند به شمار می‌رفت. این منطقه اهمیت تجاری و ترانزیتی ویژه‌ای داشت و تأمین امنیت بازرگانی ایران با هند و دیگر نقاط شرق به ثبات قدرت‌ها در منطقه وابسته بود. طوایف افغان که در این منطقه روزگار می‌گذراندند، گاه در خدمت پادشاه هند بودند و وظیفه سرحدداری هندوستان را عهده‌دار می‌شدند و گاه در نتیجه فشارهای اقتصادی و ضعف حکومت با تهدید کاروان‌ها روزگار می‌گذراندند؛ تا اینکه شاه عباس قلعه قندهار را به دست آورد و کارگزاران امین خود را در آنجا مستقر کرد. با این همه، طوایف سنی‌مذهب افغان، از همان آغاز چندان تمایلی به اطاعت از شاه صفوی نداشتند. در سال‌های پایانی امپراتوری صفوی، مرزهای بی‌دفاع شرقی و نارضایتی‌های سنگینی که ناشی از افزایش مالیات‌ها و اجبار به پرداخت آن بود، سرانجام مقدمات یک شورش را پدید آورد. افغان‌های غلجایی به رهبری «میرویس»، این شورش را ترتیب دادند. میرویس پیش‌تر چون به عقل و درایت میان قومش شناخته می‌شد و صاحب مکنت بود، به توطئه گرگین‌خان و در نتیجه حسادت او، مدتی در اصفهان و دربار صفوی محبوس شد. در آنجا به ‌وضوح شاهد شکاف میان دولتمردان و ناکارآمدی حکومت بود و توانست از این شکاف‌ها برای خلاصی بهره‌برداری کند. او پس از بازگشت به قندهار، با جلب نظر شاه، به سفر حج رفت و فتوای نقض وفاداری نسبت به شاه رافضی(شیعه) را از علمای سنی آن دیار گرفت. زمانی که به قندهار بازگشت، با سازمان‌دهی مردم، قلعه قندهار را تصرف و گرگین‌خان را کشت و برادرزاده او (کیخسرو) را که از سوی شاه مأمور سرکوب شورشیان قندهار شده بود نیز با استفاده از شکاف موجود میان نیروهای نظامی دربار شکست داد و کشت.

دست کم تا اینجا به نظر نمی‌رسید که میرویس سودایی برای سقوط سلطنت صفوی در سر داشته باشد. میان افغان‌ها نیز نوعی ترس ایجاد شده بود که چگونه ممکن است بر سلطنتی به آن وسعت و شوکت قیام کنند و گمان می‌بردند حکومت آنان را شدیدتر سرکوب خواهد کرد. با این حال، تا هفت سال بعدی که میرویس زنده بود، افغان‌ها هر سال سپاهی را که از سوی حکومت برای سرکوب می‌آمد، شکست دادند. با مرگ میرویس، برادرش که شخصیت کم‌تر ستیزه‌جو داشت و گمان می‌برد افغان‌ها توان مقاومت در برابر صفویه را ندارند، به قدرت رسید. به باور او، افغان‌ها باید با سیاست قزلباش از در مصالحه درمی‌آمدند و مالیات سالیانه خود را روانه خزانه سلطنتی می‌کردند. چنین اقدامی برای بسیاری از افغان‌ها گامی به عقب، به شمار می‌رفت و آنان را خشمگین کرد. در این میان، فرزند ارشد میرویس که ۱۸ ساله بود، عموی خود را در خواب کشت، هواداران اصلی صلح و مذاکره با حکومت صفوی را نیز به قتل رساند و مردم را به دعوت به جهاد علیه حکومت رافضی کرد.

افغان‌های غلجایی تنها گروهی نبودند که علیه حکومت قیام کردند؛ ابدالی‌های ساکن هرات نیز در همین تاریخ با سپاهیان صفوی میجنگیدند و شکست‌هایی نیز به آنان وارد کردند. در سوی دیگر، جزایر بحرین از کنترل صفویه خارج شدند؛ در شمال کشور نیز تزار روسیه به‌خوبی متوجه ضعف صفویه شده بود. سفیر تزار در دربار شاه صفوی گزارش می‌داد که «اوضاع عمومی ایران چنان آشفته و روحیه سپاهیان چنان ضعیف است که کشور را می‌توان با یک لشکر کوچک روسی به آسانی فتح کرد». به این ترتیب، با توجه به نارضایتی‌های موجود در نواحی شمال‌شرق کشور، روسیه نیز در تماس نزدیک با گرجیان و ارمنی‌ها قرار داشت و امیدوار بود این نواحی را از ایران جدا کند. سفیر عثمانی هم در این زمان گزارش‌های مشابهی در مورد وضعیت ایران، به ویژه نابسامانی‌های اقتصادی در حکومت صفوی به دربار آن کشور مخابره کرد. به این ترتیب، به نظر می‌رسد همه ناظران بیرونی، سقوط را نزدیک و آسان می‌دیدند، اما دربار صفوی به هیچ روی، چنین تصوری نداشت و همچنان درگیر رقابت‌های داخلی از یک سو و نگرانی‌های افراطی مذهبی شاه و بی‌علاقگی او به تدبیر امور مملکت از سویی دیگر، بود. شاه سلطان حسین را دشمنان و منتقدانش در این ایام به تمسخر «ملا حسین» خطاب می‌کردند. آن‌قدر این درخودماندگی و بی‌توجهی به مملکت‌داری گسترده بود که همه تحرکات محمود تا رسیدن او به آستانه ورود به اصفهان، دست‌کم گرفته می‌شد. سپاهیان و درباریان با غرور و تمسخر به این حرکت می‌نگریستند و حتی در کار آنان که این حمله را جدی انگاشته بودند، کارشکنی و مانع‌تراشی می‌کردند

پایتخت بی‌دفاع

محمود جوان کاری را کرد که سپاهیان قزلباش صفوی از انجام آن ناتوان شده بودند. افغان‌های ابدالی از او شکست خوردند و حکومت مرکزی که این امر را خدمتی از سوی محمود ارزیابی کرد، به او لقب «حسینقلی‌خان» (به‌معنای غلام شاه سلطان حسین) داد. واکنش محمود به این لقب اما لشکرکشی و فتح بی‌دردسر کرمان بود. این شهر با مقاومت اندکی فتح و به پایگاهی برای فتوحات آتی افغان‌ها بدل شد. این همه در حالی رخ می‌داد که دربار اصفهان درگیریهای دیگری را تجربه می‌کرد. طرح توطئه علیه سلطان حسین برای به قدرت رساندن برادرش عباس، بیش از پیش با شکست روبه‌رو شده بود و در دربار، برای نحوه مواجهه با تهاجم پیش‌رو، اتفاق‌نظر اندکی وجود داشت.

محمود با سپاهیانش از کرمان به سوی یزد حرکت کرد و در این شهر توفیق اندکی یافت؛ با این حال تصمیم گرفت به سوی پایتخت حرکت کند. شاید حتی خوش‌بین‌ترین فرد در لشکر او تصور نمی‌کرد که سپاهیان افغان تا دروازه‌های اصفهان جلو بروند. پایتخت صفوی هرگز برای چنین تهاجمی آماده نبود. سپاهی از دهقانان و بازرگانان ترتیب داده شد؛ آنان را که تا آن روزگار سلاح حمل نکرده بودند، مسلح کرده و همراه شماری از سپاهیان قزلباش، به مقابله با لشکر افغان فرستادند.

آن‌گونه که پطرس دی‌سریکس گیلانتز (در کتاب خود به نام «سقوط اصفهان») گزارش می‌دهد، جنگ میان نیروهای  گسیل به‌سوی پایتخت و افغان‌ها، با کشته شدن ۱۷۰۰ نفر از نیروهای مدافع صفوی در مقابل ۱۳۰ نفر از افغان‌ها، خاتمه پیدا کرد اما قدرت این پیروزی برای افغان‌ها غیرمنتظره بود که آن را فریب ارزیابی کردند. تا سه روز از قرارگاه خارج نشدند و تصور می‌کردند که دشمن به عمد و به قصد فریب آنها، عقب‌نشینی کرده است. محمود بعد از سه روز از قرارگاه خود خارج شد و با لشکری به سمت قریه «شهرستان» رفت تا وارد اصفهان شود. در این ناحیه سپاه صفوی به مقاومت پرداخت و بنظر نمی رسید  که مجالی برای ورود به شهر به افغان‌ها بدهد. به همین دلیل، او ۲۰۰ نفر از نیروهای خود را به جانب محله جلفا فرستاد که معلوم شد در این ناحیه، حتی یک نفر از قشون صفوی نیز از شهر نگهبانی نمی‌کند. به این ترتیب، محمود سوار بر اسب خود به باغ «فرح‌آباد» رفت، آنجا را مقر خود قرار داد و مناطق اشغالی را تا حدود زاینده‌ رود رساند. افغان‌ها همه دهکده‌های آن نواحی را ویران کردند؛ هرکس را که قصد کوچک‌ترین مقاومتی داشت، کشتند و اموالش را غارت کردند. محمود با وساطت از خون‌ ارامنه گذشت و آنان را وادار به پرداخت جریمه بسیار سنگین ۷۰ هزار تومانی کرد.

فلاکت تمام‌عیار

اگرچه بخش ارمنی‌نشین جلفا در آن سوی زاینده‌رود فتح شده بود اما به‌نظر می‌رسید افغان‌ها از دستیابی به همه شهر ناامید شده بودند و چون تلاش‌ها به جایی نرسید، قصد کردند که واسطه پیدا کنند؛ بر اساس فتوحات‌شان امتیازی از پادشاه دریافت کرده و از اصفهان عقب‌نشینی کنند. با این حال، وسوسه اطرافیان مانع اجرای این امر توسط محمود شد. افغان‌ها به این نتیجه رسیدند که اگرچه نمی‌توانند شهر را تصرف کنند، می‌توانند اصفهان را از همسایه به محاصره درآورند و راه‌ها را ببندند تا هیچ آذوقه‌ای به شهر نرسد و در نتیجه قحطی، ناگزیر شاه سلطان حسین تسلیم شود.

محاصره شهر آغاز شد و مردم اندک‌اندک گرفتار وضعیتی بسیار دردناک شدند. برخی از خوانین اطراف با لشکر و آذوقه به سوی اصفهان حرکت کردند ولی محمود که به‌واسطه جاسوسان، از قصد آنها آگاه شده بود، نیروهایش را برای مقابله فرستاد، آنان را شکست داد و متواری کرد. از سوی دیگر، تلاش علیمردان‌خان و سواران او نیز به شکست انجامید. گندم، برنج، روغن و تخم‌مرغ در شهر به بهایی بی‌سابقه رسیده بودند. دیگر در شهر گوسفند، گاو، شتر و اسب باقی نمانده بود؛ همه آنها خورده شده بودند. کار به خوردن گوشت خر رسید و مردم سرانجام از فرط گرسنگی گربه، سگ، فضولات جانوران و هر حیوانی را که به چنگ آوردند، خوردند. فاجعه اما از این هم بدتر شد؛ به‌تدریج تعدادی از مردم از گرسنگی تلف شدند و مردار آنان خوراک بازماندگان شد. در گزارش‌ها آمده که جوانی، پستان خواهر مرده خود را برید و خورد و برخی از مردم فرزندانشان را جوشانده یا کباب کردند و خوردند. حتی قصابان در شهر، دیگر گوشت انسان می‌فروختند. مردم پوست درختان را می‌کندند، در هاون می‌کوبیدند و از آن خوراک تهیه می‌کردند. این‌ها همه در شهری رخ می‌داد که مردمش از فرط فراوانی، آذوقه خود را همواره به روز، از بازار تهیه می‌کردند و هیچ‌کس عادت به انبار آذوقه نداشت. ثروت ساکنان شهر را با مثال‌های افسانه‌ای در آن روزگار توصیف می‌کردند؛ اما سیم و زر انباشته در ایام محاصره به کار اهالی نیامد. مورخان عدد مردگان از قحطی را بیرون از شمار دانسته‌اند؛ در برخی منابع ۸۰ هزار تا ۷۰۰ هزار نفر (که البته مبالغه است) تخمین زده می‌شوند. همچنین آورده‌اند که حدود ۲۰ هزار نفر در دفاع از شهر جان باختند. این در حالی است که کل جمعیت افغان‌های شرکت‌کننده در این نبرد، ۲۰ هزار نفر برآورد می‌شود.

در این ایام شاه از مردم روی پنهان می‌داشت و به ضجه های آنان تقاضای عزم جدی برای مقابله داشتند، توجهی نداشت. او در مجموع، تمایل زیادی برای تصمیم‌گیری درباب امور جاری نداشت و همه تصمیم‌ها تا آن زمان از سوی خواجگان، مشاوران و درباریان گرفته شده بود. لاکهارت در گزارشی به این روحیه شاه در حمله ازبکان به کشور اشاره می‌کند و پاسخ شاه به درباریانی که قصد کسب تکلیف از او داشتند را چنین می‌نویسد: «فعلاً در حال بازی هستم، بعداً تصمیم می‌گیرم.» و البته بعد از بازی نیز موضوع به کلی فراموش شد اما همه تدابیر دربار در حمله افغان بی‌ثمر بود. با تلاش قزلباش‌ها، شاهزاده طهماسب‌میرزا از میان لشکریان افغان عبور داده شد و از اصفهان گریخت اما به جای آنکه به لشکر علیمردان‌خان بپیوندد، خود را به قزوین رساند و خود را شاه طهماسب دوم خواند. اطرافیان او را از اندیشه بازگشت به اصفهان برای کمک به پدر نهی کردند و دختر یکی از خوانین را به عقد او درآوردند؛ درست فردای همان شب که مجلس عروسی و بزم و زفاف در قزوین آراستند، اصفهان تسلیم افغان‌ها شد.

شاه ابتدا تحت فشارها تلاش کرد از در مذاکره با محمود وارد شود اما پاسخ محمود نشان داد که برای هر نوع مذاکره‌ای دیر شده است. شاه ۶۰ تا ۱۰۰ هزار تومان پول، ایالت کرمان، خراسان و دخترش را برای پیش‌کش به محمود پیشنهاد کرد. او این پیشنهاد را نپذیرفت و گفت: «آنچه به من پیش‌کش می‌کنی، هم‌اکنون از آن من است و دختر و همه کسانت را نیز به بندگان خود خواهم داد.» شاه با این پاسخ به فکر فرار افتاد اما تقریباً تمامی راه‌ها بسته بودند و مسیری جز تسلیم بی‌قیدوشرط باقی نمانده بود.

پس از بیش از شش ماه محاصره، ظهر ۲۰ مهرماه ۱۱۰۱ (۱۲ اکتبر ۱۷۲۲)، شاه سه شتری را که برایش باقی مانده بود، قربانی و گوشت آن را میان مردم تقسیم کرد. نماز و دعای خود را به جا آورد، لباس پادشاهی را از تن درآورد، رخت عزا پوشید و نزد محمود رفت. سپاهیان افغان به دروغ گفتند که محمود در خواب است و با خفت، او را ساعت‌ها در آفتاب نگه داشتند. با وجود این رفتار سرد و تحقیرآمیز، در نهایت شاه سلطان حسین خود را تسلیم کرد و با دست خود، تاجش را روی سر محمود گذاشت. دو روز بعد، محمود افغان در حالی که اهالی شهر در مسیر او پارچه‌های زربافت گسترده بودند، وارد شهر شد. او شمار زیادی از مردم شهر را به سبب ترس از شورش کشت.

نجبای عالی‌رتبه و امرای قزلباش و نزدیکان شاه، به جز خود او، همه قتل‌عام شدند. البته شاه سلطان حسین نیز در نهایت به دست جانشین محمود، گردن زده شد. با وجود تلاش‌های بازماندگان صفوی در سال‌های آتی و ظهور گاه‌به‌گاه کسی از اعضای این خاندان در صحنه سیاست، این سلسله با حمله افغان‌ها برای همیشه به تاریخ پیوست.

 

جنگ داخلی، فروپاشی خارجی

 

آنچه در جریان حمله افغانان غلجایی به اصفهان رخ داد، زنگ خطرش سال‌ها پیش، به صدا درآمده بود اما در پایتخت هیچ‌کس تمایلی به شنیدن آن نداشت. گروهی از قبایل بلوچ به کرمان حمله کردند، خود را به حدود یزد رساندند و در سوی دیگر، بندرعباس را تهدید کردند. شاه این مشکل را با درخواست کمک از شاهزاده گرجی که در دربار صفوی حضور داشت، چاره کرد و او را به حکومت کرمان گمارد. گرگین، بلوچ‌ها را شکست داد اما این وضعیت به خوبی نشان داد که نه ملک و استقلالش برای شاه اهمیتی داشتند، نه احتمالاً ارتش و مملکت برای مقابله با این شورش آمادگی داشتند؛ البته بعد از آن هم تلاشی برای آمادگی در دستور کار قرار نگرفت.

حزین لاهیجی ادیب، شاعر و عارفی که مقارن با حمله افغان‌ها در اصفهان حضور داشت، در کتاب خود به نام «تاریخ حزین» در مورد شرایط کشور در آستانه سقوط صفویه می‌نویسد: «پادشاه و امرای غافل و سپاه آسایش‌طلب را که قریب یکصد سال شمشیر ایشان از نیام برنیامده بود، دغدغه علاج آن فتنه به خاطر نمی‌گذشت تا آنکه محمود مذکور با لشکر موفور به ممالک کرمان و یزد رسید و غارت و خرابی بسیار کرده، عازم اصفهان شد.» رضاقلی‌خان هدایت نیز در «روضه الصفا» وصف این روزگار را چنین آورده است: «شاه به فرایض و نوافل می‌پرداخت و قاطعان طریق به قطع طریق و نهب قوافل، تیغ‌ها در نیام زنگار گرفت و جوشن‌ها در ارزن قرار یافت، گوش‌ها وقف ناله چنگ بود و دیده‌ها محو گردش پیاله... کارهای بزرگ را به خردان محول کردند و خدمت‌های کوچک را به بزرگان رجوع نمودند.»

در فاصله تهاجم بلوچ‌ها تا حمله افغان‌ها، شاه سلطان حسین برای مدت یک‌سال به همراه ۶۰۰۰۰ هزار ملازم خود، پایتخت را به قصد سفر به قم و مشهد ترک کرد و نه‌ تنها تمامی خزانه کشور برای این سفر خالی شد، بلکه همه ایالاتی که محل عبور موکب پادشاه بودند، مالیات طاقت‌فرسایی را متحمل شدند و دلیل بسیار خوبی برای همدستی آتی با افغان‌ها به‌دست آوردند. همچنین شاه، سه سال دیگر را نیز به بهانه سرکوب شورش‌ها، بدون آنکه کوچک‌ترین حرکتی در این راستا انجام دهد، در قزوین به عیش و عشرت گذراند.

حکومت شاه سلطان حسین در ظاهر مطلقه بود اما آنچه در پس این تصویر خودکامگی وجود داشت، خودسری رجال و امرای دربار بود که به‌وفور رشوه می‌ستاندند، راهداران این حکومت به راهزنان مبدل شده بودند و خرید و فروش مناصب امری رایج بود؛ در سوی دیگر بلوک قدرت نظامی دچار انشقاق و اختلافی جدی بودند. شاهان صفوی به‌تدریج، برای کنترل قدرت قزلباش‌ها به غلامان (قوللر) قدرت بیشتری اعطا کردند؛ همچنین گرجیان نفوذ بسیاری در دربار یافتند و والی‌گری ایالات مهمی مانند قندهار را در اختیار گرفتند. در چنین شرایطی، رقابت‌های نظامی موجود در مرکز بر عملکرد این گروه‌ها تاثیر داشت. سپاهیان دیگر کمتر ویژگی نظامی‌گری داشتند و بیشتر درگیر رقابت‌های سیاسی بودند. مشابه همین رقابت‌ها و دشمنی‌ها، میان روحانیت این زمان نیز آشکار بود. روحانیون شیعه که دست بالا را داشتند، با نیروهای سنی و حتی صوفیان که پیش‌تر صاحب نفوذ در دربار صفوی بودند، رقابت و دشمنی داشتند. اختلافات مذهبی به تضعیف صفویه انجامید؛ حتی برخی از شورش‌های آن دوره، آشکارا دلایل مذهبی داشت. البته وضع مطلوب روحانیت شیعه نیز عمدتاً شامل مجتهدان و روحانیون عالی‌رتبه بود که به حکومت راه می‌یافتند؛ دیگران اغلب سطح زندگی پایینی داشتند اما شاه به‌سبب باورهای دینی خود کمک‌های زیادی به مدارس طلاب می‌کرد.

تظاهرات مذهبی شاه سلطان حسین در بسیاری از موارد رنگ خرافه‌پرستی گرفت و رسماً اداره امور مملکت را مختل کرد. در یک مورد، لاکهارت گزارش کرد، زمانی که کاخ چهلستون آتش گرفته بود و یکی از ستون‌ها در آتش می‌سوخت، او به درباریان اجازه اطفای حریق نداد و گفت اگر مشیت الهی به سوختن این تالار تعلق گرفته، نباید با آن مخالفت کرد. در ماجرای حمله افغان نیز درست همین جبرگرایی و اعتقاد به حکمت پروردگار سبب شد که در مقابله با افغان‌ها، هیچ ابتکار عملی به خرج ندهد و سلطنت خود را که میراث دو قرن تلاش پدرانش بود، به‌دست خود، به افغان‌ها واگذارد.

منتشر شده در مجله سیاست نامه شماره ۲۵ نوروز ۱۴۰۲

 

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 1000   - 5 اسفند  1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت