|
سقوط حکومت ها از چه زمانی آغاز می شود! دکتر "سروش سهرابی" |
|
ابن خلدون فیلسوف و دانشمند قرن هشتم هجری که او را از پیشگامان جامعه شناسی میدانند از نخستین کسانی است که به دلایل قوام و دوام و سقوط حکومتها اندیشیده است. وی در "مقدمه" معروف خود که چند صد سال پیش از سقوط شاه سلطان حسین نوشته شده، تحول سلسلهها را به پنج دوره تقسیم میکند. مرحله پنجم دوران سقوط یا همان دوران شاه سلطان حسینی است. مرتضی راوندی در "تاریخی اجتماعی ایران" بخشهایی ار مقدمه ابن خلدون را در این مورد نقل کرده است (جلد چهارم - ص 176 ببعد) که چکیده آن را در اینجا میآوریم. ابن خلدون در مورد دوران سقوط میگوید:
"مرحله پنجم دوران اسراف و تبذیر است و رئیس دولت در این مرحله آنچه را پیشینیان او گرد آوردهاند در راه شهوت رانیها و بذل و بخششها بر خواص و ندیمان خویش میبخشد و یاران و همراهان بد و نابکار بر میگزیند و کارهای بزرگ و مهمی را که از عهده انجام دادن آنها بر نمیآید به ایشان میسپارد. چنان که به هیچ روی از نتایج امر و نهی و حل و عقد امور آگاه نیستند. در حالی که بزرگان و عناصر شایسته قوم خویش را فرو میگذارد و با آنان بی مهری و جفا کاری رفتار میکند. چنانکه کینه وی را در دل میگیرند و یاری و همراهی خود را بوی دریغ میدارند و به نافرمانی و طغیان میگرایند و به سبب مال پرستی وضع سپاه و لشکر تباه میشود. در نتیجه اساسی را که پیشینیان وی برای نگهبانی کشور بنیان نهاده بودند، واژگون میسازد. در این مرحله پیری و فرسودگی به دولت راه مییابد." تجربه تاریخی كه ابن خلدون براساس آن سخن گفته است ظاهرا دارای جنبه ای عام است و به جد باید بررسی کرد چه عواملی موجب میشود که حکومتها در مرحله سقوط خود روی به افرادی میاورند که "به هیچ روی از نتایج امر و حل و عقد و امور آگاه نیستند" و کار را بدست اینان میسپارند؟ کدام سازوکاری باعث به قدرت رسیدن اینگونه افراد میشود؟ این سوالی است که باید پاسخ آن را بتدریج یافت. ابن خلدون در ادامه تحلیل دقیق خود از دوران شاه سلطان حسین صفوی میگوید: "خشونت و شدت عمل موجب سقوط حکومت هاست و رفق و مدارا با مردم، سبب دوام و استقرار فرمانروایی سلطان است. اگر وضع کشور قرین آرامش و آسایش باشد آنوقت مصلحت رعیت تامین خواهد گردید. بهبود اوضاع کشور وابسته به همراهی و مساعدت سلطان نسبت به رعیت است. چنانکه اگر سلطان در کیفر دادن مردم سخت گیر و کینه توز باشد و در صدد تجسس نوامیس ایشان برآید و گناهان ایشان را بزرگ جلوه دهد آنوقت بیم و خواری مردم را فرا میگیرد و سرانجام به دورغ و مکر و فریب پناه میبرند و بدان خو میگیرند و فساد و تباهی به فضایل اخلاقی آنان راه مییابد و چه بسا که در نبردگاهها و هنگام مدافعه، از یاری سلطان دست میکشند و در نتیجه بددلی و کینه درونی مردم به امر مهم نگهبانی کشور لطمه و آسیب میرسد و گاهی ممکن است به سبب این وضع غوغا کنند و سلطان را به قتل برسانند." (همانجا) بنابراین حاکم ضعیف همانطور که ابن خلدون میگوید آن نیست که با مردم به رفق و مدارا رفتار میکند، بلکه حاکم ضعیف دقیقا همان حاکم خشونت طلب است که آسایش را از مردم میگیرد و نوامیس آنان را تعقیب میکند و مدام دنبال جرم تراشی و گناه سازی برای مردم است و آنها را به دروغ و مکر و فریب میکشاند چنانکه با خود او هم مکر میکنند. ضمن اینکه کینه درونی که نسبت به حکومت و سلطان دارند موجب میشود که حاضر به نگهبانی و دفاع از کشور بسود حاکم جابر نباشند و آرزو كنند بیگانهای بیاید و آنان را نجات هد و یا آنکه مردم خود دست به انقلاب میزنند. و ما در آینده خواهیم دید كه دوران شاه سلطان حسین اتفاقا یكی از بدترین، تعصب آمیزترین و سختگیرترین دورانهای تمام سلسله صفوی است. ابن خلدون در ادامه تحلیل خود حکومت یک دسته یا یک گروه را با حکومت فردی یا "حکومت مطلقه" مقایسه میکند و اولی را بر دومی ترجیح میدهد و معتقد است که : "هنگامی که بزرگی و سیادت در میان دستهای مشترک است و همه یکسان در راه آن میکوشند، همتهای آنان در غلبه بر بیگانه و دفاع از مرز و بوم خویش به منزله یگانه راهنمای ایشان در سربلندی خواهد بود لیکن هرگاه یکی از آنان فرمانروای مطلق گردد، عصبیت دیگران را سرکوب میکند و زمام همه امور را بدست میگیرد و همه ثروتها و اموال را به خود اختصاص میدهد. از این رو دیگران در کار جنگها ربونی و ناتوانی نشان میدهند." ابن خلدون سپس تاکید میکند که در نتیجه حکومت فردی "ناز و نعمت و تجمل خواهی در دستگاه دولت فزونی مییابد و حقوق و مستمریها و حوایج مخارج کارکنان دولت روزبروز بیشتر میشود. در این موقع رییس دولت یا سلطان ناچار میشود بر میزان مستمری ها بیفزاید تا رخنهای را که در زندگی ایشان پیدا شده ببندد و این کار ملازمه با افزودن بر میزان خراجها و عوارض دارد. و بطور کلی مردم از دادن مالیاتهای جدید ناراضی میشوند و هیات حاکمه نیز در نتیجه نازپروردگی و تجمل خواهی به انواع بدیها و فرومایگیها و عادات زشت خود میگیرند و روح دلاوری، سرسختی و بیباکی و رزمجویی را از کف میدهند و اندک اندک به سراشیب سقوط و فرسودگی نزدیک میشوند." (همانجا) ما به این سخنان چیزی نمی افزاییم زیرا گویاترین بیان از وضع در كشور خود ماست. در جمهوری اسلامی طوری سخن میگویند که گویی در زمان آخرین پادشاه صفوی کشوری بنام افغانستان با پادشاهی بنام محمود افغان وجود داشت که بدلیل مقهور و مرعوب بودن شاه سلطان حسین در برابر بیگانگان و نداشتن سیاست تهاجی و طلبکارانه، رهبران آن کشور به ایران حمله کرده و ایران را گرفتند. در حالیکه افغانستان در آن زمان جزیی از خاک ایران بود و شورش محمود افغان یک شورش و قیام داخلی بود نه یک حمله خارجی. یعنی دلایل این شورش و شکست را باید در سیاستهای داخلی شاه سلطان حسین جستجو کرد نه در سیاست خارجی آن. در این زمینه متن کتابهای تاریخی بسیار روشن است. مثلا نویسندگان کتاب "تاریخ ایران از دوران باستان تا به امروز" (داندامایو و دیگران - ترجمه کیخسرو کشاورزی) شورش محمود افغان را جزیی از "قیامهای داخلی ایران در دوران صفوی" در کنار دیگر قیامها و شورشها ذکر میکنند و مینویسند: "به سال 1715 شورش کُردان سنی آغاز گردید و تا سالهای بعد دنبال شد، کردها چند بار شهر اصفهان را تهدید کردند. به سال 1717 عربهای مسقط، بحرین و جزایر دیگر خلیج فارس را اشغال کردند و به کناره های جنوبی ایران هجوم بردند. به سال 1717 کوچ نشینان شاهسون در مغان، به سال 1720 لُرها و به سال 1721 بلوچ ها قیام کردند. حاکم سیستان به نام ملک محمود به سال 1723 علیه شاه قیام کرد و مشهد را به تصرف در آورد. به سال 1722 در سیونیک ارمنیها به سرکردگی "داوید بیک" قیام کردند و این شورش تا سال 1731 ادامه داشت. به سال 1722 مردم استان تحت الحمایه گرجستان خاوری قیام کردند. .... مهمترین قیامهای تحت استیلای دولت صفوی، قیام عشایر نیمه کوچ نشین و نیرومند "غلزایی" افغان بود که به سال 1709 در استان قندهار آغاز گردید. این قیام به وسیله روسای عشایر و کلانتران شهر قندهار زیر رهبری میرویس سازمان داده شد و با شعار پیکار سنیان علیه حکومت شیعه آغاز گردید. قیام کنندگان قندهار را گرفتند، "بیگلربگی" شاه، "گرگین خان" را کشتند و افراد پادگان شاه را قتل عام کردند. میرویس دوبار (در سالهای 1711 و 1712) ارتش شاه را که برای سرکوبی غلزاییان اعزام شده بود، شکست داد. .......(ص 283) چنانکه میبینیم شورشیان افغان قندهار را تصرف کردند و گرگین خان یعنی حاکم انتصابی شاه سلطان حسین در آنجا را کشتند، نه اینکه از قبل حاکم قندهار یا شاه کشوری بنام افغانستان که در آن زمان هنوز وجود نداشت باشند. نویسندگان کتاب در ادامه مینویسند: "در استان هرات به سال 1716 یکی دیگر از عشایر افغان به نام "ابدالی" به پا خاست. به سال 1719 افراد این عشایر، ارتش شاه را شکست دادند و هرات را گرفتند. نابسامانی همگانیای که در دستگاه حکومت شاه صفوی حکمفرما بود به میرمحمود امکان داد تا به سال 1720 لشکرکشی خود را به درون ایران آغاز کند" در اینجا نیز محمود افغان در یک شورش هرات را تصرف میکند و بتدریج به طرف اصفهان لشکر کشی میکند. یکی از محققان ایرانی نیز با اشاره به متن کتاب درسی تعلیمات اجتماعی مدارس ایران که در آن افغانها "بیگانه" خوانده شده و نوشته شده که مردم "با کمک "نادرقلی افشار" دست بیگانگان را از کشور کوتاه کردند" مینویسد: "شورش افغانهای قندهار .... شورشی داخلی بود و سبب اساسی اش بی کفایتی حکومت شاه سلطان حسین و ستم طاقت فرسایی بود که به همه مردم ایران وارد میآمد." از اینرو در کتاب درسی به جای "دست بیگانگان باید نوشته شود دست اشرف و اطرافیانش را (زیرا اینان بیگانه نبودند) از حکومت بر کشور کوتاه کردند." ("نگاشتههای تاریخی" - سیروس ایزدی ص 264) باز هم یکی دیگر از پژوهشگران با اشاره به سقوط شاه سلطان حسین مینویسد: "بر خلاف تصور اشتباهی که برخی دارند، تصرف اصفهان بدست افغانها فتح این شهر بدست یک قوای بیگانه نبود. افغانها گروهی از رعایای شاهنشاهی ایران بودند که تحت ستمهای مضاعف اقتصادی و مذهبی قرار داشتند .... آنچه در این میان بیش از همه بر شعله ور شدن آتش این قیام تاثیر داشت، نارضایتی عمیق افغانهای سنی مذهب از سیاستهای سرکوبگرانه شیعیان حاکم بود." (تیرداد بنکدار - سقوط صفویه) بنابراین برای درک درست دوران صفویه و آخرین شاه آن "سلطان حسین" و درس گرفتن از تجربه تاریخی آن بجای رفتن بدنبال نخود سیاه "روحیه" و "تفکر" و "عناصر مرعوب و مقهور بیگانه" با این هدف که سیاست طلبکارانه توجیه شود، باید رفت دنبال عناصر و سیاستهای "خودی" و بررسی کرد که در طول 45 سال اخیر کدام سیاستهای اقتصادی و اجتماعی و مذهبی و قومی کشور را به لبه پرتگاه از هم پاشیدگی و فروپاشی کنونی نزدیک ساخته است.
تلگرام راه توده:
|