|
نقد احسان طبری بر مثنوی "بانگ نی" سایه
این نقدی است که زنده یاد طبری بر شعر مثنوی "بانگ نی" (سایه) نوشت و تا آنجا که جستجو کرده ایم تاکنون جز یکبار و در تیراژ کم در مجله سوگند جائی منتشر نشده و یا اگر شده ما آن را نیافتیم. احسان طبری در نقد خود بر این شعر آن را "گوهری ارزنده در ادب پارسی" ارزیابی کرد. سایه این مثنوی را تا پایان عمر ادامه داد و بخشی را در رثای زندگی احسان طبری سرود. |
|
در ماه های آغازین پس از انقلاب ۵۷ نشریه "سوگند" به سردبیری زنده یاد محمود اعتماد زاده - به آذین بخش هایی از منظومه "بانگ نی" اثر بزرگ هوشنگ ابتهاج - سایه را برای نخستین بار منتشر کرد. احسان طبری در شماره های همان هفته نامه در بررسی این مثنوی به نقد آن پرداخت و آن را "گوهری ارزنده در ادب پارسی" ارزیابی کرد. سایه بعدها سرایش این مثنوی را تقریبا تا اواخر حیات خود ادامه داد و آن را به یکی از بزرگترین میراث شاعری خود و ایران تبدیل کرد. از جمله در گسترش آن بخشی را به رثای زندگی و درگذشت احسان طبری اختصاص داد، مرثیه ای که ظاهرا موجب شده به این اثر مجوز توزیع داده نشود و فروش آن بطور غیررسمی است. مطلب زیر بررسی احسان طبری از بخش نخست این مثنوی است که در بالا بدان اشاره کردیم.
احسان طبری بانگ نی و رنگ خون
نقل از سوگند شماره ۹، ۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ عالم از بانک نئی پرخون شود
گر
نیستانی
بنالد
چون
شود
روز نامه ادبی و سیاسی سوگند متن مثنوی بانگ نی اثر تازه ه.ا. سایه را نشر داد. با سرودن این مثنوی این شاعر نشان داد که در بازگشت خود به اشکال سنتی شعر علاوه برغزل (که در مجموعه سیاه مشق نمونه های زیبائی از آن عرضه شده) اینک شکل مثنوی را نیز بخدمت گرفته است. پیش از ورود هر بحثی راجع به خود اثر ناچار این سؤال پیش می آید: آیا بازگشت به اشکال سنتی شعر عروضی فارسی، مانند چکامه، غزل، قطعه، دوبیتی، مثنوی، مسمط و غیره تا چه اندازه با نیاز امروزین شعر، تطبیق میکند؟ تا چه حد توجیه دارد؟
پاسخ
نگارنده
این
سطور
به این
سؤال
چنین
است:
تجربه
تکامل
شعر
معاصر
فارسی
از
دوران
انقلاب
مشروطیت
تا
انقلاب
اخیر
مردم
ایران
نشان
داد
که
ضرورت
انکار
ناپذیر
ایجاد
تحول
در
شکل
و
محتوای
شعر
فارسی
ابداً
نافی
استفاده
از
اشکال سنتی،
منتها
با
محتوای
نو و
تعابیرو
بیان
نو،
نیست. در مثنوی بانگ نی نه تنها شکل مثنوی گوئی بلکه حتی برخی قواعد هنری ادب گذشته از جهت بیان و ترکیب (کمپوزیسیون) حفظ شده است. مثنوی با توسل به تمثیل های بلند و کوتاه به نیروی "تداعی معانی" و با" تلنگر" این لفظ به آن لفظ به گسترش ادبیات خود میدان میدهد، مانند گسترش نغمه ها در یک سمفونی. در مثنوی مورد بررسی ما داستانهای ساخته یا شناخته ای تکرار میشود و در آن جهان بینی شاعر و "تماتیک" اجتماعی شعر گاه درپس پرده نمادها نهان میگردد و گاه در پیش پرده توصیف ها و خطابه های پر احساس، رو نشان میدهد. همۀ اینها برای مثنوى کلاسیک ایرانی نمونه وار است و سوابق دور و دراز دارد و شاعر آن فوت و فن را با مهارت و بشکلی که مهر ونشان عصر بر آن است بخدمت میگیرد. مثنوی دل انگیز و پر مغز سرودن کاری ابدا آسان نیست، بویژه هنگامی که بنیاد مثنوی بر تفکر فلسفی نهاده شود نه بر قصه سرائی. در قصه گویی تکلیف بوسیله سیر خود قصه روشن است در مثنوی فلسفی مطلب پیچیده تر است زیرا، آیا تا چه حد اندیشه بیان شده بکراست و اگر تازگی هم نداشته باشد، تا چه حد بدیع و دل انگیز عرضه شده است؟ در نزد مولوی، یک فوران وحشی و حیرت آور نبوغ دیده میشود که ناهمواری های لفظی را نیز نامشهود میگذارد. چنین اوجی برای کمتر انسانی دسترسی پذیر است و نباید آن را محور داوری و توقع قرار داد. در نزد شاعران مثنوی سرا و بزرگ دیگر ما که تعداد آنها کم نیست (مانند عطارها و سنائی ها) بافت قصه وفکر غالباً، اگر در حد دسترس نا پذیر مولوی نباشد، لااقل در سطوح عالی است. با چنین رقبایی به میدان آمدن ناچار کار را دشوار میکند. بویژه آنکه با این سنت های گرانقدر در پس سر باید به صحنۀ امروز تاریخ پا گذاشت و مثنوی امروز را آفرید. پاسخگوئی به این توقع نیز کار آسانی نیست ولی از بیم توقع شدید به میدان نرفتن نیز نوعی والاگرائی و ماکسیمالیسم هنری است که بنوبه خود نادرست است. شاعر با سابقه، شیوا و اندیشمندی مانند سایه در این سمت تلاش کرده و ابیات خودرا بقول قدما "سخته" و صیقل زده و با دقت عرضه داشته و مثنوی خود را به یکی از مثنوی های خوب ادب معاصر ایران بدل کرده است. بویژه آنکه این مثنوی با انقلاب بزرگ و حماسه آمیز خلق ما پیوند خورده و در آن چهره شهید و مادر شهید که بزرگترین رثاء حماسی این انقلاب است رخ میکنند. دردناکترین و نجیب ترین عواطف، از عواطف مادر قهرمان، خود قهرمان گرفته تا عواطف شاعر سراینده و ستاینده آنها بمیان میآید و این مطالب درست آن عناصری است که این مثنوی را معاصر، خواندنی و ماندگار میسازد. ولی مثنوی مورد نقد ما هنوز توقعاتی هم میتواند باقی گذارده مثلا میشد هم در ساخت فکری و هم در ساخت تمثیلی مثنوی غناء بیشتری وارد کرد. شاید میشد از همان آغاز معاصر بودن آنرا بشکل برجسته تری روشن ساخت زیرا اندیشه های اولیه مثنوی باهمه دل انگیزی در ژرفای خود هنوز کمابیش تجریدی مه آلود و قابل تفسیر است. البته، با این سخن گوته موافق هستم که در شعر بیشتر تاریکی و کمتر روشنائی بهتر است. ولی وقتی صحبت از لیریک اجتماعی و حتی پیکارجو است (که مثنوی بانگ نی نمونه ای از آنست) میشد بر روشنی سر آغاز بویژه افزود. بهر صورت نمیخواهیم دست به توصیه مشخصی بزنیم فقط خود، بعنوان خواننده این اثر ادبی خود را تا قریب صد بیت در مسیر تجریدی دیدم تا سر انجام به ساحل مشخصی رسیدم و بانک غوغا و بوی خون انقلاب را از مثنوی شنیدم. شاید این مثنوی بتواند هویت خود را زودتر برای خوانند روشن کند تا خواننده بداند که با یک سند هنری نیرومند در باره یک انقلاب بزرگ (بزرگ از جهت حماسه، بزرگ از جهت عاطفه) سرو کار دارد. این امر بر نیروی بسیجگر این مثنوی باز هم می افزاید و آنرا بیشتر میان توده ها میبرد و بیشتر در نسج روحی جامعه نفوذ میدهد. اگر بار دیگر به شکل مثنوی باز گردیم باید بگوئیم که از دوران سرودن مثنوی کهنه پهلوی در توصیف "زمان" شاید پیش از آن (وقاعده پیش از آن) این شکل کهنه در ادبیات شعری ما جا باز کرد. برخی ها با روند حذف خود بخودی اشکال هنری در اثر شتاب و اوج گیری پویائی جامعه صنعتی خو میگیرند. اگر نوعی محافظه کاری نباشد، نگارنده طرفدار این" حذف خود بخودی" نیست، نه برای تارو سه تار، نه برای مینیاتور، نه برای غزل و چکامه، نه برای کاشی وخاتم. بطریق اولی ما خواستار آن هستیم که تاراج جامعه مصرفی و کالائی، ما را از آموزش و فراگیری محصولات نبوغ تمدن کلاسیک ایرانی و اروپایی باز ندارد. و همه اینها در نگارنده با قبول این واقعیت همراه است که برای افق گشایی در شکل و مضمون هنری، برای "مدرنیسم" در هنر نیز باید میدان باز کرد. کوچکترین تعارضی ما بین این دو مبدا بظاهر متضاد نیست مگر تعارضی که جهل و غرض بیافریند. خرد تاریخ غالباً دریافتن تناسب درست بین مبداهای متناقص است. لذا از ه.ا. سایه باید ممنون بود که با استفاده از یک شکل بسیار باستانی شعر فارسی بار دیگر گوهری ارزنده به گنجینه پر بار ادب فارسی ارزانی داشته است. تمام این پرگوئیها، عبث میماند اگر با متن مثنوی سایه از نزدیک آشنا نشویم. لذا اجازه دهید از بحث کلی به بحث مشخص بپردازیم.
تم اول این نکته را مطرح میکند که همسازی عناصر مختلف ضرور است تا کاری بتوان کرد و بدون این همسازی، هر یک از عناصر بخودی خود بیهوده و عبث میماند.
ناله
میگردد
به
گرداگرد
سر
تم
دوم
این
نکته
را
مطرح
میکند
که
جهان
را
در
کلیت
آن
تنها
بمدد
کلیت
تلاش
و
تقلای
حیاتی
میتوان
تماماً
درک
کرد
و
الا کور بانگ
مرغ
را
میشنود
ولی
مرغ
را
نمی
بیند
و
کر
مرغ
را
می
بیند
و
بانگ
مرغ
را
نمیشنود:
تم
سوم
این
نکته
را
مطرح
میکنند
که
باید
از
چاه
خودبینی
بیرون
آمد
و
به
دیگران
دست
یاری
داد
تا
توانست
جهان
را
شناخت،
هم
نوای
مرغ
را
شنید
و
هم
از
شادمانی
دیدار
درخت
سرسبز
بهره
گرفت.
از
آنجاکه ریشه های
انسانیت
بهم
بافته
است،
جدائی
شاخه
ها
را
نباید
اصالت
بخشید.
اصالت
در
همبستگی
است: تا نرفتی در میان نشناختی خفته بر ساحل ندانی چیست این چون در اوافتی، بدانی کیست این
.................................... از هواشان راه با یکدیگر است
................................... ریشه ها را دست در دست هم است
................................... ای برادر در نشیب و در فراز آدمی با آدمی دارد نیاز گر تو چشم او شوی او گوش تو پس پدید آید چه دریاهای نو و سپس تم چهارم و شاید مرکزی این بخش مطرح میگردد: این انسان است که با گنج روح خود زندگی را در جوانب و رنگهای خیره کننده اش می آفریند. اوست که سازنده کاخ پرتلؤلو فرهنگ و کمال تاریخی است:
گوهر گنجینه شایان توئی
یوسفی
با
حسن
بی
پایان
توئی
بر زمین سرد خون گرم تو ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو ولی یوسف شهید در پیام خود به مادر، شهادت را در برابر هجوم وحشیانه گرگان، رمزی از انسانیت میداند. یک سلسله ابیات دلاویز تمام عظمت روحی شهید را تصویر میکند: ور زدم از گل به خوناب شفق ناله گشتم در گلوی مرغ حق
.............................. تندر توفنده فریاد من است هر کجا مشتی گره شده مشت من زخمی هر تازیانه پشت من و سپس شاعر با تلخی به خودخواهانی که گرگان آدمخوار و یوسفان خونین کفن را نادیده گرفته حساب سود و زیان خود را نگاه میدارند، مینگرد و میگوید: یوسفی در چاه و این کنعانیان بر سر بازار سودند و زیان خنده شان دارد ز بیدردی نشان گریه میگیرد مرا از خنده شان و منظومه، که در دوران استبداد و مسلما در روزهای حماسه آفرین شهادت سراپای یک خلق نوشته شده، سرانجام به این خروش ناله خیز شاعر میرسد که :
فاش
میگویم
به
آواز
بلند
روزگار
پیر را
تا
یاد
بود
هم از آن ضحاک تا این اژدها
از
ستم
هرگز
نشد
مردم
رها
راست
پنداری
که
روز
محشر
است
گشت
فریادی
جهان
انگیخته
کز
نیستان
شور
رستاخیز
خاست
گر نیستانی بنالد چون شود
با جرات میتوان این تجدید موضوع "نی" را در ادب فارسی پس از مولوی از جهت ژرفای فکری و نوآوری موضوعی ،تجدیدی بجا و سزاوار شمرد که اسائه ادبی به ساحت متعالی آن شاعر آسمانی نیست، بلکه برعکس، ذیل و حاشیه برجسته ای بر آنست. امید است که هیچگونه جانبداری فکری و اجتماعی، نگارنده این نقدرا به داوری گرایشمند وادار نساخته باشد. من صادقانه این طرح را بدان شکل می بینم که ترسیم شده است.
تلگرام راه توده:
|