راه توده                                                                                                                                                          بازگشت

 

 

چهار دهه

سود محوری

با جهان چه کرد!

    

جهان از حدود سده های شانزدهم وارد عصر سودمحوری شد که یکی از وحشتناک ترین دوران های تاریخ بشری را تا نیمه های سده بیستم به همراه آورد. در هیچ دوره ای از تاریخ، بشریت با این همه فجایع در چهارگوشه جهان مواجه نبود که در این دوران به خود دید. از بردگی و ویرانی افریقا تا نابودی بومیان آمریکای شمالی و جنوبی، تبدیل کردن آسیا، هند و چین به فقیرترین کشورهای جهان، سرانجام تحمیل دو جنگ جهانی با دهها میلیون کشته، بیش از همه قربانیان همه جنگ های تاریخ بشری، همگی پیامد حاکمیت این منطق و انگیزه سودمحوری بر جهان بود. براساس برآوردها، کل قربانیان جنگ ها از آغاز دوران نوسنگی یعنی  حدود ۱۰ هزار سال پیش تا سده شانزدهم حدود ۱۰۰ میلیون تن و از سده شانزدهم تا پایان سده بیستم بین ۲۵۰ تا ۳۰۰ میلیون نفر بوده است. و این بجز شمار کشتگان بردگان افریقا و بومیان آمریکا و قحطی در هند، چین، ایرلند، ایران و ... است که تلفات آن حداقل بین ۱۰۰ تا ۱۲۰ میلیون تن تخمین زده می شود. تنها در دوران کوتاه پس از جنگ جهانی دوم تا آغاز سده بیست و یکم بود که تحت تاثیر پیروزی اتحاد شوروی بر فاشیسم، مبارزه طبقه کارگر و زحمتکشان کشورهای سرمایه داری و جنبش های آزادیبخش ملی، جهان توانست دوران نسبی از امنیت و آرامش را – نسبت به آنچه در این چند سده گذشته بود – شاهد باشد. هرچند این دوران هم توام با انواع جنگ ها با میلیون ها کشته بود که الجزایر، کره، ویتنام، کامبوج و ... تنها نمونه هایی از آنهاست. با فروپاشی اتحاد شوروی، عصر بربریت سرمایه داری و جنگ و خشونت و غارت دوباره آغاز شد که همچنان ادامه دارد.

با اینحال قصد ما در اینجا فقط محکومیت اخلاقی این "تمدن" سودمحور نیست، بلکه تاکید بر این واقعیت است که این دوران به پایان خود نزدیک شده است، پایانی که با خطرها و امکان های متضاد روبروست. ولی این پرسش برای بسیاری وجود دارد که چه چیز به پایان خود نزدیک شده است؟ عصر سودمحوری؟ یا مناسبات تولید سرمایه داری به همراه آن؟ آیا می شود اساسا این دو را از هم جدا کرد؟ آنچه مارکس درباره به بن بست رسیدن یک شکل بندی اقتصادی- اجتماعی گفته بود این بود که شکلی از مناسبات تولید مانع رشد نیروهای مولده می شود و ضرورت تغییر آن فرا می رسد. مارکس نگفته بود که سودمحوری به مانع تبدیل می شود و سود محوری می تواند به عقب رانده شود ولی مناسبات تولید سرمایه داری همچنان برای مدتی باقی بماند. براساس همین نگاه، از نظر برخی مارکسیست ها، جهان کنونی عصر سرمایه داری تلقی می شود زیرا در کشورهایی مانند چین و روسیه و بریکس نیز همچنان مناسبات سرمایه داری وجود دارد و حتی برخی ها آنها را "امپریالیستی" هم می دانند یعنی همان منطق تکامل سرمایه داری را در مورد این کشورها صادق می دانند.

اینکه عصر سودمحوری با عصر و مناسبات تولیدی سرمایه داری صنعتی همزمان نیست که اشکار است. گذاراز تمدن تولید به قصد کسب مازاد به تمدن سودمحور از سده شانزدهم آغاز شد در حالیکه سرمایه داری تولیدی صنعتی که مارکس آن را تحلیل کرده از اواخر قرن هجدهم ابتدا در انگلستان و سپس در غرب حاکم شد. بقیه جهان هنوز در اشکال ماقبل سرمایه داری همسو شده با منطق سودمحور قرار داشتند. در تمدن مازاد هدف این بود که جامعه ابتدا آنچه برای بقای خود لازم دارد تولید و مصرف کند و مازاد آن توسط دولت یا طبقه حاکم برای مصرف شخصی، جنگ، ساختن کاخ و معبد و غیره و بخشی هم برای بکارگیری در تجارت تصاحب شود. این محتوای اقتصادی و اجتماعی چند هزار سال تاریخ بشری است که در اشکال مختلف برده داری، خراجگذاری، فئودالیسم، زمینداری و ارباب – رعیتی و غیره خود را در بخش های مختلف جهان نشان می داد، ولی محتوا یکی و همان استخراج مازاد بود. بنابراین برده داری یا خراجگذاری یا فئودالیسم همه شکل های مختلف یک محتوای تمدنی بودند یعنی دورانی که هدف از تولید رفع نیازهای تولید کننده و تصاحب مازاد بود.

از سده شانزدهم ما با یک گذار تمدنی تازه روبرو شدیم که محتوای آن کسب سود بود. در اینجا دیگر هدف از تولید این نبود که توده کار ابتدا نیازهای بازتولید خود را تامین کند و مازاد آن از او گرفته شود. هدف در این تمدن تازه کسب سود بود، یعنی تجاری شدن مازاد. در این دوران دیگر هدف عمده از کسب مازاد، مصرف شخصی یا ساختن کاخ نبود، بلکه آن بود که این مازاد وارد عرصه تجاری شود و سود یعنی مازاد بیشتر تولید کند. از این لحظه تاریخی- که رشد نیروهای مولده شرایط آن را فراهم کرده بود- هم راه برای رشد بیشتر نیروهای مولده باز شد و هم میزان خشونت برای کسب سود به شکل بیسابقه ای افزایش یافت. در تمدن مازاد، مصرف طبقه حاکم به هر حال یک محدودیتی داشت. ولی بتدریج با رشد نیروهای مولده، حجم مازاد و امکان تجاری شدن مازاد بیشتر و بیشتر شد تا زمانی که کسب سود از تجارت مازاد خود به هدفی فی نفسه تبدیل شد و کسب سود هیچ محدودیتی نداشت. خشونت وحشتناک عصر تمدن سودمحور ناشی از نبودن هیچ مرز و محدوده ای در کسب سود بود. نابود کردن بومیان امریکا، قتل عام و برده کردن مردم افریقا، فشار بر کشاورزان و بیرون کردن آنان از زمین ها یا سر بریدن ها و چشم دراوردن ها همه ریشه در تبدیل شدن سود به محتوای دوران تاریخی نوین یعنی تمدن سود محور داشت.

بنابراین مخلوط کردن شکل مناسبات تولیدی با محتوای آن که می تواند مثلا کسب مازاد یا کسب سود باشد از دو جهت نادرست است:

اول از جهت تاریخی. چون آشکارا عصر سودمحوری ۳۰۰ سال زودتر از عصر مناسبات تولید سرمایه داری صنعتی که مارکس آن را تحلیل کرده شروع شد.

دوم. از آن جهت که شکل مناسبات تولید تابع محتوای تاریخی آن است نه مستقل از آن. مثلا مناسبات تولید برده داری رم تابع محتوای تاریخی آن یعنی دوران تولید برای مازاد بود. در حالیکه مناسبات تولید برده داری امریکای قرن نوزدهم تابع عصر تولید برای سود بود. به همین دلیل برده داری امریکا بمراتب خشن تر و بیرحم تر و قدرتمند تر از برده داری رم بود. برده داری امریکا شکلی از تجارت سودمحور درون سرمایه داری جهانی بود. هدف آن کسب سود از تولید پنبه و مواد خام اولیه برای بازارهای جهانی بود. ولی این هدف درون مناسبات تولید برده داری انجام می شد که با مناسبات تولیدی همسو با کسب سود سازگاری کامل نداشت و به همین دلیل نتوانست دربرابر مبارزه سرمایه داران صنعتی شمال امریکا مقاومت کند و شکست خورد. به همین شکل نظام ارباب – رعیتی ایران در سده بیستم هیچ ربطی به زمین داری دوران ساسانی و سلجوقی و غیره ندارد. آن زمینداری درون تمدن تولید برای مازاد انجام می شد، در حالیکه زمین داری سده بیستم ایران، نه پدیده ای درونزا، نه حاصل تحول مناسبات تولیدی در ایران، بلکه نوعی از سازماندهی بیرونی ساختار اقتصادی و اجتماعی ایران بود که متناسب با نیازهای سرمایه داری مسلط جهانی شکل داده شده بود. همانطور که اصلاحات ارضی بعدی هم دارای همین محتوا بود و هدف آن انطباق ایران با تحول و نیازهای تازه سرمایه داری جهانی عصر سودمحوری بود. درست به همان شکل که برنامه تعدیل اقتصادی که از دهه هفتاد به بعد در ایران اجرا شد، نه تحولی درونزا مبتنی برنیازهای ایران، بلکه برنامه ای از بالا و خشن برای انطباق ایران با نیازهای سرمایه داری مالی جهانی در مرحله تخریبی آن بود یعنی تخریب زیرساخت های تولیدی و در نهایت تخریب کل نظام اقتصادی و اجتماعی و زیست محیطی ایران که اکنون اخرین مراحل آن طی می شود.

به هر روی، هدف مارکس کشف قوانین تکامل تاریخی و تحلیل سرمایه داری تولیدی و صنعتی و یافتن تضادهای تکامل و دلایل بحران و ناگزیری پشت سرگذاشتن آن بود که آن را به درستی و دقت تحلیل کرد و همان تضادها و درنهایت قانون گرایش نزولی نرخ سود، سرمایه داری تولیدی در غرب- یعنی بخش پیشرفته سرمایه داری- را در دهه های هفتاد و هشتاد میلادی از پای دراورد.

ولی پایان سرمایه داری تولیدی در غرب با پایان سرمایه داری همراه نشد چرا که همزمان با آن امکان اینکه بتوان تولید کالایی سرمایه داری را به کشورهایی دیگر انتقال داد فراهم شد. با کاهش سود در بخش تولیدی و افزایش سود در بخش های نامولد و مالی و غیره در سرمایه داری غرب یا به اصطلاح مرکز، این سرمایه داری دربرابر یک دوراهی قرار گرفت. یا با گرایش سرمایه و سرمایه داران به بخش مالی که سود بیشتری نسبت به بخش تولیدی داشت، بتدریج خودبخود بخش تولیدی تعطیل شود که این ممکن نبود. زیرا مردم به هر حال به کالاهای مصرفی نیاز داشتند و ضمنا ارزش حاصل از کار باید در جایی تولید می شد که بشود آن را در بخش مالی به کار انداخت و کسب سود کرد.

راه حل دوم مهار سودمحوری بود یعنی پذیرش اینکه سودها در بخش مالی کنترل شود تا سرمایه ها در بخش تولید متمرکز شود و این چیزی بود که ممکن بود ولی طبقه حاکم سرمایه داری نمی خواست. چرا که حفظ بخش تولیدی یعنی حفظ طبقه کارگر متشکل، احزاب و اتحادیه های کارگری و فروپاشی و استحاله سرمایه داری از بالا زیر فشار جنبش طبقه کارگر.

ولی سرمایه داری به هیچکدام از این دو راه نرفت چون همزمان راه سومی باز شده بود و آن انتقال صنایع تولیدی به شرق و کشورهای کم پیشرفته بود. با ممکن شدن انتقال صنایع تولید کالاهای مصرفی و ارزش جهانی به دیگر کشورها بویژه چین و آسیای شرقی، جهان وارد مرحله جدیدی از سرمایه داری شد که محتوای آن پایان تدریجی و سریع عصر تولید سرمایه داری صنعتی در غرب و انتقال سرمایه داری تولیدی به شرق بود. بحران سرمایه داری تولیدی در کشورهای پیشرفته سرمایه داری بنوعی با جهانی شدن سرمایه داری به ظاهر حل شد. ولی جهانی شدن سرمایه داری، به طور متضاد نقطه عزیمت پایان دوران سرمایه داری جهانی بود.  تحلیل های مارکس که ناظر بر این شکل سرمایه داری تولیدی بود دیگر قابل انطباق مکانیکی با دوران تازه نبود، هر چند ریشه بحران یعنی بحران سودآوری در قلب تضادهای دوران نوین قرار داشت.

بنابراین ما از دهه های هفتاد و هشتاد میلادی وارد دوران نوینی شدیم. پرونده سرمایه داری تولیدی صنعتی زیر فشار همان تضادهایی که مارکس پیش بینی کرده بود در پیشرفته ترین کشورهای سرمایه داری بسته شد ولی پرونده سرمایه داری بسته نشد بلکه تولید سرمایه داری به شرق انتقال یافت. اکنون شرق به کانون تولید کالاهای مصرفی و ارزش مبادله ای ناشی از کار انسانی تبدیل شده و غرب سرمایه داری پیشرفته به مصرف کننده آن کالاها و مکنده ارزش جهانی و عمدتا تولیدی در شرق برای گردش اقتصاد مالی و غیرمولد خود.

تحلیل مارکس از جهانی شدن

مارکس جهانی شدن سرمایه داری را پیش بینی کرده بود و آن را از دل منطق سرمایه توضیح می داد. براساس این منطق، سرمایه برای بقا باید گسترش یابد، برای گسترش، باید بازارهای جدید بیابد، برای بازار جدید، باید تولید را جهانی کند، برای تولید جهانی، باید کار انسانی را در مقیاس جهانی سازمان دهد. پس جهانی ‌شدن سرمایه داری برای مارکس یعنی تعمیم رابطه سرمایه – کار مزدی در مقیاس جهانی.

سرمایه داری ای که مارکس می شناخت و می توانست بشناسد سرمایه داری "تولیدی" بود، حتی وقتی جهانی می شود. مارکس جهانی شدن را به شکل گسترش کارخانه، گسترش کار مزدی، گسترش صنعت، تخریب اشکال پیشاسرمایه‌ داری و همگون ‌سازی مناسبات تولیدی درک می کرد و البته غلبه تخریب بر تولید را در آن نیز پیش بینی کرده بود.

مارکس درباره سرمایه موهوم، اعتبار، بورس و بدهی کاملا آگاه بود و آنها را هم می دیدید و هم تحول آن را پیش بینی می کرد. اما جایگاه آن در نظریه او روشن است: سرمایه موهوم مشتق است، نه بنیان. اعتبار می تواند انباشت را تسریع کند، نه جایگزین آن شود. مالی سازی نمی تواند بطور مستقل موتور سود باشد. بعبارت دیگر مارکس امکان سلطه پایدار اقتصاد غیرتولیدی را بدرستی منتفی می دانست. به همین دلیل، آنچه امروز می بینیم یعنی اقتصادی که دهه ها بدون تولید صنعتی مسلط باقی مانده در چارچوب مارکس یا موقتی است یا بحرانی. و دقیقا همین ‌جاست که نظریه او نیاز به بسط دارد، نه نفی. زیرا همه تحلیل ها و پیش بینی های مارکس بدرستی محقق شد با یک تمایز بنیادین: جدا شدن مرکز سرمایه مالی، از مرکز سرمایه داری تولیدی. چیزی که مارکس پیش بینی نکرد و در زمان او اساسا قابل پیش بینی نبود عبارت بود از انتقال سیستماتیک تولید به پیرامون، حفظ سود در مرکز بدون تولید مستقیم و شکل گیری اقتصادهای مکنده ارزش جهانی در مرکز. مارکس جهانی شدن را می دید، اما آن را جهانی‌ شدن سرمایه داری صنعتی می فهمید نه جهانی‌ شدن شکاف میان ارزش و سود، و دوپارگی ساختاری جهان به تولید کنندگان ارزش در یکسو و مکندگان ارزش در سوی دیگر.

انتقال تولید از مرکز به پیرامون

انتقال تولید صنعتی از مرکز به پیرامون بر پایه یک سلسله فرض های خوش بینانه و متوهمانه ای قرار داشت که هم ریشه در بحران سرمایه داری تولیدی مرکز و ناگزیری یافتن راهی برای نجات داشت و هم در ایمان و کوته بینی طبقاتی نسبت به توان حفظ تسلط در همه شرایط.

از اواخر دهه ۱۹۶۰ و بویژه پس از شوک های دهه ۱۹۷۰ (سقوط نرخ سود، بحران نفت، تورم، قدرت اتحادیه ها)، سرمایه داری مرکز با یک بن‌بست روبه‌رو شد: تولید صنعتی کلاسیک دیگر نرخ سود کافی نمی داد. دستمزد بالا، اتحادیه های قوی و دولت رفاه هزینه تولید را بالا برده بود. سرمایه نمی توانست بدون درگیری اجتماعی گسترده، تولید را در مرکز بازسازمان دهد. ناگزیری انتقال صنعت به پیرامون از این بن بست ناشی می شد ولی محاسبه راهبردی سرمایه داری مرکز این بود که برتری را نه در تولید فیزیکی، بلکه در کنترل گلوگاه ها نگه دارد. یعنی چهار حوزه اصلی را برای خود حفظ کند.

حوزه اول. مالی سازی و نظام پولی. یعنی حفظ دلار به عنوان پول جهانی، بازارهای مالی، بورس ها، بانک های سرمایه ‌گذاری، بدهی دولتی و خصوصی بعنوان موتور سود، توان خلق پول بدون تولید. این تصور وجود داشت که تا وقتی مرکز، پول و اعتبار را کنترل می کند، دیگر مهم نیست که تولید کجا باشد.

حوزه دوم. فناوری های کلیدی و طراحی. یعنی ثبت اختراع، برند، طراحی صنعتی، استاندارد گذاری تکنولوژیک. تولید فیزیکی به چین می رفت، اما طراحی در اپل، مالکیت فکری در سیلیکون ‌ولی و استاندارد در نهادهای غربی می ماند.

حوزه سوم. صنایع نظامی و امنیتی. پیچیده ترین بخش صنعت که سود تضمین ‌شده دولتی دارد، خارج از منطق بازار عمل می کند و ابزار هژمونی جهانی است در مرکز حفظ می شد. تصور این بود که این برتری نظامی، در همه شرایط تضمین کننده برتری اقتصادی است.

حوزه چهارم. خدمات پیشرفته و اقتصاد نمادین بود یعنی تبلیغات، رسانه، سرگرمی، اقتصاد برند و اقتصاد دیجیتال اولیه در غرب باقی خواهند ماند و اینها علاوه بر سودآوری بدون دردسر، ابزار برتری ایدئولوژیک هم خواهند بود.

همه این محاسبه ها و راهبردها و پیش بینی های مرکز برای حفظ هژمونی، خود بر پایه سه فرض اساسی قرار داشت که هر سه بتدریج معلوم شد نادرستند.

فرض اول این بود که تولید قابل جداسازی از قدرت است. یعنی تولید فعالیتی کم ارزش است در حالیکه فعالیت استراتژیک در کنترل است که در دست غرب است. اما در واقع تولید یعنی یادگیری، انباشت مهارت، کنترل زنجیره تامین و در نهایت تولید یعنی قدرت واقعی. چین دقیقا از همین مسیر بالا آمد.

فرض دوم این بود که شرق "کارگاه" می ماند، نه رقیب. غرب تصور می کرد چین همیشه مونتاژکار باقی می ماند. فناوری همیشه در غرب خواهد بود. شکاف تکنولوژیک پایدار خواهد ماند. در حالیکه تولید، خود دانش‌ زا است. کسی که تولید می کند، دیر یا زود طراحی و فناوری را هم یاد می گیرد.

فرض سوم که پایه اصلی و نولیبرالی انتقال صنعت در این بود که سود می تواند برای همیشه از تولید جدا بماند. سرمایه داری اساسا به نظریه ارزش ناشی از کار اعتقاد نداشت بلکه تصور می کرد که سود می تواند از مالی سازی بیاید و تولید فقط تأمین‌ کننده مواد خام این سود است. اما این درک یک ضعف بنیادین داشت: اگر تولید ارزش در جایی دیگر متمرکز شود، مرکز به مصرف‌ کننده آن تبدیل می شود، نه مالک آن.

نتیجه واقعی چه شد؟ شرق (بویژه چین) وارد مدار اقتصاد بازتولیدی شد و مرکز وارد مدار اقتصاد مالی–تخریبی. ارزش جهانی عمدتا در شرق تولید شد، سود کوتاه مدت در غرب انباشته شد اما توان بازتولید بلند مدت به شرق منتقل شد. خلاصه اینکه غرب برتری را بصورت "کنترل بدون تولید" تعریف کرد، اما قدرت در نهایت به جایی رفت که تولید، انرژی، کار و برنامه‌ ریزی در آنجا متمرکز بود. بنابراین محاسبات غرب در کوتاه ‌مدت از نظر سوداوری موفق بود ولی در بلند مدت به لحاظ راهبردی شکست خورد.

تبدیل شدن "بازتولید" به قلب مسئله تمدنی

در شرایط بن بست سوداوری از تولید و با پیشرفت تدریجی غرب در اقتصاد مالی شده، رشد فناوری و کاهش نقش کار مجرد در تولید و ناگزیری مصرف منابع یعنی ضرورت تخریب و تخریب هرچه بیشتر ظرفیت ها و طبیعت برای کسب سود، مسئله بازتولید، فراتر و مهمتر از تولید در قلب تضادهای جهانی قرار گرفت و دو منطق سوداوری و بازتولیدی در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. مسئله این شد که کدام اقتصادها می توانند بجای معیار سودآوری سرمایه داری، معیار بازتولیدی را هدف خود قرار دهند، فعالیت تولیدی را با ظرفیت بازتولیدی و تداوم آن سازماندهی کنند یعنی ارزشی بیش از آنچه در تولید مصرف می کنند ایجاد کنند و در نتیجه رو به پیشرفت داشته باشند. و در مقابل کدام اقتصادها ضد بازتولیدی هستند یعنی برای کسب سود ناگزیرند ارزشی که مصرف می کنند بیشتر از ارزشی باشد که تولید می کنند و در نتیجه متکی  به تخریب و رو به قهقرا هستند.  چین بصورت نماد اقتصاد بازتولیدی درامد یعنی اقتصادی که متکی بر سازماندهی تولید است به شکلی که روزبروز ارزش بیشتری می تواند نسبت به آنچه مصرف می کند، تولید کند. امریکا و اروپا بصورت نماد یک اقتصاد ضد بازتولیدی درامدند یعنی روبروز ارزش بیشتری نسبت به آنچه تولید می کنند مصرف می کنند، آن هم ارزشی که خود تولید کننده بیشتر آن نیستند و باید از جای دیگر مکیده شود. رشد حیرت انگیز تولید و تکنولوژی و زیرساخت ها در چین نماد این اقتصاد بازتولیدی است. در حالیکه فرسودگی زیرساخت ها و عدم سرمایه گذاری در تولید و وابستگی به مصرف کالاها و مکیدن ارزش جهانی نماد یک اقتصاد ضد بازتولیدی در امریکا و اروپاست. ضمن اینکه تخریب و فرسودگی زیرساخت ها در اینجا خود ابزار و بازاری برای کسب سود هم هست.

هر چه اقتصاد امریکا و اروپا بیشتر در دام سودمحوری گرفتار و ضد بازتولیدی و قهقرایی شد گرایش آن به تخریب هم در داخل و هم در جهان بیشتر شد. جهان برای آنها فقط به منبع غارت تبدیل شد. از آنجا که خود دیگر تولید کالاهای مصرفی نداشتند بنابراین وجود طبقه مزدبر یا متوسط یا اقتصادهای پویا در دیگر کشورهای جهان برای آنها ضرورتی نداشت. هرقدر این طبقات در کشورهای پیرامونی قدرتمند تر می شدند به اقتصاد چین و کشورهای شرقی تولید کننده کالاهای مصرفی کمک بیشتری می شد. به همین دلیل جلوگیری از شکل گیری یک اقتصاد تولیدی و بازتولیدی، وابستگی کامل یا پاره پاره کردن و نابودی کشورها، بویژه آنها که دارای مواد خام بودند مانند کشورهای منطقه خلیج فارس، برای امریکا و اروپا به یک راهبرد تبدیل شد. رفتاری که آنان با عراق و افغانستان و سومالی و لیبی و دیگر کشورها کردند که در طی دهه ها اشغال حتی، یک پل یا جاده در آنها نساختند ناشی از ماهیت این مرحله سرمایه داری غربی بود که در آن غارت و تخریب به منبع عمده ادامه حیات و سود تبدیل شده است.

ضرورت درک نوین از سرمایه داری و امپریالیسم

این تصویر هنوز ناقص فقط برای توضیح آن بود که جهان کنونی وارد مرحله ای تازه شده است که نمی شود آن را صرفا با مفاهیم پیشین مناسبات تولید و امپریالسم به مثابه مرحله ای از سرمایه داری توضیح داد. امپریالیسم پیش از مناسبات تولید سرمایه داری به شکل غارت و نابودی و بردگی وجود داشت. با شکل گیری سرمایه داری تولیدی بیشتر شکل اقتصادی و متمدنانه تری با صدور کالا و سرمایه و غیره پیدا کرد. با پایان یافتن سرمایه داری تولیدی در غرب دوباره به همان شکل قدیمی غارتگری و تخریب خود بازگشت.

در مقابل مناسبات تولیدی سرمایه داری در چین درون یک اقتصادی غیر سودمحور مهار شده است. یعنی آن کاری که سرمایه داری غرب نخواست و نتوانست در دهه های هفتاد و هشتاد میلادی انجام دهد، چین انجام داد. سودمحوری را مهار کرد و امکان یک اقتصاد تولیدی و بازتولیدی را ولو با سود کمتر یا حتی بدون سود فراهم کرد. بدیهی است این یک شکل گذار است و بقای مناسبات تولید سرمایه داری در بخشی از اقتصاد آن کشور، هم ناشی از شرایط داخلی است، هم شرایط جهانی و هم منشا ناهماهنگی ها و ناترازی ها و تضادها که گذار چین از یک اقتصاد بازتولیدی غیر سودمحور به سوسیالیسم را هم تسریع می کند و هم دربرابر آن مانع می گذارد. ولی این شکل از مناسبات تولید سرمایه داری برپایه تمدنی غیر سودمحور هیچ ربطی به شکل مناسبات تولید سرمایه داری غرب در سده بیستم که درون تمدن سودمحور تحول می یافت ندارد، همانطور که مناسبات برده داری سده نوزدهم امریکا هیچ ربطی به برده داری رم نداشت. هر شکل مناسبات تولید درون منطقی که بران حاکم است معنا پیدا می کند نه خارج از آن.

بنابراین تفسیر چین بعنوان کشوری مشابه سرمایه داری غرب با همان سرنوشت سرمایه داری غرب یعنی گذار به امپریالیسم یا نیاز به "هژمونی"، نه ناشی از تحلیل مارکسیستی یا غیرمارکسیستی بلکه نشانه نفهمیدن بنیان مارکسیسم و کوربینی تاریخی است. جهان امروز، چه در مرکز و چه پیرامون، مرکز منازعه میان دو قطب "رقیب" اقتصادی نیست، بلکه مرکز تقابل دو منطق تمدنی است: منطق سودمحور و تخریبی دربرابر منطق غیر سودمحور و بازتولیدی. اینکه اقتصاد ایران نیز در همه عرصه ها جنبه تخریبی به خود گرفته است بدلیل همان حاکمیت منطق سوداوری سرمایه داری بر منطق بازتولیدی است و سرنوشت ایران، به سمت فروپاشی یا در جهت شکوفایی، به انتخاب میان حاکمیت یکی از این دو منطق وابسته است.

تلگرام راه توده:

https://telegram.me/rahetudeh

 

 

        پیج فیسبوک راه توده

 

 

 

                        راه توده شماره 993   -  26 آذر  1404                                اشتراک گذاری:

بازگشت