|
ترورهای سرخ و تراژدی رمانتیسم انقلابی روزنامه فرانکفورترروندشاو آلمان ترجمه ـ عسگر داوودی |
|
مقدمه مترجم: «رمانتیسم سیاسی» انواع مختلفی دارد که رومانیسم چریک شهری از نمونه های معروف آن است.این جنبش که اغلب از جمع جوانان در سن دانشجوئی و به بالا تشکیل می شد، ترکیبی از تئوری های اوایل دهه 70 میلادی مطرح در جنبش ضد امپریالیستی اروگوئه بود و بعدا در بعضی از کشورهای آمریکای لاتین نیز «مد» شد.رمانیسم چریک شهری به اشتباه خود را برابر با جنبش مردمی سراسری ارزیابی می کرد. نمونه مشخص این پدیده در ایران جنبش چریکی سیاهکل بود که با یورش مسلحانه اعضاء سازمان چریکهای فدایی خلق ایران به پاسگاه ژاندارمری منطقه سیاهکل در تاریخ 19 بهمن سال 1349 معروف شد. در درگیری پیش آمده سه تن از چریکهای فدایی توسط ساواکِ شاه کشته و ده تن دستگیر و سپس اعدام شدند. هدف از این عملیات آزاد کردن یکی از اعضای دستگیرشده این سازمان بود. نمونه دیگر این پدیده، گروه معروف به «جناح ارتش سرخ آلمان (RAF) بود.» این سازمان مسئول ترور 33 تن از جمع مدیران سیاسی، اقتصادی و اداری، رانندگان آن ها، افسران پلیس، مأموران گمرک آلمان و سربازان آمریکایی بود، همچنین در آدم ربایی «شلایر رئیس کنفدراسیون انجمن های کارفرمایان آلمان»، گروگان گیری در استکهلم و چندین حمله بمب گذاری که بیش از 200 تن زخمی شدند نیز دست داشت. اعضاء گروه ارتش سرخ خود را چریک شهری کمونیست و ضد امپریالیستِ مبتنی بر مدل آمریکای جنوبی مشابه «توپاماروها» در اروگوئه ارزیابی می کرد، این سازمان در سال 1970 بنیانگذاری و در سال 1998، اعلام انحلال کرد. موضوع 9 قتل منتسب به این گروه هنوز حل نشده باقی مانده است. دو عضو سابق این گروه همچنان مخفی هستند و دستگیر نشده اند. عضو سابق «سازمان ارتش سرخ آلمان» «سیلکه مایر- ویت» در سال 1950 به دنیا آمد. او پزشکی و روانشناسی خواند. در سال 1977، روز ترور دادستان کل فدرال زیگفرید بوباک، به ارتش سرخ (RAF) در آمستردام پیوست و در قتل هانس مارتین شلایر، رئیس کنفدراسیون انجمن های کارفرمایان آلمان (BDA)، توسط نیروی هوایی سلطنتی در سال 1977 از طریق کارهای لجستیکی مانند اجاره آپارتمان نقش داشت. او کتابی درباره نفی دوران فعالیت چریکی خود نوشته است.
روزنامه «فرانکفورترروندشاو» آلمان: چریک شهری سابق ارتش سرخ آلمان «سیلکه مایر- ویت» همچنان در ذهن خود با گذشته اش در کلنجار است. او در 7 آوریل 1977، درست روزی که سازمان ارتش سرخ «دادستان کل المان، زیگفرید بوباک»، را به قتل رساند، عضو ارتش سرخ (RAF) شد. در آن زمان، نسل اول و بنیانگذار این جریان چریک شهری با آندریاس بادر، گودرون انسلین و یان-کارل راسپه در زندان بودند. در این گفتگو، او درباره دوران فعالیت چریکی اش، دلایل تصمیم به ترک دیدگاه چریکی و کتاب جدیدش «فکر می کردم تا آن موقع مرده ام» صحبت می کند. فرانکفورترروندشاو: خانم مایر- ویت، چرا آن زمان به ارتش سرخ آلمان پیوستید؟ مایر ویت: بدیل فعالیت های سیاسی شدید. خوب من مدتی هوادار این گروه بودم. بتدریج تمایل عضویت به گروه و زیر زمینی شدن در من بیشتر شد. چون فعالیتم شدید بود احتمال دستگیری ام روز به روز بیشتر می شد. در آن زمان، مطابق ماده 129 قانون کیفری ممکن بود تا به اتهام هواداری از سازمان ارتش سرخ (RAF) متهم و دستگیر شوم بتدریج ارتباط هایم را کم کردم و فقط در سلول ارتش سرخ زندگی می کردم. س: وقتی به ارتش سرخ پیوستید چه احساسی داشتید؟ ج: در آن زمان، این را به عنوان یک شناخت درک می کردم. بریژیت مونهاوپت بود که در آمستردام از من پرسید آیا نمی خواهم عضو شوم. او در آن زمان مهم ترین فرد سازمان بود. س: آیا می دانستید که از شما خواسته می شود از زور استفاده کنید؟ ج: بله، این برای من واضح بود. اما دیگر به آن فکر نکردم. برای من، پیوستن به سازمان ترکیبی از انگیزه های مختلف بود. می خواستم به جمع تعلق داشته باشم، آن زمان فکر می کردم سیاست ارتش سرخ درست است. سازمان از جنبش های آزادی بخش در جهان سوم حمایت می کرد و علیه فاشیزاسیون جدید در آلمان مبارزه می کرد. س: وقتی عضو ارتش سرخ شدی سلاحی به شما داده شد. آیا با آن شلیک کردی؟ ج: فقط برای تمرینات، نه به دلایل دیگر. س: شلیک می کردی؟ ج: می خواهم بگویم: نه. اما صد در صد مطمئن نیستم. س: اصولا چرا از سیاست ترور فردی حمایت کردید؟ ج: دقیقا همین سوالی است که امروز به این راحتی نمی توانم به آن پاسخ دهم. تمام قتل ها توسط سازمان ارتش سرخ کاملا بی معنی بود. آن ها هیچ تغییر مثبتی در نظام جمهوری فدرال آلمان موجب نشدند و به هیچ وجه به جنبش های آزادی بخش جهانی کمکی نکردند. یعنی در نیکاراگوئه، ویتنام و جنبش های آزادی بخش آفریقا اهداف گروه های پارتیزان که استقرار سوسیالیسم بود، برآورد نشد. س: آیا در آن زمان به اصول اخلاقی استفاده از ترور فکر نمی کردی؟ ج: نه. تنها چیزی که اهمیت داشت، دستیابی به اهداف سازمان و آزادی زندانیان نسل اول بود. س: «اولریکه ماینهوف»، هم بنیان گذار و رهبر فکری نسل اول گروه بود، که پیش تر در سال 1976 اعلام شد، در زندان خودکشی کرده است. این موضوع تو را شگفت زده نکرد؟ ج: نه، آن زمان این موضوع دلیلی برای تغییر تصمیم عضویت در سازمان برای من نبود. در آن زمان، «اولریکه ماینهوف» بیش از هر چیز قربانی شرایط زندان برای ما محسوب می شد. امروز، البته، من نظر دیگری دارم. خودکشی قطعا نشانه ای از ناامیدی و ناامیدی او بود. و احتمالا هیچ تأثیری بر رفتار بقیه گروه نسل اول سازمان نداشت. در واقع، او قبلا در گروه به حاشیه رانده شده بود. او شعار عمومی را اعلام کرده بود: تیراندازی مجاز است و بعد احتمالا فهمید بود که این شعار اشتباه بوده . س: در سال 1977، سازمان در آدم ربایی و قتل «هانس مارتین شلایر، رئیس انجمن کارفرمایان»، دست داشت. در این ماجرا شما چه فعالیتی داشتید؟ ج: وظیفه من دزدیدن دوچرخه هایی بود که اعضای دیگر گروه بتوانند با آن ها بی صدا حرکت کنند. و همراه با رولف هایسلر، دو بار در یکی از مسیرهایی بودم که کاروان شلایر احتمالا از آن عبور می کرد. اما ما او را ندیدیم. من صحنه آدم ربایی را در تلویزیون دیدم. این یک میدان نبرد واقعی بود. چهار مرد مورد اصابت گلوله قرار گرفته بودند، راننده اشلایر و سه همراهش. صدها گلوله شلیک شد. از دیدن صحنه ترور در تلویزیون وحشت زده شدم. س: اما هیچ نتیجه گیری نکردی. ج: نه. به این فکر نکردم که چه پیامدهایی ممکن بود داشته باشد. گروه تحت فشار شدید برای تعقیب و گریز بود. قطارها و حمل ونقل محلی بازرسی شدند، ایستگاه ها بسته شدند و جستجوی گسترده انجام شد. در میان مردم اعتراض شدیدی به پا شد. س: در 19 اکتبر، شما خبر قتل «شلایر» را از طریق تلفن به روزنامه فرانسوی «لیبرسیون» از یک باجه تلفن در فرانکفورت آم ماین منتقل کردید. متنی که توسط شما نوشته نشده بود، با جمله ای آغاز می شود: پس از 43 روز، ربودن او، ما به زندگی فلاکت بار و فاسد هانس مارتین شلایر پایان دادیم. ج: بله. از این موضوع شرمنده ام. سوالی که مدام از خودم می پرسم این است: چرا این قدر اطاعت نشان داده ام؟ چرا توانستم احساساتم را کنار بزنم؟ هنوز نتوانستم پاسخی برای این سؤال پیدا کنم. کتابی که نوشتم تلاشی است برای پاسخ به این پرسش ها. س: شما در سال 1979 از سازمان جدا شدید.چطور این کار انجام شد؟ ج: ما برای چند ماه به یمن فرار کرده بودیم، به یک اردوگاه فلسطینی. پس از بازگشت به اروپا، دستور گرفتم به سوئیس بروم و برای گروه آپارتمان اجاره کنم تا برای سرقت بانک در زوریخ آماده شوم. من در خود سرقت بانک دخیل نبودم. در جریان فرار، بین اعضای گروه و پلیس تیراندازی رخ داد. یک رهگذر کاملا بی ارتباط جان خود را از دست داد. رولف کلمنس واگنر بدون مقاومت دستگیر شد و در ادامه برایم واضح بود که دیگر نمی توانم این نوع فعالیت را ادامه بدهم. س: اما در واقع، در ابتدا، خروج از سازمان را به عنوان خلاص شدن از وضعیت درک نمی کردی؟ ج: من این را شکست می دانستم. فکر کردم: من به اندازه کافی بی رحم نیستم. س: در مجموع هشت عضو سازمان با شما گروه را ترک کردند. پس از چند فعالیت اشتباه، سرانجام توسط جمهوری دموکراتیک آلمان بعنوان پناهنده پذیرفته شدند. ج: اینکه آلمان شرقی ما را پذیرفت و هویت های دیگری به ما داد، به طور طبیعی تأثیر مثبتی بر تصویر من از آلمان شرقی داشت. حمایت جمهوری دموکراتیک آلمان از جنبش های آزادی بخش مثبت بود و اینکه پناهندگان کمونیست و چپ را می پذیرفت، مثلا پناهندگان پس از کودتای نظامی 1973 از شیلی را. س: آیا فکر می کردید آلمان شرقی در آن زمان کشوری سوسیالیستی است؟ ج: بله. فکر می کنم خوب بود که کشور جایگاه خود را در مبارزه با رقابت قدرتمند جمهوری فدرال آلمان تثبیت کرده بود. پس از پایان استبداد نازیسم، آلمان شرقی در آغاز شرایط اولیه بسیار بدتری نسبت به جمهوری فدرال آلمان داشت. مجبور شد غرامت های سنگینی به شوروی پرداخت کند و آن ها را لغو نکرد. همچنین فکر می کردم: در رهبری آلمان شرقی مردان زیادی بودند که از مقاومت علیه نازی ها آمده و در اردوگاه های کار اجباری بودند. پس نمی تواند آنقدرها هم بد باشد. س: آیا تصویر شما از آلمان شرقی در آن زمان بتدریج تغییر کرد؟ ج: بله. البته. خیلی زود در زندگی کاری ام به عنوان پرستار متوجه شدم که مردم پشت دولت نیستند.اما در آن زمان مقاومت نکردند مامور امنیتی به عنوان حافظ من همیشه می گفت وظیفه انقلابی ماست که جلب توجه نکنیم و من می خواستم، اگر انقلابی نباشم، حداقل یک سوسیالیست خوب باشم. س: شما ها اجازه نداشتید خود را به عنوان زنان پناهنده از جمهوری فدرال آلمان معرفی کنند. ج: بله، این یک مشکل بود.در اولین دوره کارآموزی ام در منطقه هویرسوردا، به عنوان زنی معرفی شدم که داوطلبانه از غرب به آلمان شرقی مهاجرت کرده بود. این یک اشتباه بود. چون هیچکس در آلمان شرقی باور نداشت که کسی داوطلبانه جمهوری فدرال را ترک کند. در نتیجه سازمان امنیت آلمان دموکراتیک تصمیم گرفت که من باید منطقه هویرسوردا را ترک کنم. س: از دیدگاه امروز: آیا از آلمان شرقی سپاسگزار هستید؟
ج: بله. من سپاسگزارم. چون به من فرصت داده شد تا از سازمان ارتش سرخ فاصله بگیرم. این فاصله گیری به من این امکان را داده که زندگی خودم و ارتش سرخ را به شیوه ای جدید مدیریت کنم. هرچه بیشتر در آلمان شرقی زندگی کردم، بیشتر خودم را، حداقل از نظر تئوری، از تحلیل های چریکی ارتش سرخ دور کنم و به خود به قبولانم که کسی را نکشته ام و در آلمان شرقی نیز کار خلافی انجام نداده ام. س: وقتی جمهوری دموکراتیک آلمان فروپاشید چه اتفاقی افتاد؟ ج: در تابستان 1990 دستگیر و به جمهوری فدرال آلمان مسترد شدم و در آنجا متهم شدم. وقتی حکم بازداشت برایم خوانده شد، فهمیدم که در واقع در بسیاری از قتل های سازمان دست داشتم. در واقع من گناهکار بودم. من پذیرفته بودم که چهار جوان فقط در آدم ربایی شلایر به طرز وحشیانه ای کشته شده اند. این چیزی است که خودم نمی توانم ببخشم. س: به نظر می رسد که بین قتل های قربانیان برجسته و کمتر برجسته تفاوت قائل می شوید. ج: نه. هیچ توجیه ای برای همه این قتل ها نداشتم. در من کوهی از احساس گناه سر برآورده است. قتل نمی تواند ابزاری منطقی در رفتار سیاسی باشد. س: تعدادی از رفقای شما به ده سال زندان محکوم شدند، اما کمتر از نیمی از مواقع آزاد شدند. حتی نامه توصیه ای از دادستان کل فدرال وقت، کی نهم، دریافت کردند. آیا از رفتار دولت شگفت زده شدید؟ ج: بله. انتظار حکم بالاتری داشتم. تصورم این بود که در زندان خواهم مرد. وقتی قاضی به من گفت احتمال آزادی از زندان پس از طی نصف زمان محکومیت وجود دارد، شگفت زده شدم. س: پس از آزادی از زندان به جنوب شرقی اروپا رفتند تا در آنجا فعال در امر صلح باشید. آیا این را نوعی جبران مافات می بینید؟ ج: نه. جبران مافات نه. می خواهم بگویم تغییر می تواند به روش های مسالمت آمیز هم به وجود آید. هفت سال در کوزوو و ده سال در مقدونیه کار کردم. فقط آخر هفته گذشته به کنفرانسی درباره آموزش صلح دعوت شدم و فکر می کنم نقش خودم را در تحقق آن ایفا کردم. س: از سیاستمداران چه انتظاری دارید، از دولت فدرال چه انتظاری دارید؟ ج: سیاستمداران باید موضع قاطع تری اتخاذ کنند اگر به تفرقه قومی عمدا در صربستان دامن زده شود رئیس جمهور صربستان، «الکساندر ووچیچ» مجبور می شود تا به خشونت متوسل شود چون منافع اقتصادی ـ سیاسی صربستان به خطر می افتد در آنجا منابع خاکی کمیابی وجود دارد. س: شما اکنون 75 ساله هستید. امروز چگونه به دوران عضویت خود در سازمان ارتش سرخ نگاه می کنید؟ ج: کشته شدگان آدم ربایی «شلایر، رئیس کنفدراسیون انجمن های کارفرمایان» هنوز ذهنم را مشغول می کند. خیلی پشیمانم که تعدادی در این ماجراجوئی کشته شده اند. س: وقتی دانیلا کلت در سال 2024 به عنوان یکی از سه عضو آخر ارتش سرخ که هنوز فراری بودند دستگیر شد، تظاهرات همبستگی با او انجام شد. هنوز هم «شبیه رمانتیسم چریک بازی» ارتش سرخ در بعضی از افراد وجود دارد. ج: بله. «بورکهارد گاروگ»، که همچنان مخفی است، طی اطلاعیه ای همچنان از روش سازمان تجلیل صحبت می کند. در واقع، سرقت ها از بانک ها، فقط به بهبود وضع زندگی اعضاء باقی مانده گروه کمک می کند. س: هنوز قتل های حل نشده ای وجود دارد که به سازمان سابق «ارتش سرخ آلمان» نسبت داده شده اند، از جمله در سال 1989 قتل مدیرعامل دویچه بانک، آلفرد هرهاوزن، یا در سال 1991 قتل رئیس تروهاند، «دتلف کارستن روهودر.» ج: این قتل ها آنقدر حرفه ای بودند که من شک دارم واقعا توسط سازمان سابق ارتش سرخ آلمان انجام شده باشند.دلیل اینکه آنها را به این گروه نسبت می دهند برای من مشخص نیست، احتمالا عوامل آن را در جای دیگری باید جستجو کرد.
https://www.fr.de/kultur/silke-maier-witt-alle-morde-der-raf-waren-vollkommen-sinnlos-94071073.html
تلگرام راه توده:
|